تنها ایستاده ام در باران

سال هاست که تا می خواهم بنویسمت، ذهنم از هم می پاشد. تنها ایستاده ام در باران. در تابلویی به رنگ بنفش نشسته ای و از تراسی که می رود تا کوچه پس کوچه های شهر باران خورده، مرا می کشی. در بوم سفید رنگی ایستاده ام و تو را می کشم، روی تراسی که می چسبد به سقف آسمان نشسته ای و قهوه می خوری. سال هاست که تا می خواهم بنویسمت، پرتاب می شوم توی کلبه ی جنگلی دوری که هزار سال پیش مادر کوبلن اش را می دوخت. یک ردیف از بالا به پایین، از بالا به پایین. یک ردیف از پایین به بالا، از پایین به بالا. توی همان هزار سال پیش کنارش می نشستم و کلاف رنگ ها را سوا می کردم. بنفش هایش را دزدکی بر می داشتم برای روز مبادا. توی همان هزار سال پیش سیگارهای بابا را بر می داشتم و توی کلبه با تو می کشیدمشان. صدای سوت کتری از خواب بیدارم می کند. صدایت می کنم. سیگاری نیم سوخته توی زیر سیگاری دود می کند. نمی دانم چقدر خواب بوده ام. دستم بوی عطر تو را می دهد، سیگار را تو روشن کرده ای. پشت پیانو نشسته ای و کلیدهایش را فشار می دهی. می گویم نزن! تو که بلد نیستی. با صدای لج درآری می گویی خیلی هم خوب بلدم. آرام می گویم جان عمه ات! نه که روی عمه ات حساس باشی، نه. اما خب داری. خوشحالم که هیچوقت عمه نداشته ام. پدر هم نداشت. بلند می شوم که چایی درست کنم. باران شروع به باریدن می کند. از سقف روی سرم می ریزد. خیس می شوم. تنها ایستاده ام در باران. مادر توی همان هزار سال پیش هر ماه مرا پیش عجوزه های عجیب و غریبی می برد. من از دست های حنا بسته شان می ترسیدم. توی اتاق های پر از دود اسپند پشت میز کوچکی می نشستند و از کتاب های کهنه و چرکمرده شان چیزهایی روی کاغذ می نوشتند و به گردنم می انداختند. مادر گریه می کرد و به خاله خانباجی ها می گفت که جنی شده است. می گفت همیشه گوشه ی اتاق می نشیند و با خود حرف می زند. می گفت جیب هایش همیشه پر ست از کلاف های بنفش و سیگارهای نیمه سوخته. می گفت تا پیدایش می کنیم آنقدر سر و صورتش خیس است که انگار زیر باران بوده. تنها ایستاده ام در باران و در تابلویی به رنگ بنفش تو را می کشم. در تراس نشسته ای و سیگار می کشی. من دور از چشم مادر کاغذ های مثلثی سبز رنگ آن عجوزه ها را باز می کردم. پر بود از خط خطی هایی که آنقدر بد خط بودند، نمی توانستم بخوانمشان. می گفتی این ها را باز نکن، گناه دارد! برای همین است که هیچوقت خوب نمی شوی. سالهاست که تا می خواهم بنویسمت، ذهنم از هم می پاشد، باران می بارد، از کلبه ای جنگلی صدای سوت کتری آبجوش به هوا بلند می شود، مادر گریه می کند، تو توی تراسی که شهر را به آسمان می چسباند نشسته ای و برایم دست تکان می دهی...

