یک خنده ی بی هوا و یک چاییِ خوش عِطر دمِ غروب

رو به روی هم نشسته ایم. چشم در چشم و دست در دست، روی سرامیکِ سردِ شطرنجی خانه ی خوابهایمان. مثل همیشه تو روی خانه ی سفید و من، خانه خرابِ این خانه های سیاه! شده ای فیلِ سفید این داستان و دنیا زیر و رو شود پایت به هیچ خانه ی سیاهی باز نمی شود و من، سربازِ بی تفنگی که توی خانه ی سیاه اسیر شده.

خوابیدیم. دست در دست و سینه به سینه ی هم. خوابیدیم تا در خانه ی خوابهایمان دنیایی بسازیم که برج ایفل اش تهِ همین خیابان ولیعصرِ خودمان باشد. غروب به غروب از کافه تمدن که بیرون زدیم کنار برج ایفل یک دلِ سیر گریه کنیم برای فیل های سفیدی که توی خانه های سیاه راهشان نمی دهند! خوابیدیم تا در خانه ی خوابهایمان مردمانی بسازیم که دنیا را رنگ کنند و بی اراده ی ما شعر ببافند و تنِ دنیا کنند. به احترام هر بوسه ای دست از کار بکشند و کلاه شان را از سر بردارند. خوابیدیم تا به یک خنده ی تو دنیا پر شود از بارانِ بهاری، ژاپن کارخانه هایش خراب شود و به جایش هزاران هزار هکتار باغِ گیلاس بروید تا شکوفه های گیلاس اش را هر روز صبح به موهایت پیوند بزنم. فرانسه را بکوبیم و به جایش هزاران کافه بسازیم، اسپانیا را صاف کنیم تا دنیا سِن کم نیاورد برای شبها رقصیدن! و ایتالیا را خصوصی اش کنیم برای رسیدن به هُرم گرمایِ گسِ همآغوشی.

بافتیم، ساختیم، پیوند زدیم، کوبیدیم، دوباره ساختیم، رقصیدیم و هزار باره ساختیم، اما خانه ی خوابهایمان چیزی را کم داشت. چیزی که هر چه ساختیم، حتی شبیه اش هم نشد. قهوه های فرانسه ی رویاها تلخ نبودند! طعمِ تلخِ واقعیت! دنیای خواب فقط یک مسخِ شیرینِ بی هویت بود. ما را یک خنده ی بی هوا و یک چاییِ خوش عِطر دمِ غروب، پشت میز چوبی کهنه ی کنار پنجره کافی بود.

و حالا نشسته ایم رو به روی هم. چشم در چشم و دست در دست، رویِ سرامیکِ سردِ شطرنجی خانه ی خوابهایمان. رازِ بیداری از این خواب، کشته شدن است در این بازی. تو فیلِ سفیدِ این داستان و من سربازِ خانهِ خراب این خانه ی بن بستِ سیاه...

 

پ.ن 1 : این نوشته شاید بشود گفت الهامی بود از داستان کریستوفر نولان و آخرین فیلم اش Inception . یا شاید بشود گفت مثلاً برداشتِ آزاد. شاید هم نشود گفت الهام و برداشت آزادی بوده از کریستوفر نولان! اما ایده ی خواب دیدن و به خواب رفتن و بعد در خواب کشته شدن تا دوباره رسیدن به دنیای واقعی را از او گرفتم. گفتم اینجا اعلام کنم تا اون دنیا سر پل صراط دست به یقه ی این اجنبی ها نشویم!

پ.ن 2 : به شدت تمایل خود را برای برقراری هر نوع رابطه ی عاشقانه، غیر عاشقانه، خواهر برادری، مادر فرزندی، جاست فرندی، صمیمی، مثبت، منفی و هر نوع رابطه ی دیگری، اعلام می داریم با کسی که بتواند مثل مامان جانمان لوبیا پلوی نفس درست کند. از اونا که ته اش سیب زمینی می چینند و بوی دارچین می دهد!

/ 23 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارام

ایرانی حتما ببین . پرسناژا معرکه . باید دید ولی روایت نامنظم یه دانشجوی موسیقی کمی روان پریش که ...

cielito

سلام هدفم از نظر دادن به پست هات اینه که لال از دنیا نریم حالا با جملات کوتاه یا یه ایول گفتن فرق نمی کنه مهم اینه که : شب ها را به بیداری بگذرانیم چرا که سالها به اجبار خواهیم خفت (سه نقطه و نقطه)

میثا

واقعا لذت بردم از خوندن...اخه چرا سرصبح آدمو سیگار میندازین که مجبورشه صبحونه نخورده ...و حوس لوبیا پلو...من امروز درست میکنم(میپزم)وجای شما رو هم خالی میکنم.قول میدم[نیشخند]

نوشین

داداشی دوستی لوبیاپلویی ندیده بودم که حالا دیدم . کاش گزینت سخت تر میشد شاید مورد بهتری گیرت میومد شکمو مثلا کلم پلو شیرازی اونم با سالاد شیرازی. [تایید]

ندا

خوندمش محمد واقعا قشنگ مینویسی.. خیلی لطیف[رویا]

علی

سلام به به مرسیییییییییییییییییی[گل]

هانی نانا

میگم این آهنگت اشکمو در آورد ... خیلی خوبه دوسش داشتم ... به فضای اینجا خیلی میخوره ایول ...[چشمک] رااستی سلام ...

نوشین

[عصبانی] آخه کلم پلو کجاش شیرینه داداشی قربونت برم نشون دادی که اصلا کلم پلو نخوردی. یادت باشه یه بار که اومدی یه کلم پلو بدم فاطمه درست کنه برات که کفت ببره. در ضمن بار آخرت باشه کلم پلو شیرازی رو با شلغم پلو مقایسه میکنی ها.جزبه رو کیف کردی؟ دیگه میشه اولین گزینه و سخت ترین گزینت.

حسن س و بانو

سلام همسایه. خوبی؟ شرمنده چند روزی نبودم. مسافرت رفته بودم. برگشتم و همه ژست های جدیدت رو خوندم. خیلی لذت بردم. خیلی خوشحالم که با وبلاگت آشنا شدم. اینکه از ایدهInception استفاده کردی خیلی جالب بود.

فرشته

بی تکلف و باحال نوشتی؛من اشپزیم خوبه ولی اصلا حسه آشپزی ندارم ؛مادر فرزندی چطوره پسرم؟