انقلاب شیری - گندمی

  1. خب مثل اینکه طبق قراری که معلوم نیست منشا و مبداش از کجاست، یا اینکه معلوم هست و بنده ی کم سواد از آن بی اطلاعم، قرار بر این بوده که سه روز متوالی ما، یعنی من و شما، نان و شیر نخریم و با اینکار یک انقلابی بوجود بیاوریم که نه تنها دیگر رنگش سبز نیست بلکه بدلیل وجود رکن های اصلی آن که شیر و نان می باشد رنگش شیری- گندمی می تواند باشد. از هر لحاظ که به آن نگاه کنیم انقلاب خاص و ویژه ای می تواند باشد. مثلا همین دو رنگ بودنش! و یا مثلا ضربه ای که قرار است به جایی بزند، که من هر چه نگاهش می کنم این ضربه نه تنها به آنجا نمی خورد بلکه کمانه می کند و به جای دیگری فرو می آید. دست بر قضا همان روز اولش، طبق عادت مزخرفی که دارم که وقتی همه سعی در رفتن به راهی را دارند من به شدت علاقه به رفتن به راه مخالف آن را دارم، هوس خوردن شیر کرده بودم. ( زمان دانشگاه وقتی بچه ها تصمیم میگرفتند یک روز با نیامدنشان کلاس ها را تعطیل کنند، من آن روز ویار کلاس رفتنم می گرفت و روزهایی که بچه ها کلاس می رفتند من تا لنگ ظهر می خوابیدم، همچین آدم مزخرفی ام) طبق دستوری که برای درست کردن شیر انبه گرفته بودم، باید دو تا انبه ی نه درشت نه ریز زرد رنگ می خریدم و یک شیشه شیر. ( این عادت به استفاده از کلمه ی شیشه برای شیر از کودکی در وجودم رخنه کرده که آن زمان شیر ها توی یک شیشه های دهن گشادی بودند که عکس کله ی یک گاو رویشان بود و وقتی درب آلومینیومی شان را باز می کردی به قد یک بند انگشت سرشان خامه بسته بود. یادم نیست که از کی به جای آن شیشه های خاطره انگیز قوطی های پلاستیکی مد شد که دیگر با هیچ معجزه ای رویشان خامه نمی بندد. نیک که بنگرید این هم می توانسته یک انقلاب شیری رنگ باشد در نوع خودش) پسرک با آن چشمهای از حدقه بیرون در آمده اش نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت: شیر یُخ! و با دست به قفسه ی مغازه اش اشاره کرد که یعنی اگر می خواهی میتوانی شیر پاکتی برداری. این شیرهای پاکتی هم داستانی دارند برای خودشان. از همان کودکی که ما انگشت توی شیرهای شیشه ای میکردیم، این شیرهای پاکتی به طرز خیلی غم انگیزی خوشمزه بودند. یعنی آنقدر خوشمزه بودند که ما همیشه مجبور بودیم شیر شیشه ای دولتی بخریم. مثل همین باواریا هایی که از بس قوطی و مارکشان خوشگل است فقط با حسرت نگاهشان می کنیم و با صدایی که از ته چاه حلقوم بیرون می آید می گوییم : یه ماء الشعیر شیشه ای بده. پاکت شیر را که نگاه کردم با شیر پلاستیکی ها سیصد و پنجاه تومان فرقش بود، که این هم در نوع خودش انقلابی بود. قدیمتر ها اختلافشان حتما بیشتر از اینها بود.
  2. وقتی جلوی باد خنک کولر لم داده بودم و شیر انبه ی دست ساز خودم را می خوردم به این فکر می کردم که اصلا منشا این حرکت از کجا می تواند آمده باشد. ممکن است مثلا پسر وزیر نفت با دختر وزیر همه ی گاو ها و شیر ها و ماست های ایران روی پل پارک وی کل انداخته باشند که کی تندتر می راند، بعد پسر وزیر نفت های ایران که از دخترک می بازد شب با بقیه ی دوستهایش نقشه می کشد که انقلاب فیسبوکی راه بیاندازیم که سه روز کسی شیر نخورد، تا پدرِ پدرِ دختر وزیر گاو و گوسفندهای ایران به خاک سیاه بنشیند. ما ملت همیشه بیدار و هوشیار و صد البته آگاه هم با دیدن همچین حرکت انقلابی یکصدا تصمیم میگیریم که هورا و آخ جون و ایول سه روز شیر نمی خوریم بلکه پایه های ستون دولت بلرزد و بریزد و ویران شود. ولی باور کنید جلوی آن باد کولر من هیچ پل ارتباطی بین نان و شیر و دولت نمی بینم، تنها به کارگرهای بیچاره ی نانوایی ای