روایت سوم

همیشه اینطور اتفاق می افته :

از بی تو بودن می ترسم

.

.

.

بی تو شدم...

/ 18 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بارون

می پسندم...![تایید]

زیژخک دیوانه

لامصب همیشه همین‌طور است... بله درسته... همین‌طوره ... همیشه... باز هم ...

گاندلف

لعنت به این بود و نبودها که زندگیمون بهش گره میخوره....

صد سال تنهایی

لایک به کامنت غزل اکه منظورش جایگزینی " بی تو هستم " به جای " بی تو شدم " در خط آخر باشد . در ضمن گویا قابل نمی دونی برای پستهای من کامنت بزاری من که فعلا منتظرم .

صد سال تنهایی

دیدی حالا خودت تو خط اول به جای "میترسیدم "نوشته بودی : می ترسم "اگه می ترسیدم باشه آره خوبه / من کجا و توو کدوم پست ( حالا تو وب لاگ هر کی ) کلی دلیل و برهان آوردم که چیزی که می گم درسته ؟ / [لبخند]

محیا

بی تو بودن کار من نیست تا دلت نرفته برگرد!

ssss

تاب دوری ات را ندارم تاب نگاهت را هم مانده ام بی تو با تو چه کنم ؟

maryam

لعنت به این بی تو بودن ها...

پوریا

یاد این شعر افتادم من از حدیث ِ دیو وُ دوری از تو می ترسم ری را!