آخرین برف دهه ی هشتاد

از خانه بیرون می زنم. وقت تنگ است. مگر می شود آخرین برفِ دهه ی هشتاد از قرن چهاردهم هجری شمسی ببارد و تو در خانه بمانی؟

از خانه بیرون می زنم، خیس می خورم زیر آخرین برفِ دهه ی هشتاد و به روزهایی فکر می کنم که توی تقویم ام  همگی به اسم تو سند خورد. ورق می زنم روزهای تقویم را، روز درختکاری و تو. روز جهانی میراث فرهنگی و تو، حتی روز مادر هم، و تو. روز ولنتاین و تو، روز تولد و تو، حتی همه ی روزهای بی اسم هم، و باز هم تو. خیس می خورم زیر آخرین برف و دنبال دفترخانه ای می گردم که ثبت کند و سند بزند همه ی روزهای نیامده ی دهه ی نود را به نام تو، حتی اگر نباشی. حتی اگر جا مانده باشی توی دهه ی هشتاد! راستی کجای این خیابان گم شدی؟ کدام روز بود که جا ماندی؟ کدام دهه بود؟ کنار هم راه می رفتیم. تند و تند، من از روزهای نیامده می گفتم و رویا می بافتم. فقط چند قدم از تو جلو بودم، چشمهایم را بسته بودم و به دهه هایی فکر می کردم که قرار بود با تو ساخته شود. تو نبودی، دستم گرم نبود، صدای نفسهایت دیگر شنیده نمی شد. چشمهایم را که باز کردم دیگر نبودی! تو جا ماندی توی دهه های قرون وسطی...

تو جا ماندی توی دهه های قرون وسطی و من قرن هاست که آخرین برفِ هر دهه را به اسم تو سند می زنم و مرور می کنم روزهای تقویم ام را. روز درختکاری و تو، . روز جهانی میراث فرهنگی و تو، حتی روز مادر هم، و تو. روز ولنتاین و تو، روز تولد و تو، حتی همه ی روزهای بی اسم هم، و باز هم تو...

/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپینوس

سپینوس

هما

آخرین برف دهه ی هشتاد... من اصلا متوجه نبود برفی که بارید شاید آخرین برف دهه ی هشتاد بود وگرنه من هم می رفتم تا خیس بخورم زیر برف... من دوست خودم رو در دهه ی هشتاد جا بذارم...

هانی نانا

میگم کلی حسودیم شد به قلمت ... معرکه بود ...[چشمک]

دارن شان

من هم دلم خیلی سوخت که آخرین برف دهه ی 80 رو نرفتم بیرون... البته بعد از خوندن این مطلب دلم سوخت... آخرین برف دهه 80 و تو ... هر روز و تو... فکر تو...

مینا

شکوفه های انار را ببین در برف زمستان! دور از تو فقط بید نیست که مجنون است. بسیار عالی[لبخند][گل]

آزاده

من این آخرین را با تمام وجودم به تو فکر کردم و تو و تو...تو...تو... که شاید هرگز هرگز از آن گرمای تف دیده قدم به جایی نگذاشته باشی که ببینی پاکی برف را و دل من به یاد تو و تو و تو آخرین برف دهه 80 را حس کرد...

باران

و چقدر غریب مرا با خود به زیر بارش بلورهای برف می برد،به قدم زدن زیر نورهای نارنجی پارک شهر..و چقدر مست می شدیم از التماس دستهایمان برای با هم بودن،و من همچنان در انتظار گرمی دستانش برای تسکین سرمای انگشتانم.. و اخرین برف هم آمد و او نیامد...

باران

و چقدر غریب مرا با خود به زیر بارش بلورهای برف می برد،به قدم زدن زیر نورهای نارنجی پارک شهر..و چقدر مست می شدیم از التماس دستهایمان برای با هم بودن،و من همچنان در انتظار گرمی دستانش برای تسکین سرمای انگشتانم.. و اخرین برف هم آمد و او نیامد...