هایکوهایِ ذهنِ سردِ خدا

قبل نوشت : خب راستش را بخواهید دیشب پسرکِ دیوانه ای خلق شد که متاسفانه به دلیل بی حوصله گی من در انتهای داستان بعد از اصرارهای مادرش برای تُن دادن به ذلت بارترین اتفاق زندگی، با یک مرگ ماستمالی شده مواجه شد! به شخصه نه خودم این اتفاق را دوست داشتم و نه دوستانی که خواندندم. بنابراین تصمیم گرفتم سرنوشت پسرک را به گونه ای دیگر رقم بزنم.

 

آدم عجیبی بود. شب ها را نمی خوابید، یا اگر هم می خوابید به این فکر می کرد که مثلاً آنطرف کره ی زمین، درست طرف مقابلش، چه خبر است. فکر می کرد شاید پسری دارد دختری را می بوسد، یا پیست اسب دوانی است که صدای یورتمه ی اسب ها توی سرش می پیچد، یا شاید هم وسطِ دستشویی یک خانواده ی پرجمعیت مکزیکی است که توی حمام و دستشویی و حتی یخچال شان هم یک گیتار زهوار در رفته خوابیده است.

کاش مکزیک نزدیکتر بود، می گفت اگر مکزیک نزدیکتر از این حرف ها می بود، حتماً عاشق یک دختر دو رگه ی مکزیکی می شدم که رییسِ یک باند خلافکار و قاچاقچی هم عاشق اش می بود و دو جین آدم را مامور کشتن من می کرد. دست دختر را می گرفتم و فرار به سمت تگزاس، دو جین آدم تبهکار هم که با شورلت و جیپ های مشکی با اسلحه دنبالم می کردند. وای یک عالم تیراندازی و هیجان و عشق و کیو کیو بَنگ بَنگ!

باور کنید آدم دیوانه ای بود. روزهایش اما همیشه ی خدا خواب بود. نگاهش که می کردید گوشه کناری دراز کشیده بود و کتابی نیمه باز جلویش افتاده بود. جلوتر که می رفتید می دیدید خوابِ خواب است. اما باور کنید حتی توی خواب هم کتاب می خواند. دیوانه ی کتاب خواندن بود، در واقع کتاب ها را نمی خواند؛ می خورد!

شلخته بود. بیایید با هم نگاهی به اتاقش بیاندازیم. اولین چیزی که جلب توجه می کند، هزار و پانصد جفت چشم است که مستقیم زل زده اند و شما را می پایند. آنتوان چخوف، داستایوفسکی، تولستوی، کافکا، هاینریش بل، آلبر کامو و ... هر کدام بی هیچ نظمِ خاصی به سینه ی دیوار چسبیده اند و بی هیچ حرفی تو را نگاه می کنند. تجمع نویسندگان بزرگِ دنیا. یک کلوپِ آش شله قلمکار از قلم بدستان عالم!

یک کاناپه ی سبز تیره ی کهنه، یک میز پر از کاغذ های سفید و خط خطی و حتی مچاله شده و یک کامپیوتر که میزی ندارد و بساطش روی زمین پهن شده، تمامی وسایل اتاق را تشکیل می دهد. زیرسیگاری هایش اما تمیز است، یعنی شما اگر خیال می کنید خاکستر سیگارش را توی زیر سیگاری اش می تکاند باید بگویم کور خوانده اید.

آدم دیوانه ای است. تاریخچه ی زندگی اش را که نگاه کنید، پر است از دوستت دارم های دروغین. می گوید دویست و پنچاه بار عاشق شده و دویست و چهل و نه بار از عاشق شدن را فارغ شده است. آدم زرنگی ست، همیشه یکی توی چنته دارد!

یک روز زیبای بهاری که آفتاب نورش را ملایم به تمام پنجره های دنیا بخشیده بود و گنجشک ها همگی یکصدا آهنگ های لئونارد کوهن را زمزمه می کردند، از خواب بیدار شد. یعنی بیدار نشد، خواب دیده بود که یکی از واحدهای درسی دانشگاهش یادگیری نی ابون است و از بس در خواب توی نی انبون فوت کرده بود، نفس اش گرفته و از خواب پریده بود. هنوز نفس اش آرام نشده بود. پنجره را باز کرد تا هم هوایی بخورد هم صدای لئونارد کوهن را بهتر بشنود. ناگهان حجم بزرگی از رنگ ها به صورتش خورد، عطر عجیبی از بهترین گلهای دنیا، صدای موسیقی زیبای خنده ی یک گروه کر هفت میلیارد نفری. زیبا بود. گرم و شاد. یک سالی گذشت، شاید هم بیشتر. یعنی آنقدر زمان گذشت که حتی پسرک فرصت پیدا کرد یک دل سیر تماشایش کند و بعد برود سیگارش را بیاورد لب پنجره و چندین سیگار بکشد و بعد دلش بلرزد و بعدتر هم دوستش بدارد و حتی عاشق اش بشود. باور کنید عاشق اش شد، یکسال زمان کمی نیست!

