من به زبان آنگلوساکسون هم دوستت دارم!

مشکل اینجاست که تو نمی فهمی من چه می گویم. آره جانم، مشکل اینجاست که تو واقعاً نمی فهمی من چه می گویم. تو حرفِ همه را می فهمی، زبان همه را بلدی، با تمام گربه های این شهر دوستی که شیرشان کرده ای توی هر کوچه پس کوچه ای قدم می گذارم جلوی پایم سبز شوند و به ریشم بخندند. حتی با کلاغ ها هم دستت توی یک کاسه است که راه براه توی خیابان به سرم می رینند. تو با در و دیوار هم حرف می زنی وگر نه امین حیایی هایِ چسبیده به سینه ی دیوارِ تمام قلب یخی های این شهر چرا باید مدام برایم شکلک در بیاورند و حتی ، به جان خودم باور کنید، برایم بیلاخ بفرستند! مگر من چه پدر کشتگی با این حضرات دارم، جز اینکه گفته ام به جای ژست مضحک این آقایان، عکس تو را به دیوار بزنند و رویش بنویسند قلب یخی!

تو حتی زبانِ ورق های خانه ی ما را بلدی. برای همین است که تا می خواهم فال بگیرم، تک ها یا خودشان را غیب می کنند یا پشتِ بابایی، بی بی ایی چیزی قایم می شوند که فال م دَر نیاید! با خدا هم دست به یکی کرده ای که زمین نچرخد، زمستان پشت به زمستان بماند و دنیا را هر شب و هر شب برف ببارد و بماسد و ببارد که من، تا پایم را روی برف های ماسیده ی خیابان می گذارم یادم بیاید که دستانم چقدر سردشان است. یادم بیاید که جیب پالتویم برای تنها یک دست زیادی گشاد است!

من خوب می دانم که تو ساخت و پاخت کرده ای که داریوش و فرامرز اصلانی بنشینند و با هم بخوانند که من را دیوانه کنند، که آی ایها الناس، عشق به شکل پرواز پرنده ست. و گرنه چرا داریوش ها و فرامرز اصلانی های تانزانیا و ماداگاسکار با هم نمی خوانند، که حتی اگر هم بخوانند، عشق شان شبیه راه رفتن چرنده ای خزنده ای بیش نخواهد بود!

من دوستت دارم و خواهم داشت. بگذار گربه ها بخندند، کلاغ ها برینند، دیوار ها بیلاخ بفرستند و تک ها خواب آمدنت را پشت بابا و سربازها قایم کنند. من دوستت دارم و خواهم داشت حتی اگر با خدا دست به یکی کنی که دنیا نچرخد یا آنقدر برعکس بچرخد که پرتاب شوم توی دورانِ وای کینگ ها. من به زبان آنگلوساکسون هم خواهم گفت که دوستت دارم!

/ 20 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا

سلام خوشحالم که برگشتی چقدر من اون بلاگتو دوست داشنم لینک میدم باشه؟

نوشین

داداشی دوستت دارم. ولنتاینت مبارک[قلب]

عرفانه

وقتی جواب نمی ده که طرفت دلش جای دیگه باشه! ادم هیچ وقت نمی تونه به کسی که این همه دوسش داره بی تفاوت باشه و محکم ردش کنه!هیچ وقت!

هانی نانا

در واقع زمانی که عشقی را آغاز میکنیم تجربه و عقلمان به ما می گویند :روزی می رسد که ما به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زنده‌ایم‌‌ همان اندازه بی‌اعتنا می‌شویم که امروزه به هر کسی جز او هستیم... روزی نامش را می‌شنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمی‌شویم، خطش را می‌خوانیم و دیگر نمی‌لرزیم، در خیابان راه‌مان را کج نمی‌کنیم تا او را ببینیم، به او بر می‌خوریم و دست و پا گم نمی‌کنیم، به او دست می‌یابیم و از خود بی‌خود نمی‌شویم. آنگاه این آگاهی بی‌تردیدِ آینده، برغم این حس بی‌اساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه می‌اندازد.. خوشی‌ها و روز‌ها / مارسل پروست

حسن س و بانو

خیلی زیبا بود. از خوندش لذت بردم. انقدر خوب بود که تصمیم گرفتم پرینت بگیرمش و تو کیفم داشته باشم تا بدم دوستانم بخونن و لذت ببرن خوشحال می شم من رو به لینک هات اضافه کنی

گلی

سلام امشب خواهرم پیشنهاد داد که این وبلاگو بخونم ........ یعنی شما فکر میکنید دوست داشتن اینقدر سخته؟؟!!!! من تا به حال فکر نکردم برای گفتن دوستت دارم زبونی غیر از زبونه خودم لازمه فکر میکنم وقتی کسی رو دوست دارم هر لحظه از به یاد آوردنش لذت میبرم حتی اگه دوسم نداشته باشه من حتی کلاغ باغ همسایه رو هم دوست دارم,و هر بار که صداش میادو همه کلافه میشن ...من با تمام فکرو ذهنم لذت میبرم و همینه..... آدم باید دوست داشته باشه حتی اگه دوسش نداشته باشن امید وارم شما رو هم دوست داشته باشن هر کی رو که دوسش دارین

شاپرک

نمیدونی دوست داشتن سخته یا ساده؟؟؟؟؟؟؟؟ تا حالا کسی رو دوست نداشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه دوست نداشتی پس راجع به دوست داشتن دیگه ننویس لطفا.

میثا

آیا هست کسی که واقعا آدم و دوست داشته باش؟بعید میدونم...کاش یه روزی یه جایی یه نفری هم واسه من توو وبلاگش به یه زبون بگه دوسم داره!!![چشمک]....

پگاه

اونجا که گفتید: یادم بیاید که دستانم چقدر سردشان است. یادم بیاید که جیب پالتویم برای تنها یک دست زیادی گشاد است! یاد این شعر افتادم تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدینسان خواب ها را زیبا می کنم هر شب چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو که این یخ زده را از بی کسی "ها" می کنم هر شب