فکر می کنم که حقوق سه روزشان از بین می رود، یا آن راننده ای که مسول رساندن این شیر ها هر روز به سوپر مارکت هاست و خیلی آدم های دیگری که هیچ ربطی به دولت و نظام ندارند. مثل این می ماند که فیسبوکی اش کنیم که یک هفته کسی از فری کثیف ساندویچ نخرد. با این حرکت توی خیابان پاستور هیچ اتفاقی نمی افتد و فقط فریِ بد بخت است که پدر صاحبش در می آید. ایضا پیتزا داوود و ساندویچ موسیو و ... باز هم با لب و لوچه ای که شیر انبه از آن آویزان است به این فکر می کنم که اصلا مگر دغدغه ی ما شیر و نان است و اگر قرار به نخوردنی ها باشد بیایید گوشت و مرغ را تحریم کنیم که باور کنید میلیون ها نفر مادام العمر پای نخریدنش را انگشت زده اند. ندارند که بخرند. نمی توانند که بخرند. مثلا خود من، من حاضرم از همین جا اعلام کنم که تا آخر عمر خریدن بی ام دبلیو ایکس سیکس و مزدا تری و مورانو را تحریم می کنم، حتی بستنی روکش طلایی هایِ چهارصد هزار تومانیِ برج میلاد را هم تحریم می کنم. نه سه روز، بلکه مادام العمر!
  3. بهر حال ما نیاز های روزانه مان فقط سیگار است و چای کیسه ای احمد که هر چند ساعت به چند ساعت یکی اش را توی فلاکس آبجوش می اندازیم و پای ثابت نان نخریدن هستیم از بس نان بسته ای می خریم. در واقع آخرین خاطره ی نان خریدنمان بر می گردد به یکی دو سال پیش که مثل آدم شب ها می خوابیدم و صبح که بیدار می شدیم هوس نان بربری داغ می کردیم که آن هم به لطف خدا و صدقه سر شب زنده داری هایمان دو سالی ست که منتفی شده است. سیگاری که بعد از خوردن شیر انبه بیشتر جگرمان را صفا می دهد را به آتش می کشیم و به این فکر می کنیم که اصلا نخریدن هر چیزی نه تنها به جایی که می خواهیم ضربه نمی زند بلکه باعث می شود آن قلم جنس ذخیره شود و دولت برای تامین نیاز آن به مردم مشکلی نداشته باشد. مثلا شما با نخریدن نان فقط گندم بیشتری توی سیلوها ذخیره می کنید که باعث می شود در گندم به استقلال و خودکفایی برسیم! من بی سواد احساس می کنم اتفاقا برای لرزاندن آن ستون های مذکور باید یک چیزی را زیاد مصرف کنیم. مثلا قرار بگذاریم یک روز از صبح خروسخوان تا شب همه ی شیر آبهای خانه هایمان را باز بگذاریم. سر روز سوم سد لتیان و کرج و لار خشک می شود و نه تنها پاستور می لرزد که پایتخت به خاک سیاه می نشیند! یا مثلا آنقدر نان و ماست به نافمان ببندیم که سر یکماه نشده دولت مجبور شود دست دوستی به سمت هلند و گاوهای آن منطقه دراز کند. یا یکماه آنقدر پنیر بخوریم که روابط تیره مان با دولت دانمارک پاک شود. یا مثلا آنقدر ادکلن به ناف دوست دخترهایمان ببندیم که فردایش رئیس جمهورمان برود فرانسه بگوید فرانسوا اولاند داداش هر چی تو بگی درسته. و خیلی چیزهای دیگر مثل کیف انگلیسی و بستنی ایتالیایی و ذرت مکزیکی و ... با اینکار آنوقت این ما هستیم که برای دولت تعیین تکلیف می کنیم که به سمت کدام کشور دست دوستی دراز کند و با کدام کشور قطع رابطه.
  4. و در آخر اینکه سر هر چیزی که توافق کردید که بخوریم یا نخوریم طوری اطلاع رسانی کنید که قشر واقعی و حقیقی جامعه از آن مطلع شود نه صرفا یک مشت فیسبوکیِ چلغوزِ منحرف جنسیِ معتاد به اینترنت. چون این قشر از جامعه انقلاب هایشان هم مثل خودشان مجازی است. آنقدر طولانی شد که خواندنش را به هیچکس توصیه نمی کنم، که هرچند باید این را اول متن می نوشتم و ننوشتم، و این هم در نوع خودش یکجور بدجنسی سادیسم وار است که از همان کودکی که خامه ی روی شیرها را انگشت می زدم و به کسی نمی دادم در وجودم رخنه کرده است.
/ 22 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعیده

