دیوانه گی های شب های بی خوابی

چند ساعتی می شد که دنبالم راه افتاده بود. اولش نفهمیده بودم. پرسید تا حالا عاشق شدی. نگاهش کردم. کلمه ها روی زبانم تلخ شدند، بعد چرخیدند و دور هم جمع شدند و بعد همگی به تاریکی مطلقی پرتاب شدند. تلخی زبانم بیشتر شد و آرام آرام تمام سرم را گرفت. کنارش دراز کشیدم و سیگاری گیراندم و به سقف خیره شدم. پرسید به چی اینقدر فکر می کنی. سیگارم که تمام شد بلند شدم و به خیابان زدم. چند کوچه و خیابان را که رفتم حس کردم کسی پشت سرم آرام می آید. شاید چند ساعتی بود که دنبالم آمده بود. اولش نفهمیده بودم. از پسِ یک کوچه بود که سایه اش را حس کردم.

می خواستم بنویسمش. آرام راه می رفت و هر چند لحظه یکبار می ایستاد. از جیب پالتویش سیگاری در می آورد و روشن می کرد. دود اول را که بیرون می داد، نگاهش روی نقطه ی نامعلومی خشک می شد. نمی خواستم سکوت و تنهایی اش را بهم بریزم و از طرفی هم دلم می خواست  یک طوری سر صحبت را با او باز کنم. شب هایی که بی خوابی کلافه ام می کند، از خانه بیرون می زنم و بی هدف خیابان ها را بالا و پایین می کنم. بعضی وقت ها دلم می خواهد کسی را پیدا کنم و تا صبح برایش حرف بزنم. چه حرفی؟ نمی دانم، هر چه پیش بیاید. مثل آن شبی که تا صبح دنبال آن بچه گربه راه رفتم. از سرما می لرزید و به هر ماشینی که می رسید بدنش را یک طوری به چرخ ماشین ها می کشید که گرم شود. می شد؟ نمی دانم. یا مثل آن شبی که سر چهارراه زنک را دیدم. ارزان می فروخت، به هرچه بادا باد. گفته بود می خری و جواب داده بودم خریدار نیستم. نشسته بودیم و سیگاری کشیده بودیم. از شوهری می گفت که توی شلوغی های چند سال پیش، گم شده بود پیِ ... گفته بود پیِ چه؟ نمی دانم. گفته بود همه جا را زیر و رو کرده پیِ یافتنش. گفته بود پیِ هر ردی، تا ناکجاها را رفته. گفته بود اولین بار مجبورش کرده بودند در ازای خبری، بفروشد. گفته بود بارهای اول توی هر اتاقی، به امید دیدن ردی، عکسی، خبری مجبورش کرده بودند. گفته بود بعدتر ها به جنازه اش هم قانع شده بوده و بعدتر ها فراموش کرده بوده و بعدترها غم نان و چرخ زندگی امانش را بریده بود. راست گفته بود؟ نمی دانم. بی هیچ حرفی، تنها گوش داده بودم که بنویسمش و نوشته بودمش. سیگارم که تمام شده بود، رفته بود. مثل تمام دیوانه بازی های  شب های بی خوابی، امشب هم دنبال او راه افتاده بودم. آرام راه می رفت و هر چند لحظه یکبار می ایستاد. از جیب پالتویش سیگاری در می آورد و روشن می کرد. دود اول را که بیرون می داد، نگاهش روی نقطه ی نامعلومی خشک می شد. چقدر شبیه خودم بود. خودم بودم؟ نمی دانم.

برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. ایستاد و به دیوار تکیه داد. می خواستم داد بزنم برای چه دنبالم راه افتاده ای. نگاهش پی چیزی روی آسفالت کوچه بود. فکر کردم نکند دزدی چیزی باشد. دوباره خواستم داد بزنم به کاهدان زده ای مردک. جز پاکت سیگار و دسته کلید و فندک چیزی نداشتم. آرام بود و هر از گاهی سرش را بلند می کرد و نگاهم می کرد. سرم را برگرداندم و به راه رفتنم ادامه دادم. پرسید تا حالا عاشق شدی و من به خیابان زده بودم. باید جایی همین اطراف باشد.

