تو زندگی ام را بنفش می کنی

بن بست بهروز

تمام راه را دویده بود. نفسش بالا نمی آمد، سینه اش می سوخت. آب دهانش را تند و تند قورت می داد و سعی می کرد نفس هایش را عمیق تر بکشد. کسی توی تاریکی داد زده بود : اینوقت شب اینجا چه غلطی می کنی، و او دویده بود. اول از این سمت خیابان به آن سمت، بعد میدان را دور زده و انداخته بود توی سراشیبیِ تند کوچه، یکی دو باری کله کرده بود و بعد پله های ردیف شده ی سمت راست کوچه را دیده بود. از روی نرده ی تا کمر، پریده و رسیده بود به پله ها. ریز و تند تمامشان کرده بود و پیچیده بود توی کوچه ی سمت راستی. فکر می کرد نباید فقط به سمت راست مغز و دست و پایش اعتماد می کرده و باید یک کوچه به چپ، یک کوچه به راست می کرده، برای همین خواست باز هم بدود. رگ پای راستش گرفته بود و نفسش بالا نمی آمد. دستش را روی ساق پایش کشید و از روی شلوار چند تار مو را محکم کشید. هنوز ول نکرده بود. پاچه اش را بالا داد و این بار چند تار مو را بیشتر و محکمتر. تیری تا مغزش رفت، پای راستش جفتکی زد و شل شد. بذاق دهانش تند کار می کرد و هر چه تف می کرد باز توی دهانش آب جمع می شد. نباید می ایستاد شروع کرد به راه رفتن. کوچه تاریک و تاریکتر می شد. بن بست بهروز. همچین چیزی توی ذهنش نقش بست. از آن پلاک های فلزی آبی و سفید رنگ که بن بست هایش به خط نستعلیق نوشته شده و بهروزش هم شبیه فونت بی- لوتوس است و زیرش هم توی یک ستاره ی پنج پر نوشته شده منطقه ی یازده! نمی دانست این یکی واقعاً خیالبافی ست یا وقتی پله ها را تند و ریز پایین آمده و سمت راست پیچیده آنرا دیده. از دور صدای رامپ و رومپ پوتین ها را می شنید. کارش تمام بود، این را وقتی فهمید که به ته کوچه رسید. بن بست بهروز. تندی دیوار ها را پایید. کوتاهتر از این حرف ها بود که با یک شیرجه دستش به تاج دیوارها برسد. شش ماهش نشده بود که جنگ و بمب و میگ های عراقی از شهر فراری شان داده بود. پنیر های محلی تب مالتی جان مادرش می اندازند که او دیگر رنگ شیر مادرش را نمی بیند. بعد از آن شیر خشک خور می شود. از همان قوطی های زرد رنگی که رویش نوشته بود پیامبر اکرم (ص) : اساس اسلام بر پاکیزگی است. از آن قوطی ها همین جمله را یادش مانده. توی تاریکی شب کسی داده زده بود : پدر سوخته، اینوقت شب اینجا چه غلطی می کنی و او در رفته بود. نشست و تندی کیفش را باز کرد. جزوه هایش را به سرعت ورق زد. جز یک مشت فرمول های شیمی و چند رابطه ی ریاضی چیزی نداشت. با این حال تصمیم گرفت برای محکم کاری هم که شده آن ها را بخورد. فرمول ها و رابطه ها یکی یکی با بذاق دهانش خیس می شدند و نرم پایین می رفتند. زیپ پشتی کیفش را کشید. پر از قبض های پرداخت نشده ی آب و برق و نفت و گاز و هوا بود. قرار بود نفت و گاز و آب و برق را مجانی سر سفره ها بیاورند، با این حال وقتی برای فکر کردن به این چیزها را نداشت؛ حالا یک مشت قبض پرداخت نشده روی دستش مانده بود که خطرناک بود. اگر دستگیر می شد او را به جرم این ضربه های مهلکی که به پایه های نظام زده بود، محکوم می کردند. آب و برق را اول خورد و بعد گاز را پایین داد. هر چه نباشد قبض گاز سنگین تر و نفس گیر تر بود. یادش افتاد چند ماهی هم شده که شارژ ساختمان را نداده. دلش می خواست گریه کند. نمی دانست بغض کرده یا جزوه ها و قبض های بدهکاریش راه گلویش را گرفته. باز کیف اش را گشت، چیزی نمانده بود. حالا دیگر سبک شده بود و مهم نبود که کسی از توی تاریکی سرش داد بزند : آی مرتیکه این وقت شب اینجا چه غلطی می کنی. بلند شد و لنگان لنگان به راه افتاد. به سر کوچه نرسیده بود که کسی داد زد : آهای اخوی، یک لحظه تشریف بیار اینجا! کجا داری میری این وقت شب؟ دارم میرم خونه... اینجور وقت ها نمی دانست باید ته حرفش را با چه تمام کند. حاجی، اخوی، برادر، جناب. دو نفر دیگر هم که سوار موتور بودند از دور پیدایشان شد. حالا سه نفری لنگش را باز کرده بودند و بازرسی اش می کردند. خیالش راحت بود که همه ی مدرک جرم هایش را از بین برده. کارت دانشجویی اش تا از جیب پالتویش روی زمین افتاد، سه نفری با باتوم به جانش افتادند.

   + محمد حیدری ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات()

