هشتصد و هفتاد و نه

  1. یک، دو، سه، پنج، هفت... هفتصد و هفتادو هفت... هشتصد و هفتاد و نه. قدم هایم را می شمارم. پیاده روهای خیسِ این خیابان و من قرار گذاشته ایم که هر روز این راه را بدویم، من شعر از جیب هایم می ریزد، او می خندد. یک نفس تا ته این خیابان را می دویم. به هشتصد و هفتاد و نه که می رسیم، از پشت شیشه ی خاک گرفته ی کافه تو را می بینیم. سرم را به شیشه ی کافه می چسبانم. پیاده رو از زیر پایم لیز می خورد. تو را نمی تواند ببیند. آخرین حرف ته جیبم را به او می دهم. از تو برایش می گویم. نشسته ای پشت میز چوبی دو نفره ی کنج کافه، فنجان قهوه ی یخ زده، چند برگ سفید، نگاهت که خیره مانده به سمت دیوار، شعر می بافی بر دل کاغذها و من بیدل می شوم از پشت شیشه های خاک گرفته!

 

  1. رو به رویت نشسته ام. پیاده روها شعر می خوانند. جیب هایم خالیست! دستانت بی هوا می چرخند و من دو دستی میز را چسبیده ام. زلزله ها نسبت مستقیمی با دستانت دارند!

 

  1. من و پیاده روهای خیس این خیابان، راهمان را گم می کنیم. به هشتصد و هفتاد و نه که می رسیم، سیگاری می گیرانیم و یک نفس شعرهایت را در گوش باران می خوانیم...  
/ 9 نظر / 10 بازدید
غزل

عالی بود... چقدر نخوندم این جا رو...

خودم

اول از همه باید بگم من سوما یا همون نور چشام هستم که الان جدیدا بلاگ سکای می نویسم 879 قدم کمی نیس اونم تو روز باورنی منم تجربه زلزله 8 ریشتری دستامو یادمه، روزای قشنگی بود

عاطفه

فقط پیاده رو پا به پای من و کفش هایم می آید تو که نباشی از مقابل تمام کافه ها و نیمکتها بی توقف می گذریم...

عرفانه

بعد از مدت ها اينجا بوي نوشته هاي معركه اتو به خودش گرفته دوباره...!

مینا

خوشمان آمد.به به[گل]

آنالی

دیوونه خوب می نویسی ... [لبخند]

سارا آهسته

کافه ، سیگار ،شعر ، باران... به یاد اون میز دنج گوشه کافه،چقدر اونجا رو دوس دارم... خیلی خوب بود کسری جان...