فیزیک یا تاریخ هنر

دو هفته ای می شود که هر شب به خودم قول می دهم که فردایش را، سگ از لانه بیرون نزده و خروس آواز اساطیری سر نداده و این کارگر نژاد تاتاری خانه ی بغلی، که با پتک دانه دانه آجرهای دیوار چسبیده به موال مان را انگاری روی سر من خراب می کند، از آغوش همسر دردانه اش بیرون نزده، یعنی همان حول و حوش نه و ده، از خواب شیرین و عسلی ام بزنم و ناشتا نخورده از سر کوچه بچپم توی سوراخ دم کرده ی مترو و تالاپ و تولوپ برسم تا شوش و بازار مزخرف خنزر پنزر فروش های چینی و بلور و آرکوپال اش و دو تکه چینی شکسته و ترک خورده ی سرویس آبجی السلطان را تاخت بزنم با دو پارچه ی خوش صدا و ترک نخورده از همان فقره ی مذکور. با این حال هر دو هفته اش را تا خر از تب داغ کنِ صلات ظهر خوابیده ام. حتی همین الان هم که این ها را می نویسم قرار معهود بین من و سگ و خروس و کارگر دیوار به دیوار موال مان بسته شده است. به جهت تکرار همین الان ها باید بنویسم که همین الان هم کشف کردم که انسان ها به دو دسته ی بنیادی تقسیم می شوند. دسته ی اول آنهایی که شب هایی که قرار است ده صبح بیدار شوند از شادی در پوست خود تلنبار نمی شوند که به قدِ عید می خوابند و قماش دوم آنهایی که در عزای این مصیبت تحمل ناپذر هستی تا آفتاب نشان کله ی سحر را به قلمفرسایی و ذکر مصیبت می پردازند.

از دیگر اتفاقات این روزهای بنفش زندگی ام، چپیدن توی همان سوراخ بو گندوی مترو و بلیت دو سفره خریدن و خط عوض کردن توی امام خمینی و فشار و انگشت و رد شدن سریع بیلبوردهای تبلیغ انتهای خیابان هشتم و نمایشگاه گل و گیاه و حدیث های بی مصرفی ست که حتی نمی تواند به قد سر سوزنی آن فشار قدسی را کم کند. از این دست جملات قصار همین بس که : خوبترین مردم کسی ست که برای مردم مفیدتر باشد! به دلیل سرعت گرفتن قطار خواندن نام امام برایم سخت می شود. تنها حدیثی که داغ فشار و انگشت را کمی التیام می بخشد، بالای ورودی هر کابین در انتهای خط قرمزی که بالایش نوشته شده لاین شماره ی یک می توان دید : کهریزک. با خواندنش درد انسان آرام می شود و پی می برد که روی کره ی زمین جاهایی بسی سخت تر از متروی تهران نیز وجود دارد. شوش و مولوی و ترمینال جنوب را که رد می کند دنیا آرام تر می چرخد و حتی بعضی روزها بسان معجزه ای الهی جایی برای نشستن نیز پیدا می شود. دلمشغولی این روزها همین راه است و فرو کردن میخ فیزیک و ریاضی توی کله ی کره خرهایی ست که تمام سال را پی لیگ فوتبال و پلی استیشن و فیسبوک بازی بوده اند و حالا به ته سال رسیده می خواهند یک شبه نیوتن و انیشتین را پاره کنند. کار و کاسبی اش هرچند حنجره پاره کن است، اما بدک نیست.

از دیگر کشف های بنفش این روزها، این که به این نتیجه رسیده ام که باید توی یکی از دانشگاه های رویایی پاریس تاریخ هنر بخوانم. البته دو تایی. و البته تر اینکه نه با صنار سه شاهیِ فرو کردن فیزیک به هر جایی. باید معجزتی فرا ذهنی به ثمر بنشیند. در پی تسلسل همین حالا ها، همین حالا هم کشف کردم که آدمیزاد به دو شکل است، یا فیزیک می خواند یا تاریخ هنر.