سیگارهای سر پای تا کون سوخته

زیر سیگاری ام پر شده است. آنقدر که دیگر جایی برای تکاندن خاکستر سیگارم ندارد. چند روزی ست که برای خاموش کردن ته سیگار ها، باید آن ها را سر پا روی میز بگذارم تا جان بکنند و به فیلتر برسند و خاموش شوند. بعد لاشه ی فیلتر را لای بقیه ی لاشه ها به زور بتپانم. موبایل، روی میز شروع به لرزیدن می کند. جوابش را نمی دهم. نه که نخواهم جواب بدهم، در واقع کسی با من کاری ندارد. آدمهای اطرافم، هر از گاهی که ویار صدای رضا یزدانی می کنند، زنگ می زنند و صدایش را از پشت گوشی ام می شنوند. ارضایشان می کند! زیر سیگاری هشت ضلعی شیشه ایم روی میز افتاده و کمرش زیر سنگینی سیگارهایِ تا کون سوخته، خم شده است. کاری از دستم بر نمی آید. لبه ی نیم پله ای آشپزخانه را برای این ساخته اند که آبی که روی کف سرامیک ها جمع می شود، سمتِ هال سر ریز نشود. یا شاید برای آن است که نتوانم آنجا بروم و زیر سیگاری را خالی کنم. یا شاید تر آنکه، دستم به قرص های توی کابینت نرسد. از سایه ی درخت چنار پیر همسایه که همیشه روی پنجره ی اتاق می افتاد، خبری نیست. شاید دیشب طوفانی چیزی آمده و او را با خود برده است. یا شاید ریشه اش محکم تر از پیِ این خانه بوده و من پرتاب شده ام توی کویری، صحرایی! یا شاید تر اینکه، توی ماشین زمانی چیزی افتاده ام و رفته ام به روزگاری که هنوز کسی توی حیات خانه اش برای کسی، چنار نمی کارد! نه که حالا این روزگار کسی برای کسی چنار بکارد، نه! این روزها کسی برای کسی حتی تره هم خورد نمی کند؛ چنار که دیگر جای خود دارد. ویلچرم را سمت پنجره هل می دهم، تا هم جواب سوالم را بیابم و هم سیگاری که کرمش را فکر کردن به ماشین زمان و طوفان و چنار و تره توی سرم انداخته، دود کنم. صدای قیژ و ویژ چرخ هایش آدم را یاد همان لوکوموتیوهای دهه ی هفتاد فنلاندی می اندازد، بس که سر و صدا دارد. از وقتی که روغن چرخ را هم کنار جعبه ی قرص ها، توی کابینت آشپزخانه گذاشته اند، راه نمی رود که نمی رود. تازه شبیه خودم شده است. به سختی خودم را به پای پنجره می رسانم و با کتاب شعر عرفان نظرآهاری، که آنرا همیشه روی لبه ی پنجره می گذارم، دستگیره ی پنجره را بالا می کشم. روزی که آن را کادو گرفتم طول بلندش برایم عجیب بود. لت و پار و دو تا یکی خواندمش و بعد آن را روی لبه ی پنجره گذاشتم تا بتوانم هر وقت دلم خواست پنجره را باز کنم و به چناری که سالها پیش کسی برای کسی کاشته، زل بزنم. نه طوفانی در کار بود و نه حتی ماشین زمانی. بیخ و بن اش را زده بودند و کارگری داشت روی زخمِ چنار، سیمان می مالید. که هوس نکند جوانه بزند. یا حتی اگر هم هوس جوانه زدن کرد، سرش به سیمان سرد بخورد و بفهمد که کارش تمام شده و فاتحه اش را خوانده اند. دلم گرفت. پنجره را بستم و سمت میز رفتم. زیر سیگاری را روی پاهایم گذاشتم و ویلچر را سمت آشپزخانه هل دادم. به لبه ی نیم پله ای که رسیدم، دستم را به ستون دیوار تکیه دادم و آرام تن بی جانم را سمت سرامیک های کف آشپزخانه وا دادم. دستانم را شل کردم و با کون، مثل سیگارهای عمودی نشسته ام روی میز، روی سرامیک ها نشستم. سینه خیز و کشان کشان زیر سیگاری را تا سطل آشغال توی کابینت رساندم.

اینجا هم میشه زیرسیگاری رو خالی کنم و برگردم تو اتاق!

هم میشه در سطل آشغال رو که وا می کنم، یه صداهای عجیب غریبی بیاد و نور چراغ خاموش و روشن بشه و من توی ماشین زمان برم و پرتاب بشم توی فضا و برم به زمانی که کسی واسه کسی چنار می کاشته!

هم میشه زیر سیگاری رو خالی نکنم و برم سمت کابینتی که قرص ها توشه و قرصی کوفتی بندازم بالا و باز اینجا دو قسمت می شه : یا سر بذارم و بمیرم. یا برم بخوابم!

هم میشه دست به قرص ها نزنم و برم روغن چرخ بیارم و چرخهای ویلچرم رو روغن کاری کنم و حسابی که توپ شد، برم دور اتاق هی بچرخم!

هم میشه...

شایدم هیچکدوم از اینا نشه و یه چیز دیگه بشه...

   + محمد حیدری ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات()

چهل و هفت ساعت

روی تخت دراز کشیده ای. پتو ی آبی رنگی تا بالای سینه ات را پوشانده و دستهایت نیمه باز روی آن افتاده است. با انگشت اشاره، شیار کف دست ات را لمس می کنم. می خواهم تا آخرِ خط عمرِ کف دست ات را بروم... کنارت، روی تخت، نشسته ام و به لبخند محوی که روی لبانت نقش بسته نگاه می کنم. می ترسم از بوسیدنش، مبادا که لبخندِ زیبایش پاک شود. تنها دلم می خواهد که صدایم کنی. نوزده ساعت است که نشسته ام و به لبانت زل زده ام، که صدایم کنی. موهایت کمی تاب خورده و بهم چسبیده روی بالش ریخته اند. می ترسم از بوییدن شان، مبادا که عِطر شیرینش پاک شود. شماره ات را می گیرم و چشم هایم را می بندم. موبایل، روی میز کنار تخت شروع به لرزیدن می کند. نفسم را توی سینه حبس می کنم شاید از پشت گوشی، تنها یکبار اسمم را صدا کنی. هیچ معجزه ای اتفاق نمی افتد. چشم هایت به آرامی به خواب رفته و تنها لبخند محوی روی لبانت نقش بسته است. بیست و دو ساعت است که نشسته ام و به گودی بی روح چشمانت زل زده ام، که تنها برای لحظه ای باز شود و من باز توی سیاهی آن غرق شوم؛ گویی هزاران سال است که به خوابی عمیق فرو رفته است. بیست و چهار ساعت است که پیر شده ام. پیرتر از هر اتفاقی که بتوانم خودم را تا پای آینه بکشانم و بی تو بودن را لا به لای سپیدی موهایم ببینم. خم می شوم و به آرامی گونه هایت را می بوسم، شاید باز پر شود از خونی که بعد از هر بوسه ات زیر آن می دوید. خشک تر و بی روح تر از آن است که با بوسه هایم زنده شود؛ تنها از آن ها گودی بی جانی باقی مانده است. سی و هفت ساعت است که کنارت روی تخت نشسته ام و تو رفته ای. چندین بار سعی کردم که دستم را روی زانوام بگذارم و بلند شوم، نتوانستم. نه می توانم کنارت دراز بکشم و به خواب بروم و نه می توانم از تخت جدا شوم. قرار ما این نبود، که تنها بروی، که چهل و دو ساعت کنارت باشم و حتی یکبار صدایم نکنی. چشمهایت را باز کن، من هزار سال هم که بگذرد اینجا می نشینم تا نگاهم کنی، حتی یک پلک. اصلاً بیا حالا یک قراری با هم بگذاریم. من چشمهایم را می بندم و بعد، تو دستم را فشار بده. انگشتهایم را لمس کن و فقط کمی آن را فشار بده، همین! چهل و هفت ساعت است که تو اینجا دراز کشیده ای و من رفته ام. چهل و هفت ساعت است که پیرتر از آن شده ام که کمر راست کنم. کاش می توانستم گریه کنم، عده ای با سر و صدای زیاد تو را روی دست گرفته اند و می برند. عده ای هم در حال کندن زمین اند. من دورتر از آن ها ایستاده ام و رفتن ات را نگاه می کنم. سر و صدایشان تمامی ندارد. چند باری از زمین بلندت می کنند و باز بر زمین می گذارند و چیزهایی می گویند. من همچنان از دور نگاهت می کنم. رویت خاک می ریزند. آنقدر که زمین باد می کند. نمی گذارم گم ات کنند. سمتت می دوم و خاک ها را بر می دارم. خاکش هنوز آنقدر سفت نشده که دستم نتواند به تو برسد. زمین را می کنم، آنقدر می کنم تا به تو برسم... از این فکر وحشت می کنم. روی تخت دراز کشیده ای و لبخند محوی روی لبانت نقش بسته. نمی گذارم کسی از من جدایت کند. با هم می مانیم، همین جا. آرام کنارت دراز می کشم و دستت را توی دستم می گیرم. لبانت را می بوسم، لبخندش پاک نمی شود...

