رجوع کنید به پی نوشت 2!

هوای این شهر برای با تو بودن، کم است. همین که از آسمانِ خدا، صاف پایین می افتی و مثل اجلِ معلق جلویم ظاهر می شوی، اتوبوس ها و موتورها و ماشین ها می ایستند؛ چرنده ها و پرنده ها و خزنده ها، مثل بیسکویت باغ وحشی های گرجی، خشک شان می برد. همه ی مردم سر جایشان میخکوب می شوند. من از بوی عطرت جان می گیرم. ولیعصر را هفتاد بار بالا و پایین می کنم، تا کمی هوا پیدا کنم برای نفس کشیدن با تو! راه که می روی، آدم ها مثل دیوید بکهام های کاغذی که روغن موتور دستشان گرفته و در هر تعمیرگاهی عَلَم شده اند، کاغذی می شوند و با یک فوتِ من به زمین می افتند. به من که می رسی، با شدت هشت و دو دهم ریشتر شروع به لرزیدن می کنم؛ فوجی یاما می شوم و از سرم گدازه های آتش فشانی فوران می کند. کوچه و خیابان پر می شود از مذاب های آتش فشانی و من مثل آرنولد شوارتزنگرِ ترمیناتور می خواهم توی مذاب ها بپرم. دستم را می گیری و می خندی. خنده هایت با دمای صفر درجه ی کلوین و با سرعت سیصد هزار کیلومتر بر ثانیه، دور زمین می چرخد. گدازه ها یخ می بندند. دانه های برف آسمان را سفیدپوش می کنند. من و میرزا کوچک خان جنگلی و دخترک کبریت فروش توی جنگل از سرما یخ می زنیم. دستت را سمتم دراز می کنی و آغوشت را نشانم می دهی. تا به سمتت می آیم، کبریت دخترک کبریت فروش خاموش می شود، ماشین ها و اتوبوس ها به حرکتشان ادامه می دهند. ماشین طرح ا م ن ی ت اخلاقی با برادران و خواهرانی که از پشت شیشه های دودی پیدا نیستند سر می رسند. من از ترس باز هم نفس نمی کشم! تا ماشین شان از چهار راه رد می شود، به دخترک کبریت فروش می گویم که یک کبریت دیگر روشن کند. آدم ها کاغذی می شوند، چرنده ها و پرنده ها بیسکویت قندی می شوند، میرزا کوچک خان کنار دستم یخ می زند. آغوشت مثل یک سیاهچاله ی فضایی مرا در خود می کشد. هیچ نوری نیست، زمان هم می ایستد. من در سیاهچاله ی آغوشت غرق می شوم. در برهوت مطلق زمان و مکان، یک وانت بار کرایه می کنم، کاناپه مان را بر می دارم و به قطب جنوب می برم. در زمان صفر و مکان صفر روی کاناپه می نشینیم. لب هایم را روی لبهایت که می گذارم، من و فوجی یاما و دماوند منفجر می شویم. هزار سال بعد، روزنامه واشنگتن پست می نویسد : بیگ بَنگ از قطب جنوب آغاز شد!

 

پ.ن 1: خودتان دیوانه هستید!

پ.ن 2:خداییش انتخاب یک اسم واسه عنوان این پست خیلی سخته. من که هرچی فکر می کنم، نمی تونم از بین اینها یکی رو انتخاب کنم. ببینید : من و میرزا کوچک خان جنگلی و دخترک کبریت فروش! من و فوجی یاما و دماوند! من و تو و آرنولد شوارتزنگر! قطب جنوب و یک کاناپه و کلی ماچ و موچ! لب های تو و بیگ بَنگ!

 

/ 42 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تری زومی 21

خيلي بهم داد،حس خوبي. عشق و ديوونگيش،نه كم و نه بيش. من ميخوام منظورت و نگيرم اصلن. دوس دارم آغاز كنم متنت و با دو تا عنوان آخر!

علی

حیف که دم دستم نیستی! این کارت یه نقد اساسی میطلبه!!! واسه اسمش حرکت قشنگی کرده بودی! ازت بعید بود!!!!!!!!!!!

علی

راستی این آهنگ رو هم ورش دار! چیه وسط خوندن کار یه هو دین دین دین دیییییییییییین!

غریبه

به نظر من بذار گیلاس آبی[خرخون][گل]

ساراآهسته

ای بابا این همه بحث سراسم این پست‏!‏‏!‏‏!جالبه‏!‏‏!‏‏!بابااین پست خودش اسم داره،نیازبه هیچ اسم دیگه ای هم نداره،یعنی اینو متوجه نشدین!‏‏!‏؟؟خواهشا یه کم عمیق تربخونین...

absolution

پسر ولیعصر را خوب آمدی جانم... بیگ بنگ اول از همان لبها آغاز شد... روزی که قطب شمال همون لبها بودن... آره پسر!!

دارن شان

دروغگو!

ندا

اين پست جدن بي نظير بود... عجيب گرفته منو!

آنا

چقدر این پستت منو خواب آلود کرد و خستگی هامو فوت کرد تو دره شب