دخترک هر روز و سر ساعت معینی، حالا کمی زودتر یا دیرتر، از آنجا می گذشت و پسرک هر روز وقت داشت که یکسال لب پنجره بنشیند، سیگاری بکشد، دلش بلرزد، دوستش بدارد و حتی عاشق اش بشود.

هزاران سال گذشت. بهار رفت، تابستان و پاییز هم. یک روز سرد زمستانی که خدا خوشحال بود و شعر می ریخت از آسمان، شعرهای سفید. هایکوهایِ ذهنِ سردِ خدا. پسرک بعد از یکسال سیگار و لبخند و عاشقی اش، زل زده بود به ردپای جا مانده روی برف ها. پنجره را بست. پشت میز اش نشست و شروع کردن به نوشتنِ ادامه ی هایکوهایِ ذهنِ سردِ خدا.

 

/ 10 نظر / 18 بازدید
هانی نانا

اوووووووووووووووول... میگم حالاشد ...[چشمک]

آزاده

آهان حالا شد دلم گرفت از مردن بیهوده اش قشنگ بود ..

مینا

آب می شوی برف ! وقتی بشنوی چه به روز من آوردی . ش.ل[گل]

هما -بی روزهای تو

واقعا ذلت بار ترین اتفاق زندگی زن گرفتن است؟[گریه] مثل همیشه از خوندن نوشته هاتون لذت بردم. روزهاتون فتابی.[لبخند] [گل][گل]

عرفانه

خیلی بعد مرد اخرش! یعنی یکی به خاطر این که چند بار از یه پایان عجیب تو نوشتت خبر می دادی و اخرش غیر قابل تصور نبود یعنی از این پایانایی نبود که ادم پشت مانیتور ماتش ببره! اما این بهتره! یه روزی نویسنده می شی تو! اولین کتابتم باید واسه خودم امضای مخصوص بزنی رو جلدش![لبخند]

نوشین

آره داداشی این یکی بهتر تمام شد . اون یکی خیلی لوس تمام شد فقط یه سوال : داداشی تو که خودت سیگار میکشی نمی دونی که بعد از یک سال اون سیگاری که اون پسرک بی نام با اون توتون خشک شدش میکشید طعم زهر مار میداده و اون حال و هوای لوسشو عوضمی کرده یا نه؟ سوالم طولانی شد نه؟ خودمونیما داری یواش یواش خوب می نویسی راستی دیگه به صندوقم بسته نفرست . چون به پست برش گردوندم. راستی ، هیچی ولش کن.

نوشین

کلی واست نوشتم ولی وقتی ارسال کردم غیب شدن گفتم این یکی رو بهتر تمام کردی اون یکی خیلی لوس تمام شد . یه سوال: تو که خودت سیگار میکشی به نظرت اون پسرک بی نام بعد از یک سال توتون سیگارخشک شدش طعم زهر مار نگرفته بود که اون حال لوسش رو خراب کنه ؟ همینطوری داره قلمت خوب میشه ها[نیشخند] در ضمن دیگه به صندوقم بسته نفرست.به پست تحویلش دادم. راستی... هیچی ولش کن.[پلک]

هما -بی روزهای تو

سلام تشکر به خاطر اینکه ما رو لینک کردید من واقعا خوشحال شدم. همیشه شاد باشید.

مینا

سلام اما نه از آن سلامهای معمولی و از روی اجبار، نه از آن سلامهایی که میگویی تا کسی خدای نکرده گمان نکند لالی،یک سلام از آن سلامهایی که واقعا پر از سلام و سلامتیست. چرایش را نمیدانم اما کمی بیشتر از کمی خوشحالم از دیدن این لینک کوچک پای نوشته هایت که دوباره راهش انداختی و راه را باز کردی تا هرکه هرچه دل ِ تنگ یا شاید هم گشادش میخواهد بگوید. راستش این پسرک قصه ی ما یا بهتر بگویم شما من را یاد یک نفری میاندازد که مدتیست وبلاگش را میخوانم و دور از جان خودم و خودتان قلم خوبی دارد .

غزل

کللش که گفتن نداره که عالی بود ولی تَه ِ ش این یکی خوبه... آففرین[چشمک]