   + محمد حیدری ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات()

کنتراست رنگ ها

همه چیز از آن عکس لعنتی شروع شد. بعد من به مامان گفتم که باید واسه رضا یه جشن... تا رسیدم خونه شیوا زنگ زد و گفت... می خوام یه پالتوی قرمز بگیرم که سِت بشه با... میای پنج شنبه با هم بریم... نشسته ای و یکریز حرف می زنی. به این فکر می کنم که دیوارهای خانه را رنگ زیتونی بزنم، عجیب به رنگ صورتی لبانت می آید! بلند می شوم و از اتاق، دوربینم را می آورم.

نه! همه چیز از آن دیوارِ لعنتی شروع شد. بعد به مامان گفتم واسه رضا... رسیدم خونه شیوا زنگ زد و ... یه پالتوی قرمز سِت بشه... میای پنج شنبه... تو آمدی و یکریز حرف زدی. به این فکر کردم که لبانت را صورتی کنم، عجیب به رنگ زیتونی نشسته بر دیوار، می آمد. بلند شدم و از اتاق، دوربینم را آوردم.

همه چیز از آن بارانِ پنج شنبه ی لعنتی شروع شد. ایستاده بودم و نگاهت می کردم. بی هیچ حرفی، دور می شدی. پشت سرت، آدم ها و خیابان ها خاکستری می شدند و عجیب به رنگ قرمز پالتو ات می آمد. رفتن ات هم کنتراست رنگ ها را حفظ کرده بود.

   + محمد حیدری ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات()

...

ستاره ها اعدامیان ظلمت

به خاک اگر چه می ریزند

سحر دوباره بر می خیزند...

 

پ.ن : سیزده سال پیش. اول آذر... 

   + محمد حیدری ; ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات()

هنوز کامل نشده...

علائدین نفتی هنوز وجود داره؟

پنیر دانمارکی چطور؟ ( از وقتی به شیرینی دانمارکی گفتن محمدی، باید به پنیر دانمارکی هم بگیم پنیر محمدی؟ )

علائدین نفتی ها که روش نان گرم می کردیم/ می سوزوندیم ، هنوز هست؟

پنیر دانمارکی/محمدی چطور؟

خیار و گوجه خوبه که هنوز هست!

یه چیز دیگه هنوز کمه. فکر کردم باید مادربزرگ باشه، نوشتمش اما باز دیدم یه چیزی کمه. پاکش کردم.

باور کنید هنوز یه چیزی کمه. الان خوابم میاد، شاید فردا پیداش کنم و بنویسمش

   + محمد حیدری ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات()

لوکوموتیوهای دهه ی هفتادِ فنلاندی

 

هوا سرد نبود. گرم هم نبود. یعنی آنقدری نبود که گردنت را تا جایی که جا دارد، جمع کنی و به زور لای گرمای بی جان یقه ی پالتو ات بچپانی، قید سو‍ژه های خیابان را بزنی و راهی خانه شوی. اما آنقدری بود که وقتی با خودت حرف بزنی، بخار دهانت را جلوی چشمانت ببینی و آنوقت هوس کنی سیگاری آتش بزنی و دودش را با بخار دهانت بیرون بدهی و کیفور بشوی از اینکه مثل لوکوموتیوهای دهه ی هفتادِ فنلاندی، توی خیابان های تهران راه افتاده ای و دود می کنی!

 

مثل لوکوموتیوهای دهه ی هفتاد، که از دل و روده ی جنگل های پر از برف اسکاندیناوی می گذشتند و همیشه ی خدا، واگن واگن الوار های چوب را از دل جنگل ها به سمت کارخانه ها می بردند، توی خیابان های تهران راه افتاده ام و دود می کنم. آسمان را ابرهای باهوشی گرفته که کارشان را خوب بلدند. آنقدر اول صبح، شست می بارند که مست شوی و قید درس و کلاس را بزنی، سر ظهر نمی بارند اما آسمان را به طرز زیبایی قرمز و خاکستری می کنند و دمِ غروب آنقدر نرم نرمک می بارند که هوس لوکوموتیو شدن به سرت بزند!

 

لوکوموتیوم را با الوارها چوب، به سمت ولیعصر هدایت می کنم. پیاده رو ها شبیه ویترین های سیاری از انواع و اقسام بوت ها و نیم بوت هایی شده که برای پوشیدن شان مهم نیست چه سایز و اندازه ای داشته باشی! یعنی برعکس صندل های تابستانی که به شدت اعتماد به نفس آدم را از بین می برند، این بوت ها و نیم بوت ها آنقدر اعتماد به نفس کاذب به آدم می دهند که تا چند ماه کسی به سایز و اندازه اش فکر نکند! اصلاً پاییز و زمستان را برای همین اعتماد به نفس های نهفته در بوت ها و پولیور ها و پالتوهایش، دوست دارم.

 

پسرک توی پیاده رو، از ترس باران، خود را توی نیم وجب جای زیر طاقی کنار پل، جا داده است. گیتار خوبی می زند اما صدای قابل تعریفی ندارد. نه که بد باشد، آنقدری هست که دلت بخواهد چیزی بشنوی. یا دقیق تر که بخواهم بگویم، از آندسته است که اگر مریم حیدرزاده اینجا بود، می گفت : جنس صدات رو دوست دارم، با احساس می خونی و ...! جلوتر می روم و گوش می دهم. توی ترانه اش یک نفر هی جیغ می زند و انگاری می خواهد تیغی را روی رگ دستش بکشد، بسُرد یا یک چیزی توی همین مایه ها!