این دستهایی که من می بینم که بهم گره مجازی میخوره ،به قول...چدنی است ؟؟؟ من میگم این دستها پلاستیک که هیچ،کاغذی هم نیست کاغذم، وقتی سواد درست استفاده کردن ازش رو نداشتی یا حوصله ات سر رفته باشه یه موشک می تونی بسازی... موشک یا قایق کاغذی فرقی نداره... با یه باد می تونی جهتش رو تغییر بدی اینها...اصلا یکیش خودم ،حرفاشون باد هواست ما تا اومدیم بفهمیم کی به کیه و چی به چی،مرغ های کفن شده،بال و پر دراوردن تا خونه های مردم آواز خوندن...گاوها پشت سر هم گوساله زاییدن،تند و تند شیر دادن...گندم که قربونش برم،خوشه ها پا دراوردن تا نونوایی دویدن.

سعیده

سلام محمد جان...نوشته ات بی نظیر بود قطعا تا سواد اجتماعی و ... نداشته باشی نمی تونی همچین متن زیبایی رو بنویسی عاشق قلم و فکرتم[لبخند][تایید]

حسین

در راستای بند 3 تاحالا هیشکی نیازهامو اینقد واضح بیان نکرده بود، دستت درد نکنه واقعاً

احسان

بسیار ممنون.:) هم بخوایم با هم بریم میام، هم بگی خودم میرم.:)

گاندلف

هیچ وقت از خامه ی روی شیر خوشم نیومد... اوغ میزدم... نظرات احسانو خوندم... به نظر منم هم امیدوار کننده بود...

رضا منصف

به بعد طنز قضیه کاری ندارم، باهات کاملا موافقم!

لیلا

قسمت 3 رو اشتباه کردی، پارسال یک چند وقتی اشتباهی شده بودید و شب ها می خوابیدید و صبح بیدار می شدید. اما فکر می کنم دوباره طبیعی شدید ، یعنی روزا می خوابید وشبا بیدارید. یک مدتی داشتم نگران احوالتون می شدم بدجوری

لیلا

با وجود تمام چیزای عوضی ای که تو دنیا وجود داره و ما احساسش نمی کنیم اما وقتی خونتون تاریکه آدم فکر می کنه یک چیزی تو این دنیا اشتباه شده. شاید شب و روز خدا جاشون عوض شده (نمی دونم) [چشمک]

s.sh

از قسمت "پیتزا داوود" و "فری کثیف" به بعد فقط هوس پیتزا کردم [خنده] همیشه فکرمیکردم دیوونه ام که اون خامه ی مونده ی روی شیر رو با لذت میخورم، اونم با انگشت [نیشخند]

victoriaa

یک مشت فیسبوکیِ چلغوزِ منحرف جنسیِ معتاد به اینترنت اینو خیلی خوب اومدی [خنده]