سیگارهای سر پای تا کون سوخته

زیر سیگاری ام پر شده است. آنقدر که دیگر جایی برای تکاندن خاکستر سیگارم ندارد. چند روزی ست که برای خاموش کردن ته سیگار ها، باید آن ها را سر پا روی میز بگذارم تا جان بکنند و به فیلتر برسند و خاموش شوند. بعد لاشه ی فیلتر را لای بقیه ی لاشه ها به زور بتپانم. موبایل، روی میز شروع به لرزیدن می کند. جوابش را نمی دهم. نه که نخواهم جواب بدهم، در واقع کسی با من کاری ندارد. آدمهای اطرافم، هر از گاهی که ویار صدای رضا یزدانی می کنند، زنگ می زنند و صدایش را از پشت گوشی ام می شنوند. ارضایشان می کند! زیر سیگاری هشت ضلعی شیشه ایم روی میز افتاده و کمرش زیر سنگینی سیگارهایِ تا کون سوخته، خم شده است. کاری از دستم بر نمی آید. لبه ی نیم پله ای آشپزخانه را برای این ساخته اند که آبی که روی کف سرامیک ها جمع می شود، سمتِ هال سر ریز نشود. یا شاید برای آن است که نتوانم آنجا بروم و زیر سیگاری را خالی کنم. یا شاید تر آنکه، دستم به قرص های توی کابینت نرسد. از سایه ی درخت چنار پیر همسایه که همیشه روی پنجره ی اتاق می افتاد، خبری نیست. شاید دیشب طوفانی چیزی آمده و او را با خود برده است. یا شاید ریشه اش محکم تر از پیِ این خانه بوده و من پرتاب شده ام توی کویری، صحرایی! یا شاید تر اینکه، توی ماشین زمانی چیزی افتاده ام و رفته ام به روزگاری که هنوز کسی توی حیات خانه اش برای کسی، چنار نمی کارد! نه که حالا این روزگار کسی برای کسی چنار بکارد، نه! این روزها کسی برای کسی حتی تره هم خورد نمی کند؛ چنار که دیگر جای خود دارد. ویلچرم را سمت پنجره هل می دهم، تا هم جواب سوالم را بیابم و هم سیگاری که کرمش را فکر کردن به ماشین زمان و طوفان و چنار و تره توی سرم انداخته، دود کنم. صدای قیژ و ویژ چرخ هایش آدم را یاد همان لوکوموتیوهای دهه ی هفتاد فنلاندی می اندازد، بس که سر و صدا دارد. از وقتی که روغن چرخ را هم کنار جعبه ی قرص ها، توی کابینت آشپزخانه گذاشته اند، راه نمی رود که نمی رود. تازه شبیه خودم شده است. به سختی خودم را به پای پنجره می رسانم و با کتاب شعر عرفان نظرآهاری، که آنرا همیشه روی لبه ی پنجره می گذارم، دستگیره ی پنجره را بالا می کشم. روزی که آن را کادو گرفتم طول بلندش برایم عجیب بود. لت و پار و دو تا یکی خواندمش و بعد آن را روی لبه ی پنجره گذاشتم تا بتوانم هر وقت دلم خواست پنجره را باز کنم و به چناری که سالها پیش کسی برای کسی کاشته، زل بزنم. نه طوفانی در کار بود و نه حتی ماشین زمانی. بیخ و بن اش را زده بودند و کارگری داشت روی زخمِ چنار، سیمان می مالید. که هوس نکند جوانه بزند. یا حتی اگر هم هوس جوانه زدن کرد، سرش به سیمان سرد بخورد و بفهمد که کارش تمام شده و فاتحه اش را خوانده اند. دلم گرفت. پنجره را بستم و سمت میز رفتم. زیر سیگاری را روی پاهایم گذاشتم و ویلچر را سمت آشپزخانه هل دادم. به لبه ی نیم پله ای که رسیدم، دستم را به ستون دیوار تکیه دادم و آرام تن بی جانم را سمت سرامیک های کف آشپزخانه وا دادم. دستانم را شل کردم و با کون، مثل سیگارهای عمودی نشسته ام روی میز، روی سرامیک ها نشستم. سینه خیز و کشان کشان زیر سیگاری را تا سطل آشغال توی کابینت رساندم.

اینجا هم میشه زیرسیگاری رو خالی کنم و برگردم تو اتاق!

هم میشه در سطل آشغال رو که وا می کنم، یه صداهای عجیب غریبی بیاد و نور چراغ خاموش و روشن بشه و من توی ماشین زمان برم و پرتاب بشم توی فضا و برم به زمانی که کسی واسه کسی چنار می کاشته!

هم میشه زیر سیگاری رو خالی نکنم و برم سمت کابینتی که قرص ها توشه و قرصی کوفتی بندازم بالا و باز اینجا دو قسمت می شه : یا سر بذارم و بمیرم. یا برم بخوابم!

هم میشه دست به قرص ها نزنم و برم روغن چرخ بیارم و چرخهای ویلچرم رو روغن کاری کنم و حسابی که توپ شد، برم دور اتاق هی بچرخم!

هم میشه...

شایدم هیچکدوم از اینا نشه و یه چیز دیگه بشه...

/ 40 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

فکر میکنم یه چیز دیگه بشه....!!![چشمک]

تاریکیهایم

رفیق من هوس کردم یک سیگار با هم بزنیم و حالشو ببریم .

رضا

اینقدر از سیگار و زیر سیگاری گفتی هوس کردم یه سیگار بکشم

فرهود

دوست عزیز با نوشته ای به روزم ...خوشحال میشوم که به دیدنم بیایید .

مرضیه

هم میشه زیرسیگاریتو خالی کنی تو سطل آشغال،رختخوابتم همون جا پهن کنی،بساط قرص و ویلچر و روغنتم همونجا کنار خودت بذاری ک فردا شب این همه راهو دوباره نری کنار کابینت و تو اتاق،اینجوری ی شب میخوابی،ی شب میری تو ماشین زمان،ی شب با ویلچر دور خودت میچرخی،ی شبم...آره دیگه[شوخی]

سارا

بور کن خط های اول نوشتت و داستان رضا یزدانی و ته سیگار های بی سروسامانت دقیقا" روزگار منه ! خیلی اتفاقی وبلاگتون رو دیدم و به جرات بگم با این نوشته حسابی دوباره به خودم رسیدم .!

علیرضا

perfect

علیرضا

perfect