صبر می کنم تا ترانه ی مزخرف و بی سر و ته ی که می خواند را تمام کند. تمامش که می کند، پولی توی کاسه اش می اندازم و می گویم روزهای ترانه و اندوهِ اصلانی را بخواند. روزهای بهانه و تشویش... بر سر دار، یار بردن ها... در کتِ مردها، پلنگ دیدن... تازه گرم می شوم، لوکوموتیوم را روشن می کنم و باز پولی توی کاسه اش می اندازم و می گویم لالا لالای شهیار قنبری را بخواند. کمی دست دست می کند و اطرافش را نگاهی می اندازد. می گویم بخوان پدر آمرزیده، نترس. سیاستمداران که زیر باران راه نمی روند! مجاب می شود و می خواند. لالا لالا دیگه بسه گل لاله... هنوزم تیر و ترکش قلبُ می شناسه... مثه یار دلاور نشکن از دشمن... توی خواندنش می پرم! می گویم یار نه! مثه کُرد دلاور نشکن از دشمن! با تعجب نگاهم می کند. می گویم درستش این است. کمی مکث می کند، دستش را روی آکورد سل مینور دیِز می گذارد و از یک بیت قبل تر، ترانه را ادامه می دهد. گرمتر می شوم. سیگاری برایش روشن می کنم و می گویم بلند شو، تا این را بکشی، من به جایت کاسبی می کنم! کلاهش را هم می گیرم، آن را تا پیشانی ام پایین می کشم و جایش می نشینم. انگاری او هم از دیوانگی ام خوشش آمده، تکیه داده، دود می کند و منتظر خواندنم می شود. شمالِ رضا یزدانی را می خوانم، بعد هم کافه نادری اش را. ماحصل این ده دقیقه، دو هزار و دویست تومان است و چند تایی متلکِ لوس! که خب توی این شغل پر هیجان، امری عادی تلقی می شود!! دویست تومانی را برای یادگاری توی کیف پولم می گذارم و باقی پول و سیگار و گیتار و پیاده رو را برای پسرک جا می گذارم. چند قدمی که دور می شوم، صدایش را می شنوم که جیغ می زند و انگاری قرار است تیغی را روی رگ دستش بکشد، بسُرد یا یک چیزی توی همین مایه ها!

باید به سمت جنگل های فنلاند، حرکت کنم...

   + محمد حیدری ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات()

دنیا مجموعه ی متناقضی از خر تو خری هاست که ...

پشت میز می نشینم. جای خوبی ست، دوستش دارم. رو به رویم می نشیند. بدون اینکه نگاهش کنم، فکرش را می توانم بخوانم. سعی می کند توی ذهنش کلمه ها را پیدا کند، جمله هایش را سر و سامانی دهد و من را مجاب کند که زمین گرد است، آسمان آبی ست، عشق خوب است، گذشته پلی ست به سوی آینده، من دل دارم و باید کشف اش کنم و یک دنیا جملات خوب و قشنگ که جان می دهد بنویسمشان و پست کنم برای خانم های نویسنده ای که روی جلد کتاب هایشان یک پسری تکیه داده به درختی و از چشم یک دختری قطره اشکی روی شمعی افتاده و توی کتاب هایشان همیشه یک علی یا مهرداد یا محمدی وجود دارد که عاشق مریم یا لیلا یا سحر قصه است و اتفاقاً خوب هم می فروشند!

حواسم پرتِ خطوط روی میز چوبی می شود. ساکت می شود و به چشمهایم زل می زند. منتظر جواب است. حدس می زنم سوالی پرسیده و من همین لحظه، باید جواب پس بدهم. خاکستر سیگارم را توی زیر سیگاری می تکانم و یک پک عمیق می گیرم و در حالی که دود را بیرون می دهم، متفکرانه جواب می دهم : خب، من با این چیزی که الان گفتی تقریباً موافقم!

لبخندی می زند و ادامه ی حرفهایش را می گیرد. زمین گرد است، آسمان آبی ست، عشق خوب است... خیالم راحت می شود که جوابِ چرتی نداده ام. کلماتش را نمی فهمم، سعی می کنم تهِ ذهنش را بخوانم که قطعاً می دانم چیزِ دیگری ست. مثل خودِ من که در این فکرم که کاش به جای او، الاغِ دیگری اینجا نشسته بود! او هم شاید به این فکر می کند که کاش به جای من، الاغِ دیگری نشسته بود که حرفهایش را می فهمید. دلم می خواهد گوشه ی کاغذی، جایی، بنویسم دنیا مجموعه ی متناقضی از خر تو خری هاست که هویج های گوشه ی مثلثِ قضیه حمارهایش را باد برده! روی پاکت سیگارم این را می نویسم تا که فرمول جدیدی که کشف کرده ام از یادم نرود و بماند برای آینده گان.

باز هم ساکت می شود و نگاهم می کند و منتظر جواب است. می خواهم بگویم خب، من با این چیزی که الان گفتی تقریباً موافقم، اما نمی گویم. طبق قضیه ی احتمال برنولی، احتمال اینکه این بار هم جوابم بگیرد و درست از آب در آید، کمتر از بیست و پنج درصد است.

می گویم : زمین گرد نیست!

قهر می کند و می رود.

   + محمد حیدری ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات()

از سیگار زیباتر بود

صدای ممتدِ بوق ماشین ها و برف پاک کن هایی که رقص بارانِ روی شیشه ی ماشین ها را بر هم می زدند، با صدای موزیکی که از گوشه ی نیمه باز شیشه ی یکی از ماشین ها بیرون می آمد؛ چهارراه را پر کرده بود. شاید کسی نمی دانست غروبِ بارانی چه روزی ست، و این نشان می داد که قطعاً باید چهارشنبه باشد! دلیل چهارشنبه بودن، غروب سنگین آن روز و باران بی امان و ترافیک بی پایان، نبود. حتی صدای ممتدِ بوق ماشین ها و برف پاک کن ها و موزیک گنگ و مبهم گوشه ی نیمه باز شیشه ی ماشین گیر کرده در ترافیک هم نمی توانست دلیلی برای چهارشنبه بودن باشد. تنها دلیلش این بود که درست وسط چهارراه، روی آسفالت خیسِ خیابان، خط آرامی از خون راه گرفته بود و در شیشه های خورد شده وسط چهاراه گم می شد. تکه های شیشه، در خون نشسته بودند و مثل یاقوت، سرخی شان چشم را می زد. صدای بوق و باران و موزیک، در صدای آژیر ماشین پلیس و آمبولانس محو شد.

پشت فرمان بود. به صدای گیتار الکتریک جو ساتریانی و باران روی شیشه گوش می داد. از پاکت سیگارش، سیگاری بیرون آورد و به آتش کشید. به اندازه ی فرار دود، شیشه را پایین کشید. قطره های باران نرم نرم به صورتش می خورد. دلش خواست یک آن فرمان را ول کند، شیشه را کامل پایین بکشد و تا کمر از آن بیرون برود. چشمهایش را ببندد و باران را روی پلک هایش حس کند. پلک هایش گرم شد و رد خون از کنار گونه اش راه گرفت. خیس شده بود و ته مغزش حس عجیبی از سرما نشسته بود. آدم ها را می دید که اطرافش می دویدند و از ماشینی که روبه رویش سر و ته شد بود، دختری را بیرون می کشیدند. همه جا را نور سفیدی پر کرد. چشمهایش را بست.