برگشت و نگاهم کرد. ایستادم و به دیوار تکیه دادم. شاید فکر کرده دزدی چیزی هستم که این وقت شب دنبالش راه افتاده ام. هر از گاهی نگاهش می کردم و دوباره نگاهم را به آسفالت کوچه می دوختم. دوباره شروع کرد به راه رفتن. انگار که پی چیزی آمده باشد. دلم می خواست بنویسمش. حسی درونم می جوشید و وادارم می کرد به پی اش رفتن. چه حسی؟ نمی دانم. قدمهایم را تند تر کردم.

حالا نزدیکتر شده بود. حس بدی نداشتم. چقدر شبیه خودم بود. به سر چهاراه که رسیدم، گوشه ی خیابان نشستم و دو نخ سیگار به آتش کشیدم. منتظر ماندم که کنارم بنشیند. نشست و لبخندی زد. سیگار را که از دستم گرفت پرسیدم همیشه شب ها دنبال آدم ها راه می افتد. نگاهش به نقطه ی نامعلومی خیره ماند و جواب داد فقط شب هایی که بی خوابی دیوانه اش می کند. پرسیدم تا حالا عاشق شده ای. لبخندی زد و سکوت کرد.

به سر چهارراه که رسیدم، دیدم پی چیزی می گردد. انگار چیزی را گم کرده باشد. گوشه ی خیابان نشست. آرام سمتش رفتم و کنارش نشستم. سیگاری برایم روشن کرد و پرسید همیشه شب ها دنبال آدم ها راه می افتم. دلم خواست بگویم فقط آدمهایی که می خواهم بنویسمشان. گفتم؟ نمی دانم. پرسید تا حالا عاشق شده ای.

حس کردم می خواهد چیزی بنویسد. پرسیدم توی دیوانه بازی های شب های بی خوابی ات، این اطراف زنی را ندیده ای که چرخ زندگی اش نمی چرخد. زنی که سالها پی شوهری گشته که توی شلوغی های آن سالها گم شده بوده. زنی که دست تقدیر هر شبش را تلخ کرده. زنی که عاشقش شدم و هر شب تمام خیابان ها را برای یافتنش می گردم. سرش را پایین انداخت. سیگارش را زیر پایش خاموش کرد. بلند شد و آرام به راه افتاد. در تاریکی گم شد.

می خواستم بنویسمش. پرسید در شب های دیوانگی ام زنی را این اطراف ندیده ام. زنی که یک شب کنارش نشسته و برایش تا صبح حرف زده. زنی که سیگارش را کشیده و بعد توی تاریکی ها گم شده. زنی که عاشقش شده و هر شب کوچه پس کوچه ها را به دنبالش می گردد. زنی که عاشقش شده بودم و هر شب را به دنبالش می گشتم. جوابش را دادم؟ نمی دانم. سرم را که بلند کردم رفته بود و تنها سیگاری نیم سوز روی آسفالت خیابان می سوخت.

/ 49 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
lightlove

ختم قرآن و صلوات طرح سراسری (ویژه ماه مبارک رمضان) http://www.khatm-ghorany.blogfa.com/comments/?blogid=khatm-ghorany&postid=1&timezone=12600

حوا

نیستی پسر !!! روزه سکوت ؟!!!!! [لبخند]

mio0

:)

آرام

"روزه ی سکوت میگیرم، و تا افطار صدای تو نمی شکنمش!" چقققدر نیستین... آرشیو گردی میکنیم!![چشمک]

راضیه

@};- نوشته هاتو دوست دارم...

رضوان

حضور شبانه ی تو را چگونه گویم ؟ که میآیی ، اما از تو نیست پاسخی مرا ... فریاد من ، آلامیست از بی کرانه های عشق ؛ که در انتظار دمیست از شکوه تو ...!! آری ؛ به انتظار تو خواهم نشست ، تا بی پایان لحظه های اندوه تو ...!! ای گیسوان طلایی آفتاب ، امشب اگر میآیی ؛ سلامم را پاسخ گو ...!!

شالیزه

خیلی قشنگ بود ای کاش دختر نبودم تا شب گردی کنم بیخوابیامو

هلیا عزآبادی

شما بسیار زیبا مینویسید[گل]