مرد روزهای پاییزی

 

ما مرد روزهای پاییزی هستیم. ما، هر ساله که پاییز از راه می رسد به یاد می آوریم که روزی روزگاری خفته بُدیم به ناز در کتم عدم، که کسی چیزی از جایی دور از طبقه ی هفتم آسمان ها صدا زد که آی نگهبان ها! بیاورید این پدر سوخته را. دست و پایش را ببندید، دلش را بیاندازید جلوی سگ ها ی در جهنم و بدهید زیر این کاغذ را انگشت بزند.

 

ما هر ساله که پاییز از راه می رسد به یاد می آوریم که زیر عهدنامه را انگشت زدیم که مرد روزهای پاییزی باشیم. که بوی باران که از دار و دیوار دنیا به هوا بلند شد، راه بیافتیم دوره تمام خیابان ها را گز کنیم. کافه به کافه، سیگار به سیگار، پیک به پیک، بگردیم، دود کنیم، بنوشیم. ما از روز الست پیمان بسته ایم که هر ساله، پاییز که از راه می رسد بیدل عاشق بشویم. غروب به غروب پیاده رو های این شهر را پر کنیم از صدای پیانوی کلایدرمن، گریه مان هم که گرفت نترسیم از نگاه آدم های حیرت زده ی شهر.

 

ما مرد روزهای پاییزی هستیم و با تقویم های دنیا دست به یکی کرده ایم که با گریه ی ما زرد شوند!

 

ما هر ساله که پاییز از راه می رسد شاعر می شویم و یادمان می آید که روزی روزگاری دلمان را سگ خورد و باز شاعر تر می شویم!

/ 22 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پاپیتال!

سلام مرد روزهای پاییزی...[لبخند][گل]

تزانه

اولیشو تو پاییز تجربه کردم گرم هیجانی و با همه دل اما به مرور دل بی خیال شد و این چشم بود که عاشق میشد تکرار تکرار تکرار و بی پایان آخه میگن عشق اول داره آخر نداره. راسته؟؟؟؟؟؟ این پاییز هم دور از اون فصل رویایی شمال با اون هزار رنگ طبیعتش تو شیرازم پس دور عاشقی خط

miko

بنویس، بنویس که بخونم و آزاد بشم، خیلی دنبال یه معدن از افکار جالب، مثل شما بودم که بنویسه، و من بتونم واقعا بخونم، رو تک تک حروف و کلمات و جمله هاش فکر کنم و لذت ببرم...

آنا

چه خوب بود مخصوصن پاراگراف آخر

عرفانه

گاهی اوقات دلم واسه دنیات خیلی تنگ می شه...دنیای که پشت نوشته هات حس می کنم! اخه میدونی من فکر می کنم این نوشته ها رو توی یه دنیای دیگه ای می نویسی!

ویروس

چه با لبخند خودکشی میکنی

سارا

این خاصیت روزها و شبهای پائیزی است جنسیت معنایی ندارد .

مهتاب

منتظر پاییزونه هات هستیم مرد روزهای پاییزی!

س.ع

رسیدیم به این روزات که می گفتی پاییز بارون سیگار کافه صدای زن خستگی...