جیب هایت، امن ترین نقطه ی جهانند.

همیشه ی خدا باید تمام خانه را زیر و رو کنم تا قلم ام را پیدا کنم برای همین چند خط نوشتن. دست آخر هم میدانم که باید سر از جیب تو در بیاورم. بس که راز دارد جیب هایت. بس که عشق می ریزد از این امن ترین نقطه ی جهان. بس که با دست هایت قرار گذاشته ام لای تار و پود این جیب ها. اینگونه است که دست آخر هم قلم ام آنجا، جا می ماند.

کاغذ های سفید را روی میز مرتب می کنم. همین چهار خط که نوشتم می تواند شروع خوبی باشد. تو کنار پنجره نشسته ای و شال می بافی. یک شال بلند سفید برای روزهای سردِ پیاده روی. باید این روزها را قدم بزنیم، همین که شال باشد و سیگار و جیب های تو کافیست. شهر پر شده از تئاترهای خوب و کافه های گرم. همین که تو باشی کافیست. بیا این روزها را قدم نزنیم، درخت شویم توی خیابان ولیعصر. زلزله هم که بیاید از جایمان تکان نمی خوریم. همین که چای بابونه باشد کافیست. من دوستانی دارم که هر غروب چای می ریزند پای همین درخت ها. شهر پر شده از اتفاق های خوب و باران های بی امان. همین که پاییز از راه برسد کافیست. من توی جیب بارانی ات می نشینم و با دست هایت سیگار می کشم، تو قدم بزن...

/ 60 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعیده

50 روز شد که آپ نکردی بنویس...دیگه دیگه عادت کردیم به این خونه[لبخند]

F.Z

هرجای زمین که باشم باز میرسم اینجا به دستهایت که پنهانشان کردی در امن ترین نقطه همان جیب های پر رازت . . . هر بار که اینجا را باز میکنم همین قصه ی جیب ها ست و دیگر هیچ نکند جیب ها را گم کرده اید که انقدر ناپیدایید؟! با اجازه لینکتان کردیم

شقایق

بیچاره قَلَمت و این وبلآگ دل دارند این ها هَم انگار که بغض کرده اند از این سرمآخوردگی ای که از یک مآه گذشت و هنوز وخیم است! __________ پ.ن: و همچنان منتظرآنیم که دست بکشید از این زیآد ننوشتن:) . . .

mina

سلام جناب محمد حیدری متولد 30 اردیبهشت 61 با شناسه ی بلو بوی! که از 15 شهریور دیگه پست نذاشتی! از وبلاگت خوشم اومد اونقدر که رفت توی گودر و بوک مارکم.به هر حال امیدوارم این نوشته ها مال خودت باشه.آخه چندتاشو یکی دیگه یه جای دیگه میگفت مال خودشه! ضمنا احتمالا بارم میام نظر بدم اگه تو بازم بیای یکی از اون پستای ویران کنندت بذاری!

فاطمه

هیچ وبلاگی به اندازه نوشته های وبلاگت امیدوار کننده نیست!

كافه ناگويا

چه مي كني كسري، بخدا كه ويران مي كني. دفعه چهارم است كه اين پست را مي خوانم و آرزو مي كنم فقط يك روز به جاي شخصيت هاي نوشته هايت باشم و هنوز متحييرم.

شیما

یک قرن که نیستم دقیقا وقتی به نوشتهای تو نگاه می کنم حجم سنگین نبودن را احساس می کنم نوشتهات قشتگ تر از قبل شده

شیما

یک قرن که نیستم دقیقا وقتی به نوشتهای تو نگاه می کنم حجم سنگین نبودن را احساس می کنم نوشتهات قشتگ تر از قبل شده

مهتاب

سلااااااااااااااااااااام خدمت آقای نویسنده!!!ببینینننننننننننننننننننننننن من هرچه کردم نفمیدم منظورتون از این نوشته ها چیه.........من خودم عاشق متنای ادبیم هاااااااااااااااااااااااا ولی مخاطبشونو نمیفمم کیه.............درسته هاااااااااااااا من خعلی کوچولوتر از شومام!!!ولی خب دیگه ماام میفممیم در حد خودمون!ب وب منم سر بزنننننننننننننننننن[لبخند]جواب سوالمم بده

محمد حیدری

سلام وبلاگ خوبی داری لطفا نظر خود را در مورد وبلاگ من بدهی مرسی