پشت فرمان بود. به صدای گیتار الکتریک جو ساتریانی و باران روی شیشه گوش می داد. از پاکت سیگارش، سیگاری بیرون آورد و به آتش کشید. به اندازه ی فرار دود، شیشه را پایین کشید. قطره های باران نرم نرم به صورتش می خورد. دلش خواست یک آن فرمان را ول کند، شیشه را کامل پایین بکشد و تا کمر از آن بیرون برود. چشمهایش را ببندد و باران را روی پلک هایش حس کند. پلک هایش گرم شد و رد خون از کنار گونه اش راه گرفت. خیس شده بود و ته مغزش حس عجیبی از سرما نشسته بود. آدم ها را می دید که اطرافش می دویدند و از ماشینی که روبه رویش سر و ته شد بود، مردی را بیرون می کشیدند. همه جا را نور سفیدی پر کرد. چشمهایش را بست.

ماشین ها همیشه در فرارند. همیشه از جایی که بی شک از آن متنفرند، در حال فرارند به سمت جایی که می خواهند هر چه زودتر به آن برسند. به شاخه ی گلی که روی صندلی کنارشان گذاشته اند و از دخترک سر چهاراه خریده اند، نگاه می کنند و پا را بیشتر روی پدالِ گاز، می فشارند. به بستنی ای که نباید آب شود، به نایلون باقالی ای که نباید سرد شود، به جعبه ی باقلوایی که نباید بماسد، نگاه می کنند و پدال گاز را بیشتر می فشارند. به دروغی که با هزار کلک بافته اند، برای رسیدن به یک قرار، به قراری که با هزار کلک رفته اند، برای رسیدن به یک دروغ! ماشین ها همیشه در حال فرارند و اینجا، در غروب بارانی یک چهارشنبه ی تلخ، پشت ترافیک سنگینی که چهارراه را گرفته بود، بوق های ممتدشان پر از فحش و ناسزا به زمین و زمان بود. کسی نمی دانست چه روزی می تواند باشد، اما بی شک چهارشنبه بود. چون کسی وسط چهارراه ته مغزش حس عجیبی از سرما داشت و در حال مردن بود. آدم ها همیشه پنجشنبه ها به دنیا می آیند و چهارشنبه ها می میرند، و امروز غروب چهارشنبه ای تلخ بود.

وسط چهارراه افتاده بودم و به مرگ فکر می کردم. به سختی نفس می کشیدم اما هیچ دردی را حس نمی کردم. از گوشم خون راه گرفته بود و از پایم سرما، آرام آرام خودش را بالا می کشید. چه شب ها که از تشنگی از خواب نمی پریدم و بعد بی خوابی ام پر از فکر چطور مردنم نمی شد. همیشه فکر می کردم که لحظه ی مردنم کجا و چطور می تواند باشد. مثلاً توی دریا غرق می شوم یا یک شب قلبم شوخی اش می گیرد و دیگر نمی زند، یا از بس سیگار می کشم، سرطان ریه، کارم را تمام می کند. به تصادف هم فکر کرده بودم، اما راستش را بخواهید فکر نمی کردم، این یکی اتفاق بیافتد. خون راه گلویم را بسته بود و نفسم به خس خس افتاده بود. چشم در چشم دخترک شدم که رو به رویم روی زمین افتاده بود. همیشه فکر می کردم اسموکینگ کیلزِ روی بسته ی پاکت سیگار، نشانه ای ست که من قاتلم را هر روز دستم بگیرم و به آتشش بکشم و نرم نرمک آن را دود کنم. اما حالا قاتلم با چشمهای زیبایش رو به رویم افتاده بود. از سیگار زیباتر بود.

اگر که زنده می ماندم، اگر که زنده می ماند، حتماً سیگار را ترک می کردم. می شد رو به رویش نشست و چشمهایش را دود کرد. دستی آرام سرم را بلند کرد و ماسک اکسیژن را روی صورتم گذاشت. هوای نرم و سبکی توی بینی ام پیچید. دخترک را به سختی از گوشه ی ماسک می دیدم. خواستم گردنم را تکان بدهم تا بهتر ببینمش، نتوانستم. توان هیچ حرکتی را نداشتم. بارانی سفید اش را از تنش بیرون آوردند و آرام آن را روی صورتش کشیدند. کاش می توانستم گریه کنم. از سیگار زیباتر بود.

تنم یکباره پر از حس سرما شد. همه جا را نور سفید رنگی احاطه کرد. توی پارکی دراز کشیده بودم و تو رو به رویم ایستاده بودی و می خندیدی. گفتی : حالا چی دلت می خواد؟

گفتم : می خوام همین جا بغلت کنم!

بارانی سفیدش از خون قرمز شده بود. هیچ صدایی را نمی شنیدم. قطره های باران مثل گلوله های آتشین روی سرم فرود می آمدند و با هر قطره ای جرقه می زدند. چند تکه شیشه را چسبیده به سقف دهانم حس می کردم.

توی کافه کندو نشسته بودم و دختری که برای اولین بار بوسیدم، روبه رویم بود. لب هایش داغ بود. همه ی وجودم لرزید. از کافه که بیرون زدیم تا خانه که رفتم دل درد عجیبی داشتم. به رودخانه که رسیدیم، پاچه ها را بالا دادیم و پاهایمان را توی آب سرد رودخانه بردیم. چشمهایم را بستم و به داغی لب هایش فکر می کردم. هنوز هم داغ بود. هوای داغ کویر صورتم را می سوزاند. چند ساعتی بیشتر به کرمان نمانده بود. جاده، صاف و بدون هیچ انحنایی در افق گم می شد. برای دیدن دختری که همیشه برایم صورتی بود، دل دل می کردم.

دخترک را توی آمبولانس گذاشتند. نفس هایی که می کشیدم به ریه هایم نمی رسید. آدم ها تار می شدند.

مامان بالشی روی پاهایش گذاشته بود و من روی پایش دراز کشیده بودم. ناخن هایم را کوتاه می کرد و ترانه ای می خواند. بوی عطرش خوابم می کرد. سرم را روی زانوی بابا گذاشته بودم. پک عمیقی به سیگارش می زد و دودش را آرام توی گوشم که از درد تیر می کشید، می کرد. دردش ساکت می شد. آرام می شدم.  توی شلوغی مدرسه گم شده بودم. اسم ها را می خواندند، من اما شلوارم را خیس کرده بودم. توی پناهگاه سرد و تاریک نشسته بودیم. چشم، چشم را نمی دید. مامان زیر لب دعا می خواند. صدای لرزیدن شیشه ها از غرش هواپیما با صدای رگبار ضد هوایی ها همه را به سکوت واداشته بود. توی دلم می گفتم خدایا ما رو نکش، خدایا بابا مامانمو نکش.

کسی روی سینه ام می کوبید. بابا می خندید. دستم توی دستت بود، محکم گرفته بودمش. مامان ترانه می خواند. آدم ها تار بودند. چشمهایت را بوسیدم. پروانه ای با بال های طلایی از کنار دستم پرواز کرد. بلند شدم و دنبالش دویدم. رد بال هایش خطی طلایی رنگ توی هوا، بر جا می گذاشت. دنبالش می دویدم. دخترک با بارانی سفید رنگش کنارم ایستاده بود و می خندید. از سیگار هم زیباتر بود. دنبال پروانه دویدیم.

