دم و بازدم

دلم می خواهدت. دلم هر لحظه می خواهدت.  تو فکر کن مثل همین دم و بازدم. تا هوا را جلوی بینی ام جمع می کنم و آماده ی تو فرستادنش می شوم، طوفانی لا به لای پره های بینی ام شروع می شود. دستم را به ریشه ی سفت و محکم یکی از مو های دماغم می گیرم تا باد مرا نبرد. تمامی ندارد این طوفانِ سرد و وحشی. زور می زنم تا دستم از آن ریشه جدا نشود. باد سرد، همه ی وجودم را کرخت می کند، دستانم بی حس می شود و پرتاب می شوم.

توی شش هایم پر از عطر توست. انگاری یک شیشه ادکلن YSL را اینجا خالی کرده اند. به تمام در و دیوارش هم عکسهایت را آویزان کرده اند. دلم می خواهد یک دلِ سیر توی این گالری بنشینم و عکسهایت را تماشا کنم. از سوراخِ بالای سرم هنوز هوای سرد، تو می آید و راه رفتنم را سخت می کند. عکس ها کامل نیستند، یکی فقط عکسی از لبهایت است، با رژ لبی صورتی و نیمچه خنده ای. یکی دیگر عکسی از چشمهایت، بی هیچ خط و خال اضافه ای. سیگاری روشن می کنم و با خود فکر می کنم کاش تو هم اینجا بودی. کاش می توانستم یکبار تو را به این گالری دعوت کنم. اینجا هیچ چیزش برای من نیست، هر چه که هست، همه هوایی از تو دارد. انگاری از روز الست اینجا را به نام تو سند زده اند. تمام دل و روده ام را سکوت عجیبی می گیرد. نه هوایی تو می آید و نه از طوفان خبری ست. دلم می خواهدت، تنگ ات می شود. یکباره دیوارها شروع به لرزیدن می کنند. عکس ها یکی یکی به زمین می افتند و همه جا در هم می پیچد. دیوارها شروع به حرکت می کنند و جلو می آیند. دست و پایم زیر این همه فشار خورد می شود. تنگ می شود. تنگ تر می شود. لعنتی دلم تنگ ات می شود! گردبادی شروع می شود و همه چیز را با خودش بالا می کشد. دلم نمی خواهد از اینجا بروم. اینجا همه چیزش مرا یاد تو می اندازد. روی زمین دراز می کشم و دستم را لای پرزها فرو می کنم. سعی میکنم از جا کنده نشوم. پاهایم توی هوا آویزان می ماند. سر و ته می شوم. دست هایم نای ماندن ندارد. کنده می شوم. از بینی ام بیرون می افتم. هنوز هم عطرت را حس می کنم. انگاری یک شیشه YSL را اینجا...

دلم می خواهدت. دلم هر لحظه می خواهدت. تو فکر کن مثل همین دم و بازدم...

/ 20 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلبرگ

تو فکر کن مثل همین دم و بازدم... شگفت انگیز بود. شاید اگه مخاطب خاص نداره کنار عکس چشم ها و لب ها چال رو گونه رو که به واسطه خنده از عمد نگه داشته شده داره رو صورتش خود نمایی میکنه هم میشد باهاش مانوور داد...یا حتی اون چند تار موی نازک که بی تفاوت به مژه های بلندش کنار دم ابروش شیطنت میکنه... شاید...اما باز هم اون قسمت قاب عکس ها خیلی جای بسط دادن داشت...خیلی زیبا میشد باهاش یک زیبای اهورایی رو تصور کرد. ببخشید اگه جسارت شد[لبخند]

غزل

بوی بعضی عطرها یاد بعضی خاطره ها رو زنده میکنه و وای به روزی که دچار خاطره ها بشی...

سامین

این پستتو هنو نخوندم اما پست قبلیتو لایکم به لایکت . لارا رو very very very very هستم .

نگاه1

دل که تنگ باشد و عطری در خاطرت نقش بسته باشد، و تصویری باشد از لحظه های ثبت شده، لحظه هایی که بلعیده ای تا هدر نروند، دل که تنگ باشد و بهانه ای نباشد برای بودن، دل که تنگ باشدو ...

Sorour

لعنت به این خواستن ها . مثل قایم باشک بازی شده . هر چه نزدیک تر میشویم دور تر میشود ..

آلوده به مرگ

چقدر بوی منو می ده خلوتگاهت ... چقدر بوی منو می ده گالری عکسات ... چقدر بوی خاطرات منو میده خاطراتت ...

فرزاد

مثل همیشه زیبا ! گاها فکر میکنم که چطوری میشود برای احساسات این همه کلمه دست و پا کرد ؟ تا بعد[گل]

رضا

دلم می خواهدت......

yegi

دلم می خواهدت. دلم هر لحظه می خواهدت. تو فکر کن مثل همین دم و بازدم...خیلی قشنگ و با احساس منو برد به گذشته خوشال میشم بهم سر بزنی من با اجازه لینکت میکنم[لبخند][گل]