داستان مردی که روح نداشت!

« هگل در جایی می گوید : همه ی وقایع و شخصیت های بزرگ تاریخ جهان از نو، به شکلی ظاهر می شوند. وی فراموش کرده اضافه کند : بارِ اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی. »

بله مارکسِ عزیز! تو راست می گویی، این داستان بارِ اول ش تراژدی ست و بارِ دوم کمدی. و من صورتِ کمدیِ ژان والژان م. که اینک اینجا ایستاده ام، در یک صبحِ پاییزیِ خورشید نزده یِ نیمه سردِ ماه اکتبر، با چمدانی در دست و پالتویی نیمه پوسیده، در خیابانی که مقصد اش نامعلوم است راه می روم. راه می روم و به این فکر می کنم که جوانی ام به پای کدام نانِ ندزدیده، گم شد. این نوزده سال را به پای کدام نانوا، توی سیاهچاله های این شهر ریختم. راه می روم و به تو فکر می کنم ای اسقفِ اعظم کلیسای این شهر! و به چشمانت، که خواب را از چشمانم ربود. من چشمانت را دزدیم و تو در مقابل پاسبان ها، آنها را به من بخشیدی و من روحم را به تو!

من صورتِ کمدیِ ژان والژانم که در صبحِ سرد ماه اکتبر با چمدانِ کهنه ای در دست و یک جفت چشم زیبای نقره ای! توی خیابانهای این شهر پرسه می زنم. و به تو فکر می کنم که بازرس ژاورِ دلم شده ای و کوچه به کوچه و خیابان به خیابان مرا می پایی تا دستِ آخر به زندانم بیافکنی. من از روزِ اولِ این قصه، زندانی تو بوده ام ای بازرس ژاورِ این شهر!

من همزادِ مضحکِ ژان والژانم که راه افتاده ام توی این شهر تا بابا فوشلووان های به زیر گاری افتاده را نجات بدهم و تو کوزتِ زیبای این شهری که چشمانت توان بلند کردن یک سطلِ آب را هم از من می گیرد.

مارکسِ عزیز، من در تضادِ بین نیمه ی پرولتاریایی ژان والژانی و نیمه ی بورژوازیِ شهردار مادلنی ام چنان گیر کرده ام که نمی دانم صورتِ تراژدی این قصه ام یا صورتِ کمدیِ آن! تو که آخرِ این قصه را خوب می دانی، پس قلم و کاغذت را بردار و این نمایشنامه را اینگونه بنویس :

داستان مردی که روح نداشت!

من : ژان والژان

تو : اسقفِ اعظم – بازرس ژاور - کوزت

/ 17 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزل

ای وووووووووووووووووووووووووووووووول[پلک]

عسل

وقتی کسی میتونه انقدر خوب بنویسه من یکی شخصا" از هرچی کاغذ و قلم و کیبورد خجالت میکشم[چشمک] نوشته هاتون قابل ستایشه تبریک[ماچ]

ترانه

تو این کویر لعنتی جز دل خوش بودن به هر چی که پیش روم هست چاره ای دگ نیست پس بتاز زمانه و تمام تمام شو

عرفانه

من تو کف وسعت ذهنت موندم بدجورررر!

بهار

عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود عزیزم موفق باشی [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

علی

سلام و خیلی خوشحالم از آشنایی با شما - بهتون واقعا تبریک میگم بخاطر قلم توانا و اثربخشتون . این پست آخر منو بد جوری تو فکر برده و لازم هست چند بار دیگه بخونمش...[گل]

باران

سلام دوست عزیز وب جالبی داری...خوشحال میشم به منم سر بزنی...ممنون[لبخند][گل][لبخند]

صبا

راه می روم و به این فکر می کنم که جوانی ام به پای کدام نانِ ندزدیده، گم شد. این نوزده سال را به پای کدام نانوا، توی سیاهچاله های این شهر ریختم. راه می روم و به تو فکر می کنم ای اسقفِ اعظم کلیسای این شهر! و به چشمانت، که خواب را از چشمانم ربود... این جمله رو میشه مثل یه آدامس جادویی هی بجویی و هی طعمش از دست نره. دوست داشتم این نوشته با همین جمله تموم میشد: مارکسِ عزیز، من در تضادِ بین نیمه ی پرولتاریایی ژان والژانی و نیمه ی بورژوازیِ شهردار مادلنی ام چنان گیر کرده ام که نمی دانم صورتِ تراژدی این قصه ام یا صورتِ کمدیِ آن!