تف بر شما

روزنامه را که خریدم، فکر نمی کردم که این خبر را امروز بخوانم. می دانستم که بالاخره یک روزی این کلمه ها تیتر می شوند، اما نه به این زودی. من تقریباً هر روز توی روزنامه ها و مجلات سرک میکشم، حتی شده در چند ثانیه ی خریدن سیگار و روشن کردن آن از دکه ی سر چهار راه ولیعصر. می خوانم، شده از اینکه در سوریه چه خبر است تا اوضاع بورس آمریکا، دشت کویر ارومیه ( بخوانید دریاچه ) تا ترک خوردن سی و سه پل. می خوانم  اما حوادث خوان نیستم! من می خوانم که بدانم مثلاً بالاخره منیژه محامدی کی تئاتر جدیدش را به اجرا می برد یا محمد یعقوبی چرا با زمستان شصت و شش اش بر گشته است، یا همایون غنی زاده کدام گوری ست که بیاید و کار جدیدی را روی صحنه بیاورد. من می خوانم اما حوادث خوان نیستم! اینها را گفتم که بدانید نه علاقه ای به نوشتن این متن دارم و نه پیگیر دیدن و شنیدن این خبر از روز اولش تا به امروز. اگر نشسته ام پای کامپیوتر و تایپ می کنم از سر اجباری ست که بیخ گلویم را چسبیده...

مهسا رفت. نه که اولین کسی باشد که اینگونه رفت و نه که آخرین. نه دیده بودمش و نه می شناختمش. اما چرا این اسم هر روز توی سرم می پیچید. شاید از این بود که خبرش را طوری شنیدم که اصلاً برایم قابل باور نبود. من تمام آن روز و آن پل را هر روز توی سرم می بینم. من مرضیه را می بینم. کوشا را و مردم را...

خبرش را خواندم. کوشا هم رفت. چندین بار خواندم. تفسیرش را هم خواندم. که اعدام بد است اما چاره چیست. که این قربانی بود، آن بیمار رفتارهای غلط اجتماع... این... آن... نیامده ام اینجا که برایتان از مهسا بنویسم یا از کوشا  یا از دین، اسلام ، اجتماع و ...

من هر روز آن پل را می بینم. مهسا را. مرضیه را. دیروز هم، کوشا را. من هر روز اینها را توی ذهنم می بینم. و شما مردم را. امشب آمده ام که فقط از شما بنویسم. مردم. که آن روز تنها همتتان روشن کردن موبایلتان بود. و دیروز هم 4 صبح از خواب بیدار شدید که با موبایلتان فیلمی بگیرید تاریخی. لعنت بر شما. لعنت خدا بر شما که از دار دنیا یا زیر شکمتان مدام می چرخد یا شست کثیفتان برای تماشای موبایل. تف به ذات کثیفتان که نشستید و فیلم گرفتید از آن روز لعنتی و از دیروز، بعد هم سرتان را بالا گرفتید و افتخار می کنید که آرشیو زیبایی از ناب ترین صحنه ها را دارید. تف بر شما

پ. ن : بی ادبی ام را عفو کنید. اجباری بود از سر بغض و دلتنگی

رفع شبهات : نمی دانم چطور باید بنویسم که بعدش مجبور به نوشتن پی نوشت پشت پی نوشت نشوم. من نه روز حادثه ی پل مدیریت آنجا بودم و نه روزی که قاتلش را اعدام کردند. نوشتم که من هر روز این حادثه را توی ذهنم می بینم. فقط همین! قوه ی تخیل مزخرف و لعنتی من!

/ 22 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سجّاد

حالمونو گرفتی... دقیق متوجه ماجرا نشدم ولی می تونم حدس بزنم ... هر چی که می کشیم از خودمونه از خودمونه از خودمونه ... با عرض پوزش تُف !

آنالی

و لعنت به شما مردم که منم جزئی از شمایم که هر روز می بینم و می شنوم و خیلی عادتی از کنار مردی که در جوی ولی عصر مرده بود رد شدم ...

رخی

همین کارا رو کردیم و کردن که حالا وضعیتمون اینه و از ایم بدتر میشه

آنا

1. هم صدا با تو ......تف 2. وای منم یه همکار دارم........... که بزرگترین ادعاش اینه که همچین آرشیوی داره تو لپ تاپش و موبایلش ...از کل سازمانمونم میان می بینن آرشیو گهشو ولی به قول خودش فاصله میزش با میز من 1 متره و منو تا حالا نتونسته بکشونه پای آرشیوش لعنتی اش ....حرف دل منو زدی آی بدم میاد 3. واقعن اعتقادم اینه که اگه این لذت لعنتییه دیدن مرگ دیگری تو سرشت ایرانی ها نبود تا حالا این قانون مزخرف برچیده می شد 4. سقوط فرهنگی همینه ....همین که از دیدن اخراجیها به جای تهوع لذت می برند 5 ببخش روده درازیمو

miko

از انسان آلوده به دین میترسم، از موجودی که افکارش از قبل براش نوشته شده ...

مهتاب

تف من هم بر شمایان! افتخار از این بالاتر که جیزی رو که چند میلیون مردم توی تهران ندیدن تو توی گوشیت سیو کردی و داری پزشو میدی؟![خنثی] ( تو تو نبودیا اون توها بودن) این روزا آبرو و شرف و مردانگی و کلا همه چیزمونو ریختیم تو گوشیامون. به قول تو با هر حرکت انگشت مون آبرو و آینده ایه که بر باد میره. پلیس هم که چی بگم. توی خبرا خوندم که همون روز قتل وقتی این اتفاق داشته اون بالا می افتاده ماشین پلیس نزدیک پل بوده اما بلافاصله اونجا رو ترک کرده. خیلی دوست دارم بدونم توی شرح وظایف پلیس ایران چی چیا نوشته شده؟

تزانه

همیشه تلخی این تمام تصویر زندگی ما

انا

چرا کامنت من نیست؟

فرشته

اره مشکل همینه که میگیم قرار نیست کاری از پیش بره در صورتی که باید بره

محمد ش

من لنز دوربین هایی هستم که به اجبار چنیین صحنه هایی رو ضبط میکنم من از خودم شرمسارم,منی که اسمم انسان نیست و انسانیت رو هم فقط اسمش رو شنیدم از خودم شرمسارم,بخشیده کنید مرا که اختیار ندارم که بر همچین صحنهایی چشمانم را ببندم