آدری هپبورنٍ من!

دلم می خواست یک سرباز بودم؛ سربازی کثیف و خسته و گرسنه در جنگِ جهانیِ دوم. مهم نبود برای کدام کشور، و بر علیه کدام کشور می جنگیدم. مهم این بودکه تو، که عکست شبیه عکسهای سیاه سفیدِ آدری هپبورن با آن کلاه های لبه دار که تا گوشهایت پایین می آید و آنها را خوشبختانه نمی پوشاند، و چند سیگار کاغذپیچ شده که از بس آنها را با قوطی های ماهی جابجا کرده اند بوی روغن سوخته ی ماهی گرفته، تنها دارایی هایم می بودید. توی سرمای سختِ استالینگراد روزهایم پر بود از شلیک تیر و خون و مرگ؛ و شبهایم پر بود از چلیک و چلیک صدای ماشینِ تایپِ دستی که عکست را بالای کلیدهایش می گذاشتم و تا صبح برایت نامه ها می نوشتم. شلیک و شلیک رقص خون در هوا، چلیک و چلیک رقص انگشتانم « سین. لام. الف. میم». بام وبووم غرش توپ های وحشی از هر طرف، بام و بووم صدای قلبم روی حروف « عین شین قافِ من، سلام».

سلام!

عشقِ من سلام.

امروز روز سردی بود، سردتر از همیشه و جوزف پسرک هم سنگرم کشته شد، با این حال ملالی نیست جز دوریِ شما! بسته های سیگاری که برایم فرستاده بودی به دستم رسید و اگرچه همانطور که خواسته بودم، سیگارها را یک به یک روی لبانت گذاشته بودی تا ردِ سرخ آن روی سیگارها بماند، اما بوی گندِ سوخته ی ماهی اش پاک نمی شود که نمی شود!

دو هفته ی پیش دخترکی زیبا با چشمانِ آبی به هنگِ ما آمد. خبرنگار است و اخبار جنگ را شب به شب تلگراف می کند. از دیدنش دلم خیلی لرزید و کلاهم را برایش از سر برداشتم. او هم لبخندِ زیبایش را تحویلم داد. تا صبح خواب به چشمانم نیامد، صبح پیش پدر لویی رفتم و اعتراف کردم به این گناه. او هم پنچ روبل جریمه ام کرد و گفت باید پیش تو هم، اعتراف کنم تا بخشوده شوم. عزیزتر از جانم، امیدوارم مرا ببخشی و به کتاب مقدس سوگند یاد می کنم که هیچوقت به تو خیانت نکنم. هفته ی پیش از زیر آوارهای یک خانه، یک صفحه ی موزیک یافتم که روی آن حک شده بود Adagio. خوشبختانه گرامافون آن خرابه، سالم بود و کار می کرد. موزیک که پخش شد صدای تیر ها قطع شد، آفتاب بعد از ماه ها بیرون زد، برفها آّب شدند، دستانم گرم شدند و تو آمدی. زیبا بودی، به اندازه ی زیبایی یک دریای مه گرفته ی ماه ژانویه.

تفنگم را به دیوار تکیه دادم و ساعتها در آغوشت کشیدم. موزیک همچنان اتاق را پر کرده بود و من سرم را روی شانه هایت گذاشته بودم و ...

عزیزم، الان دو روزی ست روی تخت بیمارستان افتاده ام و تا گردن باند پیچی شده ام! اما تو نگران نباش. با کلی خواهش و التماس ماشین تایپِ دستی ام را امروز برایم آورده اند و من باز می توانم مثل همیشه برایت بنویسم. قولِ یک بسته سیگارِ بدون بوی ماهی سوخته را به الکس دادم تا برود و آن صفحه ی گرامافون را از آن خرابه برایم بیاورد. برگشت اما فقط یک تکه ی شکسته که کلمه ی Adagio روی آن حک شده بود را برایم آورد. اما تو ناراحت نباش، جنگ که تمام شود با هم می گردیم و از خیابان های پاریس لنگه اش را پیدا می کنیم. آن وقت می توانم شب و روز توی آغوشت بخوابم و هیچ تانک نره غولی خلوت مان را به هم نزند!

راستی پرستار اینجا هر روز برایم یک لیوان چای داغ می آورد و نوشته هایم را می خواند، اما تو خیالت راحت باشد، من بر سر قولم هستم و دوست ندارم باز پنج روبل به کلیسا جریمه پس بدهم!

                                                                                     

 

                                                               دوستدارت ...             

/ 4 نظر / 18 بازدید
آزاده

و چه خوب یادم هست شبی که این متن هارو میگفتی و میخوندم و لذت میبردم ...........

ارام

ذاتا نویسنده ای کریس !