رساله ای در باب جبر و اختیار، یا الاغی که یونجه را می فهمد هویج را نه!

پشت میز می نشینم. جای خوبی ست، دوستش دارم. رو به رویم می نشیند. بدون اینکه نگاهش کنم، فکرش را می توانم بخوانم. سعی می کند توی ذهنش کلمه ها را پیدا کند، جمله هایش را سر و سامانی دهد و من را مجاب کند که زمین گرد است، آسمان آبی ست، عشق خوب است، گذشته پلی ست به سوی آینده، من دل دارم و باید کشف اش کنم و یک دنیا جملات خوب و قشنگ که جان می دهد بنویسمشان و پست کنم برای خانم های نویسنده ای که روی جلد کتاب هایشان یک پسری تکیه داده به درختی و از چشم یک دختری قطره اشکی روی شمعی افتاده و توی کتاب هایشان همیشه یک علی یا مهرداد یا محمدی وجود دارد که عاشق مریم یا لیلا یا سحر قصه است و اتفاقاً خوب هم می فروشند!

حواسم پرتِ خطوط روی میز چوبی می شود، ساکت می شود و به چشمهایم زل می زند. منتظر جواب است. حدس می زنم سوالی پرسیده و من همین لحظه قطعاً، باید جواب پس بدهم. خاکستر سیگارم را توی زیر سیگاری می تکانم و یک پک عمیق می گیرم و در حالی که دود را بیرون می دهم، متفکرانه جواب می دهم : خب، من با این چیزی که الان گفتی تقریباً موافقم!

لبخندی می زند و ادامه ی حرفهایش را می گیرد. زمین گرد است، آسمان آبی ست، عشق خوب است... خیالم راحت می شود که جوابِ چرتی نداده ام. کلماتش را نمی فهمم، سعی می کنم تهِ ذهنش را بخوانم که قطعاً می دانم چیزِ دیگری ست. مثل خودِ من که در این فکرم که کاش به جای او، الاغِ دیگری اینجا نشسته بود! او هم شاید به این فکر می کند که کاش به جای من، الاغِ دیگری نشسته بود که حرفهایش را می فهمید. دلم می خواهد گوشه ی کاغذی، جایی، بنویسم دنیا مجموعه ی متناقضی از خر تو خری هاست که هویج های گوشه ی مثلثِ قضیه حمارهایش را باد برده! روی پاکت سیگارم این را می نویسم تا که فرمول جدیدی که کشف کرده ام از یادم نرود و بماند برای آینده گان.

باز هم ساکت می شود و نگاهم می کند و منتظر جواب است. می خواهم بگویم خب، من با این چیزی که الان گفتی تقریباً موافقم، اما نمی گویم. طبق قضیه ی احتمال برنولی، احتمال اینکه این بار هم جوابم بگیرد و درست از آب در آید، کمتر از بیست و پنج درصد است.

می گویم : زمین گرد نیست!

قهر می کند و می رود.

 

پ.ن : دلم باقالی های فرحزاد را می خواهد، با قلیان هایش. هرچند اصلاً قلیان دوست ندارم، اما خب الان دلم می خواهد!

پ.ن : جمله ی بالا، جمله ی خیلی کلیشه ای و مزخرفی ست. واسه همین بعد از گذشت یک ساعت کاملاً نظرم عوض شد. الان دلم فروزن یوگرت (سال سال) بام تهران رو می خواد. ترجیحاً هم، وقتی بری بالا، بخوری. حالا اگه اومدی پایین خوردی هم، خوردی!

/ 22 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دارن شان

خب، من با این چیزی که الان گفتی تقریباً موافقم!

پری

باقالی و قلیون !!

پری

روزن یوگرتت منو کشته داداش !

علی

اول از همه یه چیز مهم راجع به نظرات وبلاگت که بعدا شخصا ازت میپرسم!!! دوم که چرا علی رو مترادف مریم گذاشتی؟؟؟!!! این وصله ها به ما نمیچسبه! و من از همین تریبون هر گونه ارتباطی رو با مریم قویا تکذیب میکنم!!! سوما آینده گان غلطه!(فکرشو کن من دارم غلط املایی میگیرم) چهارما...فعلا همین ها رو جواب بده...وقتی دیدمت راجع به نوشتت بیشتر با هم صحبت میکنیم!!!

پری

ما خیلی مخلصیم داداش[چشمک]

سعیده

کسری جان قانون رو انسانها برای اسایش هم نوعهاشون درست کردن نمی فهمم چرا نسبت به این موضوع لجا جت به خرج میدی در هر صورت از نوع نوشتنت خیلی خوشم می یاد

مهدیه لطیفی

خوب می نویسی واقعا تازه الان خوندمشف آخه سه ساعته وبلاگت بازه اما من خسته و شلوغ بودم مغزم نمی کشید از نقطه به نقطه ش خوشم میاد مرسی

مهندس حسود

"خانم های نویسنده ای که روی جلد کتاب هایشان یک پسری تکیه داده به درختی و از چشم یک دختری قطره اشکی روی شمعی افتاده و توی کتاب هایشان همیشه یک علی یا مهرداد یا محمدی وجود دارد که عاشق مریم یا لیلا یا سحر قصه..." چقده از این کتابا بدم میومد!!!!

میثا

از اسفند به این طرف به دلایلی نتونستم بیام نت . دلم برای نوشته هات تنگ شده بود ...واقعا فوق العاده مینویسی ... قلمت همیشه سبز[گل]

نازی جون

منم باقالی میخوام