روایت اول

 من که نمی دانستم توی دنیای سردِ خدا یک جایی وجود دارد به اسم آغوشِ تو که خواب می کند آدم ها را 309 سال به 309 سال.

تا قبل از آن فکر می کردم قصه ی اصحاب کهف دروغ است.

.

.

.

من فقط 309 سال را توی آغوشت خوابیدم و الان که بیدار شده ام  نانوایی سر کوچه به حرف هایم می خندد! کجایی تو؟ بیا و به اینها بگو رازِ آغوشت را...  

/ 20 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر اپی لپتیک

سلام پست زیبایی بود. راستی انگار تا من نبودم خیلی چیزا عوض شده. قالب جدید مبارک. از قبلی خیلی قشنگتره. اسم جدید هم مبارک. پس اسمت کسرا نیست؟! فقط کاش عکس پروفایلت رو عوض می کردی. بهم یه سر بزن. [گل]

علی

من همیشه فکر میکردم که بزرگتر از اون چیزی هستی که بنظر میای...پس بگو قضیه چیه!!!

آنالی

[لبخند] حیف شد تو هم از دست رفتی ...

شيما

دلم پرندۀ غمگینی ست در قفس افکار عاشقانه ام کجاست درختان سبز آغوشت ؟! (پرویز صادقی ) یک لحظه فکرکردم خودت نیستی خدارو شکر پس هنوز همون آدم قدیمی اسمت زیاد مهم نیست

محمد ش

ممد کسری من 618 سال خواب بودم.اخه فکر کنم دوتا اغوش بود.مشکل من اینه اصلا سکه ندارم.ولی کارت بانک همون 618 سال قبلو دارم باید چیکار کنم من؟

miko

به اندازه ی تماشای یک تئاتر در برلین لذت بردم از این متن[گل]

محمد ش

ممنونم.دیروز یاد گرفتم وام بگیرم [لبخند]

رخی

آخی عزیزم چه قشنگ[قلب]

مژگان فصیحی

سلام لطفا وبلاگتون رو نگه دارید خواهشا من با نوشته های شما دلخوشم مرسی موفق باشید