والعصر ها و ولیعصرها

کسی از دور صدا زد :

والعصر. اِن الانسان لفی خُسر.

قسم به زمان، که انسان ها در زیان اند. و من گفتم قسم به ماهی های قرمزِ تنگ لب طاقچه ی اتاق بی بی و قسم به قلم های خوش نویسیِ آقا جان و خنده هایش به وقتِ آب بازی ما پای همان حوض قدیمی و قسم به چادر نمازِ بی بی که تا آن را سر می کرد، دنیای بزرگ مان همان زیر چادر سفیدِ خوش عطر بی بی می شد و قسم به تمامی والعصر ها که من در زمان گم شده ام. و قسم به این زمان، که من دلم تنگِ آن زمان شده است. آقا جان، به انگشتری عقیق ات قسم که دنیا رنگ آبی فیروزه ای ش را گم کرده است. بی بی بانو به همین قوطی کنسروهای آش رشته و قورمه سبزی و... قسم که دنیا بوی آش نذری های ات را کم دارد.

کسی از قرن ها پیش صدا زد والعصر. و من می گویم قسم به رخوتِ خیابان های این شهر، و قسم به ولیعصر و به دخترکی که کنار پیاده روی سرد اش مشق می نوشت و قسم به نگاهش که کابوس شب هایم شده و قسم به والعصرها و به ولیعصرها که من در زمان گم شده ام. و قسم به فرهاد که از پشت پیانو اش خواند : زمان در من خواهد مُرد و من بر زمان خواهم خفت...

از آسمان ندا آمد قسم به زمان و من به زمین نگاه کردم. به زمین قسم، به همین زمینی که قبرستان امامزاده طاهرش را رو در روی خیابان پنجم نیویورک گذاشتم، قسم که من در زمین گم شده ام. من در زمان گم شده ام. من در زمین گم شده ام. و کسی در سیاهی مطلق زمان و در برهوت بی انتهای زمین سرش را به زیر انداخته و راه می رود. راه می رود و در سرش غوغایی ست از والعصرها، ماهی گُلی ها، انگشتری عقیق، بوی عِطر نذری، قوطی کنسرو، چشمان دخترک خیابان ولیعصر، پدربزرگ می خندد، فرهاد می خواند من دلم سخت گرفته ست از این میهمان خانه ی مهمان کُشِ روزش تاریک، کسی از نیویورک اف- ورد هایش را مرور می کند، احمد شاملو از امامزاده طاهر می خواند دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوست ات دارم، و باز هم والعصر و تنهایی انسان ها، والعصر و لفی خُسر ها، والعصر و ولیعصر ها...

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عرفانه

اوه مای گااااااد!!! معرکه بود!

غزل

... بی نظیر پسر ...

مژده

سلام. از طرز نوشتنتون خوشم میاد. به دل آدم می شینه.آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. امیدوارم روزی نویسنده بزرگی بشین[چشمک]

ملیکا

ممنون بابت نظرتون.وبلاگ شما هم دوست داشتنیه! البته نه فقط اسمش.

مینا

بینهایت عالی بود،راستش"عالی"برای لذتی که برده ام کم است،نسل بی خاطره ای که نه مال دیروز است ونه در فرداها راهش میدهند معمولا عاشق نوستالژی هایی ست که مال او نیستند اما دلش میخواهد که مال او بودند،نسلی که بوی کاهگل هوش از سرش میپراند وگلهای سرخ کاسه های چینی جهاز خانم جان را کنار انشایش میکشد چون از آنها زیباتر سراغ ندارد،نسلی که نمیتواند از وسوسه آب تنی وسط حوض آبی وسط حیاط بگذرد، نسلی که بین عکسهای سیاه وسفید آلبوم جلد مخملی خانم جان دنبال خودش میگردد و برای بار هزارم از مادر میپرسد: پس من کوشم؟ و هنوز هم باور ندارد که جایی در هیچکدام از آن عکسها ندارد،نسلی که ریشه هایش در شرق است ونگاهش به غرب و خودش وامانده بین دیروز و امروز،چقدر زیبا گفتی گم شدن را بین جایی حوالی زمین وزمان،چقدر زیباتر گفتی"لفی خسر"را. باز هم زدی به هدف همسایه،قلمت همیشه سبز

فرزند سرنوشت

راز کلماتتون در چیه؟؟ باور دارم کلمات رها شدن و به اوج خواستن رسیدن کاش این رهایی رو از شما یاد بگیرم

cielito

خدا وکیلی عالی می نویسی به قول دوستانی که قبلا نظر دادن کلماتی که بتونن پاسخ این همه ادبیات و نوع نوشتنت رو بدن پیدا نمیشه بازم میگم عالی بود از عالی هم عالی تر [ماچ][گل][ماچ]

سپینوس

متاسفم که به تازگی با خدا دست به یقه شدم... وگرنه قسم به جورابی که هرگز از پیرمرد مقیم ولیِ عطر نخریدم... برایت دعا می کردم زودتر از خیابان های این شهر بگذری پیدا شو فورن.... البت لطفن سیگار هم خوب نیس اونقدا