 

   + محمد حیدری ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات()

یک روز خاص

یک روزهای خاصی در زندگی وجود دارد که، مثل بقیه ی روزها نیست. الزامی ندارد که مثلاً فکر کنید این روزها باید حتماً صبح اش شکل دیگری باشد، رنگ و بوی دیگری داشته باشد، نه! صبح اش همان صبحِ تکرارِ همیشگی ست و حتی می تواند بدتر باشد. باز هم الزامی ندارد که تصور کنید این صبحِ مذکور باید مصادف با صدای گوشخراش بیل و کلنگ زدنِ کارگرهای افغانی ساختمان بغلی باشد که منطبق بر قوقولی قوقوی خروس های عهد بوق به وقت شش و هفت صبح است.صبح های ما یک بازه ی زمانی مشخص و تعریف شده از ساعت یازده تا پانزده می باشد، که یازدهِ آن خروسخونِ کله ی سحر و پانزدهِ آن پاشو دیگه مگه زاییدی، ول کن اون رختخواب رو، می باشد. بقیه ی ساعت های روزهای ما را می توانید از روی همین الگوی گفته شده، کشف کنید.

یک روزهای خاصی در زندگی وجود دارد، که مثل بقیه ی روزها نیست. این روزها هیچ نشانه ی مشخصی ندارد، فقط ممکن است گرگ و میش غروبش، هی باران ببارد و رضا یزدانی با چهارده ترَک جدیداش هی بخواند. بعد شما هی بخواهی خودت را به کوچه علی چپ بزنی، اما باز باران هی ببارد و رضا یزدانی هی بخواند. خب در اینطور موقعیتی دیگر آن روز، یک روز معمولی نمی شود که نمی شود. یک روز خاص است و شما باید بدانید در این روز چه کار کنید.

با هیچکس تماسی نگیرید و موبایلتان را خاموش کنید. یک چیزهایی را عمدی فراموش کنید. مثل موبایلتان، سیگارتان، لنگه ی جورابتان، خاطرات کرم خورده تان، اصلاً جهنم و ضرر! حتی خودتان. همه چیز را فراموش کنید. به سر کوچه که رسیدید، خودتان را به صدای رضا یزدانی بسپارید. همین!

برگشتنتان با خداست...

   + محمد حیدری ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات()

باران که می بارد، تنها کلیه هایم خوب کار می کنند!

 

اینجا توطئه ای در کار است. اینجا یک عده ای دست به دست هم داده اند که هر شب و هر شب توطئه بچینند. من اما خوابم! سالهاست که خوابم. اینجا توطئه ای در کار است و من یقین دارم که دستِ خدا و شهرداری تهران توی کار است! پشت به پشت هم داده اند که هی باران پشتِ باران ببارد و اسم خیابان ها هر روز عوض شد. من اما هزاری هم که باران ببارد و خیابان ها را گم کنم، عاشق ات نمی شوم دیگر که نمی شوم! اینجا هر روز اش توطئه ای در کار است اما من دیگر نه پانکراس و جزایر لانگرهاوسم تنگ ات می شود و نه از آدرنالینم عشقی بیرون می زند. باران که می بارد، تنها کلیه هایم خوب کار می کنند!

تو قبل از آنکه بیایی، تمام دل و روده ام از عطرت پر بود، بی هیچ توطئه ای. اما امروز که خدا و رستاک و شهرداری تهران دست به دست هم داده اند و توطئه می چینند که باران، که پاییز سال بعد، که گم شدن و گم شدن توی خیابان ها... هیپوفیزم هم هوایت را نمی کند. تو قبل از آنکه بروی، گریه ات کردم. آنقدر گریه ات کردم که حالا دیگر بودنت را هم به یاد ندارم. من شک ندارم توطئه ای در کار است و تو هیچگاه نبوده ای. یا شاید هم بوده ای و قبل از انقراض دایناسور ها، منقرض شده ای. تنها واقعیت این روزها این است که تو دیگر نیستی. یعنی آنقدر گریه ات کردم که منقرض شدی، گریه ات کردم که فسیل شدی، گریه ات کردم که ذغالسنگ شدی، نفت شدی و حالا فقط وقتی که سیگاری با زیپویم می گیرانم، عطرت هوا را پر می کند!

 

همه جا بوی توطئه می آید. من شک دارم، به باران، به اسم همه ی خیابان ها، به تو، به دست هایم. من به دست هایم بیش از همه شک دارم، که دستش با این بارانِ مدام، توی یک کاسه باشد. تو قبل از آنکه بروی، گریه ات کردم. حالا هزاری هم که باران ببارد و دست هایم نبودنت را بنویسد، دلم هوایت را نمی کند که نمی کند. گفته بودم دوستت دارم؟ یا مثلاً تو حجم انبوهی از بنفش ترین...؟ یا مثلاً همین که تو باشی کافیست...؟ یا حتی خنده هات...؟ یا حتی تر چشمهات...؟ یا حتی تر از همه ی اینها، دستهات...؟ خب گُه خورده بودم قطعاً!!! به همین سادگی...

 

   + محمد حیدری ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات()

شصت و چند بود یا من هنوز خوابم نمی برد؟

 

 

 

می توانی برای چند ثانیه، فقط چند ثانیه، زهر مار نباشی؟ میتوانی برای چند ثانیه زن تناردیه، با آن اخم های آشغالش، نباشی؟ برای اینکار کافیست کمی صورت زشت ات را به سمت چپ خم کنی و لب های مزخرف ات را از هم باز کنی. تو که نمی دانی کسی برای چند ثانیه لبخندت، می میرد!

 

می توانی برای چند ساعت، فقط چند ساعت، آدم باشی؟ می توانی برای چند ساعت، مثل خری که توی گل گیر کرده، نباشی؟ فقط کافیست کفشهایت را بپوشی. تو هیچوقت نمی فهمی کسی هنگام پیاده روی با تو، راه نمی رود که! پرواز می کند.

 

می توانی برای یک شب، فقط یک شب، مثل خرس های آمازون چشمهایت را نبندی و نخوابی؟ یا مثل گاوی که هر شب توی سرم بالا و پایین می پرد و لگد می زند، جفتک نیاندازی؟ لعنتی! کسی برای یک شب کنارت بودن، تمام شب های تنهایی اش را به آتش می کشد. یعنی این را هم نمی فهمی؟ پس تو چه می فهمی؟!

