برگی از تاریخ

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، روزنامه ی روی میز، خبر از یک اتفاق را میداد. چایی را که سر می کشیدم، صدای گوینده ی رادیو، آشپزخانه را برداشته بود که : بیست و نه سال پیش در چنین روزی، مردی پا به عرصه ی گیتی نهاد که آوازه ی حیاتش مرز ها را درنوردید و از جبین اش چنان نوری به آسمان تابید که گویی فرشتگان میلادش را به جشن و پایکوبی برخاسته اند. جبروت و نگاه نافذش چنان بود که مامای بینوا در دم دعوت حق را لبیک گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد. پیشگویان و اخترشناسان خبر از طالع سعد و آینده ی درخشان او می دادند. شاعران و نویسندگان به نام آن دوره، تمامی خلعت از تن به در آورده و به بارگاه این نوزاد در آمدند و یکصدا زبان به تحسین او گشودند. بر سر نامگذاری اش چنان نزاعی در احوال مملکت افتاد که گویی عنان مرز ها از کف بدادند. اما به ناگهان با ترفندی که در این کلام مجال به تفسیرش نیست، نامش را محمد گذاردند و کنیه اش را کسرا بنامیدند. هر چند بعد ها کسی بر این قانون نماند و حامد خواندندش و حمید و قس علی هذا!

در عنفوان نوجوانی چنان به مشق شمشیر و زور آزمایی با همسالانش می پرداخت که اساتیدش انگشت حیرت به لب گزیده و بر این باور بودند که دیری نمی پاید که از پهلوانان به نام این آب و خاک خواهد گشت. قد و بالایش چونان بود که سرو ها تاب ایستادن در برابرش را نداشتند و به یک چشم بر هم زدن کمر حریفانش را به چنگ می آورد و پشت نامداران را به خاک می کشاند.

در جوانی چشمان نافذش خواب را از دخترکان می ربایید و صدای خنده هایش زنان را مجنون بیابان ها می کرد. سودای هم کلامی اش رویایی بود که کسی را یارای دست یافتن به آن نبود.

پایم می سوخت. با نیش پشه ای که انگشت پایم را گاز گرفته بود و حسابی هم می سوخت از خواب بیدار شدم. صدای باب بارا بارا ری ری باب بوی خانه ی همسایه خبر از روز جمعه می داد و ورزش صبحگاهی هفته ای یکبار! کمی خودم را جر دادم و کش دادم و قوس دادم و راست کردم تا تمامی سلول ها و مولکول ها و گلبول های سفید و قرمزم از خواب بیدار شدند. صورتم را که شستم و چایی را دم کردم، نگاهی به تقویم روی میز انداختم. نه صدای رادیویی بلند بود و نه تولد مردی که دو متر قد داشته باشد و آینده اش پر از روزهای طلایی باشد. امروز روز تولد مردی ست که نه در نوجوانیش غلط خاصی کرد، نه در جوانی و به احتمال زیاد روزی که موهایش سفید شود هم هیچ غلط خوبی نخواهد کرد. امروز روز تولد مردی ست که تنها کاری که در این لحظه می تواند بکند این است که یک نخ سیگار روشن کند و به این بیست و هشت- نه سالی که گذشته فکر کند و سیگارش که تمام شد تنها یک کلمه بگوید : ریدم!

پ.ن 1: این پست هیچ انسجام خاصی ندارد. من فقط خواستم ببینم توانایی طنز نوشتن دارم یا نه. قضاوتش با شما

پ.ن 2: وقتی به دنیا آمدم قطعاً و بی شک نه مامایی مرد و نه هیچ اتفاق خاصی افتاد. فقط چهار روز بعدش خرمشهر آزاد شد!

پ.ن 3: اندازه ی قدم رو دقیق نمی دانم. اما مطمئنم به 180 نمی رسد. شاید 175 تا شاید 176 تا! و نوجوانی هم 3 بار مسابقه ورزشی شرکت کردم که بخدا اگر دروغ بگویم، هر 3 تا را باختم.

پ.ن 4: امروز تولدم بود!

پ.ن آخر : کسی می تونه حساب کنه ببینه من بیست و نه ساله می شم یا سی سال؟ من هیچوقت خدا یاد نگرفتم این قضیه ی سال تولد و سن رو باید چه جوری حساب کرد!

یک پ.ن به حساب نیامده : برای روز میلادم اگر تو/ به فکر هدیه ای ارزنده هستی/ منو با خود ببر تا اوج خواستن/ بگو با من، که با من زنده هستی... ( دلیل نمی شه فکر کنید از معین خوشم میاد. اصلاً هم ازش خوشم نمیاد!)

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

سلام کسری خان[چشمک]تولدت مبارک!!!همیشه عاشق مردای اردیبهشتی بودم و هستم[لبخند][گل]

پری

کجایی تولدی ؟؟؟ خوش میگذره ؟ شاد باشی[چشمک]

فرشته

با خوندن این نوشته حس کردم داستان گوی و داستان نویس خوبی می تونی باشی .امیدوارم صدای خوبی هم داشته باشی برای خوندن قصه هات

علی

پسر توانایی طنز پردازیت مث همه کارای دیگت فوق العاده(!) است...باور کن!!! امروز که گفتی اصلا روز خوبی نیست چقدر یاد خودم افتادم که همیشه دوس داشتم روز تولدم برم یه جایی خودمو گم و گور کنم...شاید یکی از غم انگیز ترین روزای زندگیم باشه بعد از سال تحویل!!! راستی انقدر نا امید نباش...اتو بلدی گیتار بزنی!!![چشمک]

شيما

با چند روز تاخیر تولدت مبارک ولش کن من هم یاد نگرفتم فقط تاریخ تولدت بگو خودشون هر طور دلوشن خواست حساب می کنند تو فقط حساب بهار هایت را داشته باش یا نه اگه دوست داشتی زمستانهای عمرت

مهندس حسود

تولدت مبارک بوی شمع و کیک هم اضافه شد به بوهات

دارن شان

سلام... تولدت مبارک! :)

پگاه

با چندین روز تاخیر، اما مبارک باشه آقا کسری

افسانه

من هم 29 اردي‌بهشت به دنيا اومده‌ام، ولي 59. 29 ساله‌ات شده.

من.

تولدت مبارک. همون روزی که بود!