روغن کرمانشاهی و سرهنگ

نوزده سال پیش، توی یک شهر خیلی دور، پای یک کوه بزرگ، یک خونه ی قدیمی بود که می گفتند روزی روزگاری خونه ی یک سرهنگ قلدر درباری بوده، از اونها که پوتین های براق مشکی و زین اسبش همیشه ی خدا تمیز و روغن خورده بود و یک گماشته با زن و بچه ش توی زیر زمین خونه ش زندگی می کرد. سرهنگ را توی آن روزگار دو بار دیدم. بلند قد بود با سیبیل های سفید و چرب و کشیده. روغن کرمانشاهی آنچنان آب بندی اش کرده بود که می گفتی صد سال دیگر هم عزراییل طرفش بیاید، با یک دست گردنش را می شکند. سرهنگ پارسال مُرد. خبرش را که شنیدم به هر چه روغن کرمانشاهی تقلبی ست، لعنت فرستادم!

یک وقفه ی دو ، سه روزه

الان قضیه اینجاست که من ادامه ی این پست رو راجع به روغن کرمانشاهی بنویسم یا سرهنگ! خب از آنجا که باراک حسین اوباما و هوگو چاوز و مورالس و حتی بان کی مون هم سر سفره ی صبحانه شان روغن کرمانشاهی با عسل توی رگهایشان می زنند و با بوی عطر روغن کرمانشاهی روی برنج دمی دست پخت خانم هایشان مست می شوند و کسی تا به حال مشاهده نشده که صبحانه عسل با سرهنگ توی رگهایش بکوبد یا مثلاً با عطر سرهنگ روی برنج دمی ( و نه کَته) مست کند، لذا ادامه ی این داستان را با روغن کرمانشاهی سر می گیریم.

اصولاً این روغن بوی پدر سوخته ای دارد! و درباره ی خواصش هم این پیر و پاتال های توی اتوبوس ها و پارک ها، افسانه های زیادی می بافند؛ مثلاً می گویند از سکته قلبی جلوگیری می کند یعنی چربی توی رگهای قلب را آب می کند! یا مثلاً استخوانهای آدم را مثل فولاد آبدیده می کند و الله اعلم بما کل شی ء. حالا یک وقتی، بی وقتی، جو نگیردتان که پاشید برید کرمانشاه واسه خریدن روغن. چون قیمتش نجومی ست و قطعاً تقلبی اش نصیبتان می شود و مثل آخر و عاقبت سرهنگ دچارتان می شود. برای رسیدن به وصال آن، بهتر است از همان پیر و پاتال های افسانه گو کمک بگیرید. یک فوت و فن و فرمولهای عجیب و غریبی برایتان رو می کنند تا به اصل جنس برسید که یاد پیر و پاتال های افسانه گوی تبریزی می افتید برای خریدن عسل اصل!

سرهنگ را توی آن روزگار دو بار دیدم. بلند قد بود با موهای جو گندمی و سیبیل های تابدارِ سفید. از بلادِ خارجه می آمد و ناهاری، شامی را مهمان خانه ی ما بود. توی حیاط را آب و جارویی می کردیم و فرشی و پشتی و قلیانی و تخته نردی و خلاصه بساط کیفور شدن سرهنگ را مهیا می کردیم. می نشست و پک به قلیانش می زد و از خاطرات شهریور بیست اش برای بابا جان ما می گفت. ما هم که بچه بودیم یک چشم مان به سیبیل های ناصرالدین شاه بود روی شیشه ی قلیان که عجیب شبیه سیبیل های سرهنگ بود و یک چشم مان هم به دود قلیان که توی هوا پخش می شد. اما به خدا قسم که جفت گوش مان به خاطرات سرهنگ بود. از پنجاه و هفت هم می گفت اما ما همیشه عاشق شهریور بیست هایش بودیم و کشف حجاب های دی ماه هزار و سیصد و چهارده. سرهنگ از بلاد کفر هم اسباب بازی های بی دین و ایمانی برایمان می آورد که باعث می شد بیشتر دوستش بداریم. و به وقت رفتن هم با خودش روغن کرمانشاهی می برد. می گفت بهترین چیز دنیا همین روغن است و توی بلاد فرنگ استخوان هایش را آّبدیده می کند و تا عمر دارد سکته سراغش نمی آید. می گفت عزراییل طرفم بیاید گردنش را با یک دست می شکنم. سرهنگ که پارسال مرد به هر چه روغن کرمانشاهی تقلبی ست لعنت فرستادم!

/ 19 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدیه لطیفی

کاملا یه داستان بود. وب نوشت رو رد کردی پسر. با این که سر و ته نداشت، اما داستان بود!

هما

سلام اول که دیدم این نوشته طولانیه احساس کردم حوصله ندارم بخونمش اما خوندم و حوصله ام سر نرفت و خوشم اومد. اگه همیشه این مدلی یعنی به صورت داستان بنویسید خیلی خوبه[لبخند]

هما

راستی یادم رفت بگم: قالب جدید وبلاگ مبارک![لبخند]خیلی خوب شده

محیا

از این داستان چه نتیجه ای می گیرید: آقا اجازه؟! من نتیجه گرفتم که حتی اگه سرهنگ باشی حتی اگه روغن کرمونشاهی اصل بخوری و حتی اگر عسل اصل سابالان ته اش می میری...

بارون

مشقات بلنده......... بارونش جور شد قهوه و سیگارش با u

علی

این کامنت فقط واسه اعلام حضور و توجه به قالب و نوشته های جدید شماست و ارزش دیگری ندارد!

سمیه

از نوع نوشته هات خوشم میاد . اینکه یهو وسطش گیچ میشی بعد به نتیجه میرسی ...اینو دوست دارم .

علی

عجیب گرفتم چی شد! منتظرم پسر...

پروین پناهی

سلام کسرای عزیز من از نوشتن روز مرگی ها در وبلاگ لذت نمی برم برای همین اینجا کامنت گذاشتم .. آفرین/ واقعا قلم روان و پر توانایی دارید ..کنایه آمیز و اجتماعی و طنز آلود . به نظرم متنی حرفه ای نوشته می شود که فولو عکس بگیرد و شما فوکوسش را ببینید .

عدنان

سلام دادا [لبخند] بهتون تبریک میگم با این وب نازی که خلق کردید، علی الخصوص عکسایی که درش بکار بردید[رضایت] راستش منم یک وب کوچولو دارم که بی صبرانه منتظر حضور پرمهر شماست. امروزم بروزم با مطالبی از عشق و از همه مهمتر اینکه امروز پستی داریم باعنوان روحیات عشقی متولیدن هر ماه [تعجب]