 

می توانی شتر نباشی؟ واقعاً می توانی برای چند لحظه به چشمهایم نگاه کنی و شتر نباشی؟ مثلاً وقتی می گویم دوستت دارم، درک کنی. یا مثلاً وقتی که می گویم عاشقت هستم، حواست به من باشد؟ نه که فکر کنی شتر این چیزها را نمی فهمد، نه. من حرفهایم را برای شترِ حاتم طایی هم بگویم به رقص و طرب می افتد! یعنی حتی تکان ات هم نمی دهد؟ یک حرکت کوچک، مثلاً پلکِ چشم چپ ات بپرد؟ یا مثلاً ضربان قلب ات دو تا، فقط دو تا بیشتر بزَنَد؟ فکر کن که سگی توی کوچه ی تاریکی دنبالت کرده!

 

می توانی برای چند لحظه چشمهایت را ببندی، نفس عمیقی بکشی و به این باور برسی که از نسل گاومیش های شاخ آفریقا نیستی؟ گاومیش های شاخ آفریقا هیچوقت حس دلتنگی ندارند، هر چند من این را باور ندارم. باور کن گله ای، که راه می افتند و از رودخانه آب می خورند؛ وقتی تمساحی، هیولایی، دایناسوری از زیر آب سر برمی آورد و یکی شان را قورت می دهد، بقیه گاو میش ها، شب که می شود برای او گریه می کنند. نمی کنند؟ حالا هر چی! حداقل یکی شان که گریه می کند!

 

یعنی نمی توانی بفهمی کسی هر شب دلش قدِ تمام سگهای دنیا برای دلت تنگ می شود؟ یعنی دلت را سگ خورده، یا نمی فهمی، یا نمی خواهی که بفهمی، یا نمی توانی که بفهمی، یا نمی خواهی که بتوانی که بفهمی، یا نمی توانی که بخواهی که بفهمی، یا...

 

من اینجا، هر شب، هر شب و هر شب، هر شب و هر شب و هر شب، مجموعه ای از نایاب ترین باغ وحش های دنیا در سرم می چرخد و هی دلم برایت تنگ می شود!

 

من اینجا، هر روز، هر روز و هر روز، هر روز و هر روز و هر روز، مجموعه ای از چرندگان و پرندگان و خزندگان در سرم مدام وول می خورند و هی پلکم می پرد، قلبم تندتر می زند، پایم خواب می رود، دلم سوسک ات می شود، تشنه می شوم، تشنه ات می شوم، تشنه ات می شودم، تشنه ترت خواهد شدنم، تشنه تر- ترت می خواهد شودم، تشنه تر-تر-تر... بگو ببینم اصلاً تشنه می شوی؟ اصلاً حواست با من است؟ می شنوی ام؟ می بینی ام؟ شترمرغ ها حواس پنجگانه دارند؟ حسِ لامسه داری؟ لمس ام می کنی لامصب؟! گورخر ها عشق را می فهمند؟ گورِ پدرِ تمام عشق و عاشقی های دنیا، می آیی زیر باران قدم بزنیم؟

 

خیس که بشوی، چتر ات می شوم، خیس که بشوم، چتر را می خواهم چه کار؟ تو چتر هم که بشوی، من از تو خیس می شوم! چشمانت باران دارد، اگر راه بروی؛ اگر تنها کمی راه بروی. اصلاً دو قدم جلوتر راه برو، می خواهم از دور ببینمت. یا نه! بگذار من دو قدم جلوتر از تو، عقب عقب راه بروم، از دور دیدنت دیوانه ام می کند. یا نه! می خواهم از بالا ببینمت، اگر این قانون کثیف جاذبه بگذارد! شانه به شانه ات دافعه دارد؟ سر و ته که بشوم قطب هایمان غیر هم نام می شود و پر از جاذبه می شویم. شصت و چند بود؟! حالا هر چی، پا به پایت که باشم، کله پا می شوم. کله پاچه های پنج صبح و ستار خان و برف و سیگار را پایه ای؟

 

حواست به من است؟ حواست با من است؟ اصلاً با من هستی؟ گم نشده ای؟ گمت که نکرده ام؟ گم ام که نکرده ای؟ می آیی گم بشویم؟ مثلاً پونک را با بی آر تی بالا برویم و بعد توی کوچه پس کوچه ها گم بشویم و ببینیم به جوانمرد قصاب می رسیم؟ انقلاب و کتاب فروشی ها و کافه ها و پیاده روهایش را من تک به تک رفته ام، خورده ام، دود کرده ام، فایده ای ندارد. بیا چمران را پیاده برویم ببینیم چند سال بعد به بام می رسیم! بام و بومِ قلبم را می شنوی؟ زرافه ها نمی شنوند؟ بام و بوسه و بام و بغل و بوق و بام و بوم و بوم و ... آهای با تو ام، کری؟!

 

خوابم نمی برد. خوابم عمراً نمی برد و توی روی تخت ات خواب هفت پادشاه را می بینی. شاهزاده ای، پادشاهی، کوفتی چیزی نیستی؟ نکند مجموعه ای نامتناهی از جلادان و سفاکان تاریخ باشی؟ مثلاً مجموعه ای بیکران از نمرود و فرعون و شمر و یزید و حسنی مبارک و سرهنگ قذافی و چند تای دیگر که هنوز اسمشان را نمی توان گفت! چه می گفتیم؟ شصت و چند بود یا من هنوز خوابم نمی برد؟ مگس ات بشوم؟ نمرودی تو؟ نکند بتی، چیزی باشی؟ مثلاً هبل و عزی، یا حتی لات! شکلات ام می شوی؟ شکلات های آق بانو را پایه ای؟

 

می خواهی برایت انار دانه کنم؟ اصلاً پاییز برای همین خوب است که انار دارد. یا شاید انار را برای این دوست داری که پاییز دارد. می دانی چرا خیار سالادی میوه ی بهشتی نیست؟ خب چون نمی توانم آن را برایت دانه کنم! هر چند اسم مزخرفی هم دارد. اسمت تعادل بازارِ قند و شکر را به هم می ریزد! چون اسم توست، شیرینی دارد؟ یا خودش، برای خودش هم شیرین است؟ مثلاً اگر پیرزن طبقه ی بالایی که مدام توی بالکن می نشیند، هم اسم تو بود، شیرین می شد؟ گفته بودم لبانت چقدر شیرین است؟ حتی وقتی که پفک نمکی می خوری! یا چیپس و ماست. پایه ای مست بشویم و شاملو بخوانیم؟

 

الان یک گله گراز وحشی از توی سرم رد شدند. می توانی گراز نباشی و با هر کسی، هر جایی نروی؟ می خواهی فیلم ببینیم؟ بین خودمان باشد، من توی تمام فیلم های دنیا بازی کرده ام. افسانه هزار و نهصد را دیده ای؟ برایت پیانو می زدم! یکشنبه غم انگیز را دیده ای؟ آنجا هم برایت پیانو می زدم! شبهای روشن را چطور؟ زندگیم را خوب به هم ریختی! فریدا را چطور؟ نقاش ات بودم! بین خودمان باشد، تو هم توی تمام فیلم های دنیا بازی کرده ای. شبهای روشن را دیده ای؟ چه آتشی برپا کردی! شبهای اینجا عجیب سرد است. پایه ای چوب جمع کنیم آتشی بر پا کنیم؟ سیب زمینی ذغالی و گلپر را چطور؟