بعد از اینکه آن زنیکه ی فلان فلان شده را توی همان سال هایی که آدامس کوکا می جویدیم و تلویزیون ناسیونال مان سیاه و سفید بود، روی صفحه ی تلویزیون نشان دادند که تعریف می کرد چطور ساک پر از بمبش را کشکی کشکی توی حرم امام رضا برده و بعد ضامنش را کشیده و بیست دقیقه بعد خروار خروار جنازه روی هم تلنبار کرده، تا به ایستگاه امام خمینی می رسم ترس همه ی وجودم را می گیرد. از بس خر تو خر و هرکی به هرکی است که فکر میکنم هر لحظه زنی با مانتوی کرم رنگ و روسری زرشکی اش دارد ضامن بمب را می کشد. چند روز پیش هم که خبری توی همین مایه ها به بیروزن درز کرد ترس و استرس ام را دو چندان کرده است. از همین جا خدمت دوستانی که توی کیف شان بمب دارند سلام و خسته نباشید عرض می کنم و می خواهم به سمع شان برسانم که پدر آمرزیده ها از نانوای سر کوچه و راننده ی تاکسی محل تان دو بار پرس و جو کنید کرور کرور جاهای خوب خوب نشان تان می دهند که بروید و بترکانید، و گر نه نفله کردن ما بدبخت بیچاره هایی که پول نداریم توی تاکسی بنشینیم و از شیشه اش برای خیابان های تهران خر کیف کنیم و به جایش با یه قران دو زار مثل موش سر توی هر سوراخی می کنیم برای شما چه لذتی دارد. حتی اگر یکی شان هم این را بخواند و متنبه شود، دلم قرص می شود به نترکیدن!

از دیگر اثبات های این روزها اینکه آقا جان کی گفته خاویر باردم خوب است. خاویر باردم خیلی هم بی تربیت و بی شعور و گاو و خر است. اینکه مثلا با ویکی و کریستینا هر دو دوست شد و زن و دوست دخترش توی یک خانه باهاش دم نوش استخدوس می خوردند و در کمال آرامش نقاشی پشت نقاشی می کشید، شاید توی فیلم خوشگل و قشنگ و وای مامانم اینا باشد، اما فی الواقع در حیات و ممات روزگار ما خیلی هم آدم اییش و چندشی می باشد. اصلا به جز پیامبران و امامان ما کی جرات همچین کارهایی ماورایی را دارد؟ اگر ما هم می توانستیم که خب آدم عادی نمی شدیم که! ما هم پیامبری چیزی می شدیم. بنابراین اگر می خواهید من را با خاویر باردم مقایسه کنید فقط در بخش زیبایی شناسی و خوشتیپی این چیزهایش مقایسه کنید!! وگر نه خاویر باردم ویکی کریستینا بارسلونا حاشا و کلا

ادامه می داشت اگر خوابم نمی گرفت...

/ 29 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حوا

با یکم تاخیر .. تولدت مبارک پسر اردیبهشتی گل [لبخند] ما یه همکلاسی داشتیم که اونم اردیبهشتی بود همیشه به شوخی میگفت تنها نقطه مثبتی که واسه ارتباط با دخترا ازش استفاده میکنم همین اردیبهشتی بودنمه ...هههههههههههههه خلاصه که امیدوارم همیشه خوب و خوش باشی و به همه آرزوهات چه بزرگ چه کوچیک برسی [گل]

پریسا

خوشحالم که به دنیا اومدی.. تولدت مبارک پسر

ایگونا

فرقی نمیکند دستها بالا باشد یا پایین وقتی تمام جوخه های ترور مگسک تفنگهایشان را زیر خال سیاه لبهایت نشانه گیری کرده اند و تو آغوش به تمام گلوله های سربی گشوده ای ..

حوا

چه کاریه خوب ...؟!!! استفاده کن [نیشخند]

هانیه

تولدت با کلی تاخیـر کلی مبــــــــارک ...

باران

با کمی تاخیر.... تولدت مبارک [لبخند][هورا]

رضا

یکی از این روزها هیچ یک از این روزها نیستءامروز روزیست که باید کاری بزرگ را آغاز کنی

فرشته

هیییی دلم واسه قلمت تنگ شده بود

سعیده

عالی بود...حالت نمایشی داشت ...فضا سازیت عالیه

عاطفه

سلام ... خیلی روون و قشنگ می نویسی .منم زیاد به خودم قول دادم زود تر از خروس محلمون بیدار شم تا الان که نشده حالا اون روز کی بیاد خدا می دونه . نوشته جالبی بود