می 1968

موج جمعیت به راه افتاده است. دست ات را محکم گرفته­ ام که از هم دور نشویم. گم ات نکنم. پابه پای هم، همراه با جمعیت به پیش می رویم.

کوله پشتی ام را روی شانه محکم می کنم. کتاب شعری از لورکا، چند نسخه از اومانیته، دو پاکت سیگار و آب معدنی. کسی ناگهان داد می زند: لعنت به شما پلیس های فاشیست! جمعیت به سمت جلو خیز برمی دارد. دست هایمان از هم جدا می شوند. دانشجویان به همراه کارگران یکصدا فریاد می زنند: زنده باد انقلاب!

گم ات می کنم. گربه ای زیر میز کافه ی کنار خیابان قایم شده و با ترس به مردم نگاه می کند. سعی می کنم خودم را از فشار موج خلاص کنم و به سمت کافه بروم. ناگهان کسی دستش را روی آرنج ام قفل می کند. جمعیت به هم زنجیر می شوند و تندتر به جلو قدم بر می دارند-برمی داریم. تو را می بینم که جلوتر از همه می دوی و با دوربین ات عکس می گیری. نگاهت می کنم. لبخندی می زنی و تند به آن سمت خیابان می روی و باز عکس می گیری. قدم هایم را محکم می کنم و یکصدا با جمعیت فریاد می زنم: زنده باد انقلاب!

/ 7 نظر / 7 بازدید
ترانه

سلام محمد جان.خوبی؟ چقد خوشحال شدم دوباره دیدمت. خیلی. روزهای زیادی نبودی اما تو دلمون همیشه تا همیشه هستی بی شک.

نونا

عی وای اومدین ؟؟؟ من انقد آرشیوتونو خوندم همه شو حفظم :))))

نيما

خيلي خيلي خيلي خوشحالم كه بازم به روز شد اينجا....به جرات مي تونم بگم بالاي 30 بار كل آرشيو رو خوندم ...البته خيلي وقت بود مي خوندمت خيلي قبل تر از آبان 91..... اميدوارم روزهاي ننوشتن از راه نرسد باز.....[گل]

زهرا

اندک اندک جمع مستان میرسد : )

سعیده

خیلی خوشحالم به روز شدید...[لبخند]

Ata

روزای ننوشتنت دیگه داشت میرفت رو اعصابم... ولی این چند وقت کل آرشیوتو منم خوندم... اکثـــــــــــــــرا عالین!!! دوست داشتم مثه تو بنویسم!

Ata

روزای ننوشتنت دیگه داشت میرفت رو اعصابم... ولی این چند وقت کل آرشیوتو منم خوندم... اکثـــــــــــــــرا عالین!!! دوست داشتم مثه تو بنویسم!