سایه ها

سایه ای رو به رویم نشسته، با خنده ای بر لب و سیگاری در دست. برایم از فقرِ فلسفه می گوید، یا فلسفه ی فقر. چه فرقی می کند، من حرف هایش را نمی فهمم. خیره به دستهایش مانده ام. سایه ای رو به رویم نشسته و چای می نوشد. برایم بیگانه ی آلبر کامو را می خواند، یا تهوع ژان پل سارتر. چه فرقی می کند، من کلماتش را نمی فهمم. به لب هایش نگاه می کنم و همه را بالا می آورم. سایه ای هر شب با من می خوابد و از عرفانِ نیچه می گوید! نیچه روبه رویم می نشیند و دیوان شمس می خواند. سایه ای هر روز با من در خیابان ها قدم می زند و کوری می خواند. سر هر چهار راه مجبورم دستش را بگیرم و از خیابان عبور دهم. سایه ای دارد می آید از دور دست ها، سایه ای دارد می آید از همین نزدیکی ها. دنیایم پر شده از سایه هایی که با من حرف می زنند، می خوانند، راه می روند، می خوابند و باز هر صبح از بسترم بر می خیزند. در دنیایم آدم ها هر روز بی رنگ و بی رنگتر می شوند و جز سایه هاشان بر دیوار چیزی را نمی بینم. دنیایم پر شده از سایه هایی که فلسفه می بافند، مسخ را از بر می خوانند و سوت زنان هر شب نیروانا را برایم لالایی می خوانند. دیروز سایه ای دنبالم کرده بود و فندکم را می خواست تا سیگارش را بگیراند. سلامم را جواب داد! دنیایم پر شده از سایه هایی که اطرافم می چرخند، می رقصند، پا می کوبند. التماس شان می کنم که رهایم کنید، پا می کوبند، گریه می کنم، داد می زنم که دست از سرم بردارید، پا می کوبند. من تاب مقاومتم را از دست داده ام. سایه ها دنیایم را احاطه کرده اند تا جایی برای تو نماند. سایه هایی که هر روز تو را از من دور می کنند و من نای ایستادن در برابرشان را ندارم. قدرت مقاومت در برابر هر چیزی را از دست داده ام. تنها کاری که در برابر سایه ها می توانم انجام دهم، نوشتن است. من، اینجا، پشت این میز، هر شب می نویسم، هر شب تو را می نویسم، تا تو بمانی. هر شب تو را می نویسم تا سایه نشوی. بمان تا دنیا جز سایه هاش، برایم رنگی داشته باشد...

/ 25 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرویز

از پرویز به کسری صدای منو داری؟ آقا یه وقتایی تو زندگی هس که دیگه سایه تم باهات نمیاد رفیق ما دو سه سالیه اینجوریاییم بععله داداش من غیبتت داشت نگران کننده می شد

علی

آقا نمیای وبلاگ ما؟؟؟!!! اینم خوندم...فکر کنم نوشته هات زیادی از اسم کتاب ها و اتفتاقاتش استفاده میکنه و با توجه به اینکه نوشتت کوتاهه زیاد جالب نیست!!! بعد آخرش هم یهو فضا عوض شد! اینا چیزاییه که من برداشت کردم!نظر شخصیمه!!! در کل قشنگ بود پیش ما بیا!!!!!!!

علی

البته یه چیزی من دیگه از خوبیاش نگفتم دیگه!!!جاهای خیلی خوشگلی هم داشت جیگر خودت بگرد پیدا کن!

پری زهرا

سلام کاغذ سفید و نوشتن، سنگ صبور خیلی هاست. چقدر خوبه که با نوشتن می تونی نگهش داری.[گل]

اولکا

بله اسم خوبی دارم و باید ممنون اونی باشم که این اسم رو بهم داده....

سارا

چهار دیواریه زندگیمان پر از سایه هاییست که خود از باور خود می سازیم و آن را تا هر کجا به دنبال خود می کشانیم.شاید اگر نوشته هایمان را معنایی دهیم سایه ای را که دوستش داریم با ما یکی شود و آن زمان ماییم که از شوق دیدار سایه هامان رقص و پایکوبی میکنیم وبه دنبالشان می دویم،نه سایه هابه دنبال ما... کسری جان مثل همیشه عالی بود...

دارن شان

اینجا سرزمین اشباح است نه چون من دارن شان هستم! نه! اینجا سرزمین اشباح است چون هیچ چیز واقعی نیست.... چون اینجا هرچه که ببینی سایه است و تاریکی.... سایه است و تاریکی و توهم...

عرفانه

کجایی تو؟

چوب کبریت

چون عنوان وبت توش سیگار داره همش مجبوری از سیگارم حرف بزنی ......یااااااااااااااااااااااا چون همش از سیگارم حرف می زنی توی عنوان وبتم هست؟؟[سوال]