تو و کوله پشتی نیلی ات

همیشه داستان از آنجایی شروع می شود، که تو می روی.هر بار که این ریلِ سردِ قطار را مرور می کنم، تو پشت به دیوار آخرین ایستگاه ایستاده ای، با کوله پشتی نیلی ات که پر از حرفهایی ست که بوی باران می دهند و تا آمدم برایت بگویمشان، صاعقه زد! گفته بودم که از نبودنت می ترسم! فرقی هم نمی کند، دنیا را که به عقب برگردانی، تو از ابتدای این ریلِ بی قطار در حال رفتنی! تو مثل صدایی که تا از دلم برخاست، در باد گم شد، در حال رفتنی و هیچوقت نمی فهمی کسی برای نفس کشیدن، تو و باران را کم دارد. تو همسفر پرستوهای کوچ نشین این دیاری و  هر پاییز که می روی، برای آمدنت دلم را نذرِ امامزاده ی غربتی این حوالی می کنم. دیروز که پرستوها آمدند و تو نبودی خانه ی امامزاده را به آتش کشیدم، دلم را لای دستمالی پیچیدم و راهِ جنوب را در پیش گرفتم. حالا من مانده ام و یک دلِ نیمه سوخته و قاب عکسی از تو. گفته بودم همیشه داستان از آنجایی شروع می شود که تو می روی!

 

 

/ 15 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هانیه

راستی یه سوال چرا این یکی پ.ن نداشت؟!! [ناراحت] میگم جای خالیش احساس شد ها به شدت ... تموم شعرا و نوشته هات یه طرف پ.ن هم در نوع خودشون معرکه و تکن ها !جدی میگم [چشمک]

علی

سلام...حالا دیگه جواب اس ام اس هم نمیدی؟! اصلا خوب کرد مه رفت! حقته! چقدر باید دووم میاورد؟! این خوب بود! یه سری حرف دارم راجع بهش که نمیگم! موفق هم نباشی! دیگه فعلا همینا تو ذهنم بود!

فرشته

یاد اردیبهشت 4 سال پیش افتادم داستان از اونجایی شروع شد یا بهتر بگو رو شد که من رفتم

مینا

کجایی همسایه جان؟؟؟

تو بوی باران می دادی و عطر کلمات باران خورده را خوب می فهمیدی. از امام زاده غریب دلت گفتی و مرا به یاد قرار دلم با امام زاده غربت زده ام کردی. نذر من از آمدنت چیدن تمام ستاره ها در لای دستمال سفیدت بود و نشانه اش هم بوسه ماه بود بر روی آخرین گره تار و پود دستمالت. کاش می دانستی که از همان شبی که آمدی و از همان شبی که رفتم تحمل دستانم پیر شدند از بس که چشمانشان خیره ماند رو به آسمانی که هر شب ستاره ای از آن کم می شد و ادای نذری را می دید که آرزویش برای همیشه در خواب ماند و آخر هم سهم من از این قرار، بدقولی امام زاده ام با قرار دلم شد و بی قراریهای دستمالی گره خورده که هرگز به دستانت نرسید. تو دلت را نذر دلی کردی و من دلم را نذر دلت. چه ستاره دنباله داری شد این قصه نذور دلهایمان، که در آخر هم هیچ کس هیچ ستاره ای از آن را نچید.

پری

کمرنگی این روزا کسرا جان؟

مونا

میگم من تا جایی که یادمه کوله پشتی نیلی نداشتما !مطمینی سبز نیست ؟!!جون من اخه یه سبز ارتشی دارما [چشمک]راه نداره اصلا ؟؟؟؟

مونا

حالا مطمینا نیلی بود سبز نبود؟؟؟!!سبز ارتشی خوشگله ها مال من [چشمک]مطمین؟؟؟

باران

رفتنت رنج من است.رنج من عشق من است. پس رهایت خواهم کرد.که تو را آزاد دوست دارم. عجب عکسی.انگیزه ت چی بود از گرفتن این فیگور؟[لبخند]

پری

کجایی تووووووووو؟؟؟!نگرانتما