آگهی روزنامه

پدر آمرزیده ها شما چرا حرف آدمیزاد حالیتان نمی شود؟! من که چیزِ زیادی از شما نخواستم. فقط یک ساعت، یک ساعت آغوشتان را به من قرض بدهید. باور کنید صحیح و سالم پس تان می دهم. چند سال است که نخوابیده ام. چند سال است که نمی توانم چشمهایم را ببندم. کور شدند این چشم ها بس که به در خیره ماندند و هیچ کسی نیامد. چرا حرفِ مرا نمی فهمید؟ یک ساعت آغوشتان را به من بدهید، من قول می دهم حتی یک لحظه هم چشمهایم را باز نکنم. قول می دهم یک کلمه هم با شما صحبت نکنم. فقط بیایید، در را باز کنید، سرم را روی سینه تان بگذارید و اجازه بدهید بخوابم. بعدش هم اگر خواستید بروید. فقط شما که می آیید، می شود ادکلن تان گوچی باشد؟!

تو چرا می خندی؟ دیوانه شده ام که یک آغوش گرم و یک ادکلن گوچی را آگهی زده ام توی روزنامه؟ شما سَرَت به زمستان های خودت باشد، من میدانم چگونه این سوزِ سرما را سَر کنم!

پدر آمرزیده ها نمی بینید دارد به من می خندد؟ سوزِ این سرما دارد خرد می کند استخوانهایم را، ترا به خدا کاری بکنید...

پ.ن : نه لعنتی! هیچکس گرمای آغوش تو را ندارد. هیچکس بوی تو را نمی دهد. هیچکس نمی تواند مثل تو شعر بخواند. هیچکس نمی تواند من را توی دستانش، مثل تو خواب کند. حالا هِی بخند...!

/ 0 نظر / 7 بازدید