چشم به راه باران

روزها، روزهای ننوشتن است. مثل همین بارانی که باید بیاید و نمی آید. دستم را پشت حصاری که از کلمات خالی ست، زندانی کرده اند. مثل مردی که خیابان ها را فریاد می زد و حالا سال هاست که از کوچه های این شهر دور است. دستم هر روز دیوارهای زندان را پی کلمات می کوبد. خیابان ها از فریاد خالی اند.

روزها، روزهای در تراس نشستن و چشم به آسمان دوختن است. تو حتم داری که باران می بارد. دست هایت را به من بده، ما از پشت دیوار هزار زندان، کلمه ها را می یابیم و خیابان ها را پر از فریاد می کنیم.

/ 80 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حنا

زیبا بوددددد[گل]

!

in axi ke gozashti axe kie? khodet ke nisti hasti?

فرزانه

دلم تنگ شده واسه روزهایی که می نوشتید.هنوزم سر میزنم به اینجا.بنویسید.

زهرا

سالگرد آخرين پست ت مبارك!

مجرم

پس از سال‌ها! فک نکنم منو یادت بیا ولی من تورو خوب یادمه، بوی بارون، قهوه، سیگار اولین بار که اومدم اینجا پاییز بود، الانم پاییزه پاییزی نباشی - بلخره یکی اومد که زندگی هارو بنفش کنه

shay

چشم به راه دست به قلم شدنت...

حسن آذری

باید می رفتم از تو از تو وُ ارتفاعات چشمگیرت هیچکس،در قله ای که فتح می کند ساکن نمی شود با دو شعر در باره دخترم نسیم ونقشه ی وطنم و نیز خبری در مورد دومین مجموعه شعر اینجانب با عنوان "سپیده دمی که بوی لیمو می دهد" به روز شده ام.با احترام و افتخار دعوت می شوید به خوانش و گفتگودر وبلاگم

Bobo

هنوزهم سیگاررانصفه میکشم بیادروزهایی ک گفتی ی نخ روشن کن2تایی می کشیم.