/ 41 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاسمین

خیلی عالی و فوق العاده بود تا حالا چند تا از نوشته هاتون رو خوندم عالی بودن خیلی وقت بود از اینجور نوشته ها ندیده بودم حس خاصی بهم داد ممنونم با اجازه تون لینکتون کردم تا بتونم بعد از اینم لذت ببرم ازشون

eli kachar

من برای سال ها مینویسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق میشوند....... افسوس كه قصه ی مادربزرگ درست بود...... همیشه یكی بود یكی نبود

زهرا

خوب بیا بنویس پسر![ناراحت]

نازنین

سلام از وقتی یادم میاد همیشه علاقه مند بودم وب نویس ها رو از لونه کوچیک وبشون بیرون بکشم و دیدارهای حضوری رو ترتیب بدم . بعضی دوستان ملتفت هستن چی میگم نه ؟ باز هم نمایشگاه تهران . فرصتی که فقط سالی یکبار فراهم میشه . یادم میاد سال گذشته از یه وب شبیه همین فراخوان رو دریافت کردم اما متاسفانه نتونستم بهشون ملحق شم . جریان از این قرار بود که یکی از وب نویس ها به تمام لینکهاش خبر داده بود که توی نمایشگاه ، فلان ساعت ، فلان مکان گرد هم جمع بشیم . کسانی که علاقه مند بودن هم به لینک های خودشون خبر دادن و وااااااای ! میدونید چند نفر وب نویس فرهیخته جمع شدن ؟ چیزی حدود 47 یا 48 نفر شده بودن . خیلی جالبه نه ؟ از بسیاری از شهرهای ایران تشریف فرما شده بودن . حدود دو ساعت روی چمن های اونجا نشسته بودن و بیشتر همدیگه رو شناخته بودن . حالا : من از همین جا به تمامی لینکهام این پیشنهاد رو میدم . و شما هم به تمامی لینک هاتون بگید . ببینیم میتونیم یه حرکت جالب فرهنگی داشته باشیم یا نه ؟ فکر میکنم مناسب ترین روز هم روز جمعه باشه . هرچند نمایشگاه اون روز شلوغ تره و روز پایانیش هم هست اما خب چاره ای نیست . ساعت حدود 10 صبح که ن

saghar

man ehsas karadm be jaye range banfash range tanhayi dari

باران

سلام[گل] ممحمد بنویس چقدر حضورت کم شده دلم برای قلم نابت تنگ شده! [ناراحت]

P&Z

چقدر خوبه که تو "یغما" رو دوست داری، مثل من...خیلی... این و از لینکستان وبلاگت فهمیدم، اینطوری اعتمادم به نوشته هات بیشتر شد... راستی یه سوال نظرت در مورد بیانیه های استاد در مورد غزل پست مدرن چیه؟! خیلی دوست دارم نظرت و بدونم اگه دوست داشتی جواب بده... راستی پسر خیلی وقته نمی نویسی...بنویس دیگه...منتظریم

P&Z

آقا ترسیدم..!ریلکس ریلک ریلکس تر... "هر چند من قلم و تفکر یغما رو خیلی خیلی بیشتر از اینها دوست دارم" همین یه جمله ت کافی بود... در ضمن من اصلا" از به کار بردن کلمه استاد منظور خاصی نداشتم، و قصدم فقط و فقط احترامی و علاقه ای بود که به یغما دارم...و عرق داشتن به فکر و قلم و اندیشه اش... وگرنه نه من نه شما و نه یغما(همونطورم که تو نامه اش خطاب سید مهدی موسوی نوشته بود) و نه هر آدم دوستدار واقعی ادبیات ارزشی ِ دیگه ای از این دست کارها خوشش نمیاد، منظور من چیز دیگه ای بود و شما بد متوجه شدی عزیز... همچنین اینکه من فقط یه نظر شخصی و صاف و ساده ای رو می خواستم! همین. لازم به اینهمه پیچوندن و در حد خودتون ندونستن نبود که... ولی معذرت می خوام اگه اوقات تلخی کرم با بحث حاشیه ای...

سعیده

و شاید اینکه باید تو بارون رو بپذیری...و اینها هم زیاد بد نیست که دستی هست که برات تکون میخوره و آسمونی که میشه هنوز بهش چسبید... و باران نقطه شروع هر احساسی است حتی اگر اون احساس،ترس باشه.

فنجون

همین مرا بس که کوچه ایی باشد... وبارانی و....خیلی خوب بود..قلم قابل تحسینی دارین...