7:05pm

به ساعتش نگاهی انداخت. بلند شد و کنار پنجره ی رو به خیابان ایستاد. ته کوچه ی بن بستِ مقابل خانه اش که از پنجره پیدا بود، پیرمردی رو به دیوار کرده بود و می شاشید. احساس سرمای شدیدی کرد. سیگارش که تمام شد، پشت میزش نشست و نوشت :  زندگی جعبه ی شش رنگِ مداد رنگی هایم بود که هزار سال پیش، انتهای کوچه ی بن بستی گم شد. حالا سالهاست که به هیچ قطاری نمی رسم.

دفترش را بست. چند قرص را که روی میزش ریخته بود توی مشتش جمع کرد. همه را با هم سر کشید. هوس سیگار کرد. پاکت سیگارش را که کنار پنجره افتاده بود، باز کرد. خالی بود! چراغ ها را خاموش کرد. شیر گاز را تا نیمه باز گذاشت. دستش را توی جیب شلوارش کرد و پیک گیتارش را بیرون آورد. آن را کنار تخت اش گذاشت و آرام به خواب رفت.

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آدرینـــــا

هدف اصلی وب گردی بود نه تبلیغات.. دعوتت نمیکنم.... اگه دوســــــــــت داشتی بیا...

علی

سلام...اهه! خیلی کلیشه ای بود پسر! سینوسی کار میکنی!!شاید اگه آخرش شیر گاز رو باز میذاشت تا خونه منفجر شه و گیتار و سیگار و جعبه مداد رنگیش بسوزه و خودش "گم" شه بهتر میشد! مثلا میگم! منظور اینه که انقدر تکراری و کلیشه ای تموم نمیشد! خب بسه دیگه فک کنم همین کافی باشه تا حرصت در بیاد!!! راستی میدونستی سید مهدی موسوی کارگاه برگزار میکنه تهران؟!

مهتاب

تلخ بود. کاش لااقل یک نخ سیگار براش مونده بود که باهاش همه موندۀ زندگی رو دود می گرد و به هوا می داد.

علی

کارگاه شعر و داستان!

غزل

ازش خوشم نیومد تو خیلی بهتر از همه ی این چیزا می نویسی پس همون زشتی ها و ناراحتی هاتُ خوب بنویس قشنگ هر چی ,,, باشه الآن قبول کردی یعنی ؟؟؟ [زبان]

meysam

سلام دوست عزيزم من از وب زيبات ديدن و از مطالب جالب و مفيدت استفاده كردم خوشحال ميشم كه به من هم يه سري بزني منتظر حضور گرمت هستم [گل]

بارون

آه... چه غم انگیز...[سبز]