مهر شصت و هفت

بوی سیگار تمام اتاق را پر می کند. دستانم پی یافتن دستانت، تخت را جستجو می کند. لعنت به تخت هایی که همیشه سردند. نیستی. چشمانم را به آرامی باز می کنم. از پسِ تار و پود پرده های بالکن که در باد تاب می خورند، تو را می بینم. رو به خیابان تاریک و بی صدا ایستاده ای و روی سرت را هاله های مقدسِ دود سیگار فرا گرفته اند. پیامبری را می مانی که در شب معراجش در من حلول کرده است و من مومن ترین کافر روی زمین که در جدال بین خدا و جادوی چشمانت، چشمانت را به سجده نشسته ام. موهایت به آرامی در باد می رقصند. شاعرانه تر از این می خواهی ام؟ از کنار تخت، پاکت سیگار را بر می دارم و سیگاری می گیرانم. بدون اینکه برگردی و نگاهم کنی می گویی بی خواب شده بودم، بیدارت کردم؟ می گویم سالهاست که از خواب بیدار نشده ام، آخرین بار مهر شصت و هفت بود، شاید. بر میگردی و نگاهم می کنی. گفته بودم سیگار کشیدنت را دوست دارم؟ می خندی. گفته بودم وقتی رو به رویم می ایستی باید دستم به تختی، دری، دیواری باشد تا نیافتم؟ می خندی. گفته بودم وقتی می خندی باید صد بار آیه الکرسی را از بَر بخوانم تا مبادا از شر خنده های لعنتی ات قلبم بایستد؟ می خندی. گفته بودم آغوشت تنها سیاهچاله ی کشف شده ی عالم است که زمان در آن می ایستد؟ می خندی. گفته بودم  از وقتی که رفته ای این تخت همیشه ی خدا سرد است؟ نمی خندی. گفته بودم حالا که نیستی دنیا سالهاست پشت به پشت زمستان مانده است؟ نگاهم می کنی. گفته بودم چقدر ازت متنفرم از بس که نمی شود دوستت نداشت؟ پک آخر را به سیگارت می زنی. گفته بودم کثافت ترین معشوقه ی جهانی از بس که نمی شود عاشقت نبود؟ بر میگردی. گفته بودم ... بمان؟! ته مانده ی سیگارت را روی بالکن خاموش می کنی، دستانت را باز می کنی و می پری. داد می زنم نرو. صدایم را نمی شنوی. تا بالکن می دوم و پایین را نگاه می کنم، نیستی. خودم را به خیابان می رسانم، نیستی. صدایت می کنم لعنتی من که میدانم همین اطرافی، نیستی. بوی عطرت که با بوی سیگار قاطی شده اما در باد می پیچد. تمام خیابان ها را بالا و پایین می کنم. بوی عطرت از پس هر کوچه ای می آید. داد می زنم لعنتی دستم بهت برسد خفه ات می کنم، نرو. پیرمردی از ته کوچه می خندد. چند پاکت سیگار را روی قفسه ای چوبی چیده و آتشی از پیت حلبی زنگار گرفته ی کنار دستش به هوا می رود. می گوید جن دیده ای پسر؟ می گویم جن و پری ای که من میبینم صد آیه الکرسی هم چاره اش نمی کند. می خندد. می گوید بیا دمی بنشین و گرم شو. می گویم آشنایی عمو جان. می خندد. می گویم خواب بودی، بیدارت کردم؟ می گوید سالهاست که از خواب بیدار نشده است، آخرین بار مهر شصت و هفت بود، شاید. چایی ذغالی و سیگارش نفسم را گرم می کند. می گویم نصف شب و ته این کوچه ی بن بست، بنده ی خدا، چرخ کاسبی ات می چرخد؟ می خندد. می گوید سالهاست که تنها مشتری شبهای سرد زمستانی اش دیوانه ی بی خوابی ست که از پی بوی عطرها به این کوچه می رسد و هر بار داد می زند لعنتی دستم بهت برسد خفه ات می کنم، نرو.

بوی سیگار تمام اتاق را پر می کند. دستانم پی یافتن دستانت، تخت را جستجو می کند. لعنت به تخت هایی که همیشه سردند. نیستی. چشمانم را به آرامی باز می کنم. از پسِ تار و پود پرده های بالکن که در باد تاب می خورند، تو را می بینم. رو به خیابان تاریک و بی صدا ایستاده ای و روی سرت را هاله های مقدسِ دود سیگار فرا گرفته اند. پیامبری را می مانی که در شب معراجش در من حلول کرده است و من مومن ترین کافر روی زمین که در جدال بین خدا و جادوی چشمانت، چشمانت را به سجده نشسته ام. موهایت به آرامی در باد می رقصند. شاعرانه تر از این می خواهی ام؟...

/ 25 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
behzad

این سه عنصر مقدس را در جای جای نوشته ات میتوان یافت. جالبی. تکراری گاهی. memento را هم جدیدا دیدم قابل تامل نوشتیش

مهتاب

عالی بود. عالی. چرا زودتر نخوندمت؟ از اون جریانهای سیال که ذهن و تخیل رو به اوج می بره. پیرمرد خود راوی نبود؟ در هم آمیختگی حال و آینده؟ گفتم یه پیرزن چند روزیه داره تو ذهنم قدم می زنه. واسه همین این فکر اومد سراغم که پیرمرد و راوی یکی بودن. آخه قرار بود راوی من با پیرزنه یکی باشه. نشد که . زودتر از من ایده رو قاپیدی. خیلی به دلم نشست.[لبخند]

آنالی

کلا سیگار کلا دودش کلا همه چیزش خوب خوب خوب .... راستی سیگار داری ؟

گیســو

از نوشتتون خیــــــــلی خوشم اومد، اومدم کامنت بذارم. یهو این زد تو ذوقم: "حتما سعادت نداشتی که زودتر بخونی"! [قهر]

گیســو

و همچنین شما![چشمک]

فرشته

[گل] برای مجنون خوش ذهنی چون شما

حمیده

عزیزِ من اگر کسی‌ گفت که بوی مهر می‌‌دهی‌ تعجب نکن بدان شاعری تو را به سجده نشسته است...!!

عروس لاابالی

دلتنگی یعنی... .. یک پاکت سیگار داشته باشی .. اما خاطریه .. پک آخرین سیگاری که با هم کشیدین خفه ات کنه...!!!

مينا

ديوانه شدم [گل][گل] از اون هايكوهاي ذهن سرد خدا هم بيشتر دوستش داشتم كپي ميكنم براي خودم داشته باشمش