 

می دانی الان پنج صبح است و فردا زیژخکِ دیوانه، می نویسد نوشته ات بی انسجام و پر از آشفتگی ست و رویای تفاوت تاییدش می کند و یه فنجون قهوه می گوید فعل هایت را اشتباه بکار گرفته ای و این عاشقانه ها برای توست فقط گل می گذارد و از فرط بیکاری نویسنده شدم می گوید این هی پلکم می پرد را از من دزدیده ای و حسین می گوید پس پی نوشت هایت کو و پوریا گر به گر سیگار دود می کند و در حوالی شعر می نویسد نوشته هایت تکراری شده و ... اصلاً من همین الان یک کشفی کرده ام! شک ندارم آن دنیا ما را به اسم وبلاگ هایمان صدا می کنند! هی بوی بارون قهوه سیگار کجا فرار می کنی، بیا از پل رد شو! هی بوی بارون قهوه سیگار مرتیکه الاغ بپر توی این آبجوش! هی بوی بارون قهوه سیگار تنِ لش اینجا سیگار کشیدن ممنوع است، ذغال بریز توی این کوره ی آدم سوزی! بارون و قهوه و سیگار را پایه ای؟

   + محمد حیدری ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات()

بنزین و شراب و اکسیژن خالص

تو حاویِ حجمِ عظیمی از اکسیژن خالصی. من خیلی سعی کردم که این متن شروع بهتری داشته باشد، مثلاً یک شروع آرامی داشته باشد که تو از دور می آیی و من همینطور که نگاهت می کنم... بی خیال!

تو حاویِ حجمِ عظیمی از اکسیژن خالصی. نمی دانم قبل از تو چه کوفتی می کشیدم، شاید نیتروژن یا حتی شاید دی اکسید کربن. اما حالا که هستی، تو را نفس می کشم.

تو یک آدمِ روانی ای هستی که لب هایت سگ دارد. من باز هم دارم تلاش می کنم تا این متن آرام پیش برود اما باور کن بی خیال! تو یک آدم روانی ای هستی که لب هایت سگ دارد. یعنی هر چقدر هم که بخواهی آرام و بی صدا از کنارش بگذری، پاچه ات را می گیرد این سگِ هار!

تو یک گالن شصت، هفتاد لیتری شرابی. شراب قرمز. من همچنان در تلاشم برای آرام کردن این متن، ولی باز هم بی خیال!  تو یک گالن شصت، هفتاد لیتری شرابی. دو پیک از چشمانت می زنم، یک پیک از دستانت. ته پیکِ خنده هایت مستم می کند!

تو یک فندک زیپوی بنفشی. این قصه خیالِ آرام شدن ندارد. تو یک فندک زیپوی بنفشی، که کسی به کسی اتفاقی، کادو اش می دهد. بوی بنزین ات مستم می کند!

تقصیر من نیست که با آرامش نمی توانم بنویسمت. تو تلفیقی از بنزین و شراب و اکسیژن خالصی، که برای انفجار یک شاعر کافیست!

   + محمد حیدری ; ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات()

مسیح و خدا و خرما 3

بیایید همه گی زانو بزنیم و دست به دعا برداریم، تا مسیح ظهور کند.

دنیا پر از مرده هایی شده که فقط نفس می کشند و حرفهای مرا نمی فهمند. دنیا پر از خاطراتی شده که شب ها از پس هر کوچه خنجر می کشند و آدم ها را سر می برند. دنیا پر از خاطراتی شده که بی صاحب توی خیابان ها پرسه می زنند و در عزای صاحبان شان، خرما تعارف می کنند...

ما به دمِ مسیحاییِ مسیح نیاز داریم، تا بیاید و بدمد در کالبدِ بی جانِ صاحبانِ خاطراتِ بی صاحب. نسل خرما ها را منقرض کند. بر سر هر چهار راه درخت سیب ی بکارد...

بیایید همه گی زانو بزنیم و دست به دعا برداریم، تا مسیح ظهور کند. در کالبدِ بی جانِ خدا بدمد، تا دوباره زنده شود، جان بگیرد، بهشت و دوزخ و گزمه هایش را بی خیال شود، پایین بیاید و سیبی بخورد، تا زمینی بشود. آنوقت یک میلِ بافتنی و کاموا دستش بدهیم تا برای هزار سالی که خواب بود و این همه آدمِ بی دل آفرید، دل ببافد!

بیایید همه گی زانو بزنیم و دست به دعا برداریم.

   + محمد حیدری ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات()

مسیح و خدا و خرما 2

شما که همت نمی کنید برید توی آرشیو نوشته هام و هی میاد اینجا می گید بنویس، بنویس! من هم که گیر و گرفتار نوشتنم و هی میام اینجا میخوام دو خط از داستان رو اینجا بنویسم، بعد دوباره میگم استغفرالله پسر، آرومت بگیره. مَخلَص کلوم : این متن رو از تو آرشیوم پیدا کردم. خودم حال کردم واسه ی چیزی که اون روزا نوشتم!!

بیایید همه گی زانو بزنیم و دست به دعا برداریم، تا مسیح ظهور کند.

دنیا پر از مرده هایی شده که فقط نفس می کشند و حرفهای مرا نمی فهمند. دنیا پر از خاطراتی شده که شب ها از پس هر کوچه خنجر می کشند و آدم ها را سر می برند. دنیا پر از خاطراتی شده که بی صاحب توی خیابان ها پرسه می زنند و در عزای صاحبان شان، خرما تعارف می کنند...

ما به دمِ مسیحاییِ مسیح نیاز داریم، تا بیاید و بدمد در کالبدِ بی جانِ صاحبانِ خاطراتِ بی صاحب. نسل خرما ها را منقرض کند. بر سر هر چهار راه درخت سیب ی بکارد...

بیایید همه گی زانو بزنیم و دست به دعا برداریم، تا مسیح ظهور کند. در کالبدِ بی جانِ خدا بدمد، تا دوباره زنده شود، جان بگیرد، بهشت و دوزخ و گزمه هایش را بی خیال شود، پایین بیاید و سیبی بخورد، تا زمینی بشود. آنوقت یک میلِ بافتنی و کاموا دستش بدهیم تا برای هزار سالی که خواب بود و این همه آدمِ بی دل آفرید، دل ببافد!

بیایید همه گی زانو بزنیم و دست به دعا برداریم.

و اما بحث زیبای پی نوشت ها! بشمار که رفتیم :

پ.ن 1 : آقا من پر رو ام؟ خداییش بچه ی خوبیم ها!

پ.ن 2 : من از این اس ام اس زیاد خوشم میاد : شما با تعدد دوست دخترهای من مشکلی نداری؟!

پ.ن 3 : یاد بگیرید واسه کادو دادن و کادو گرفتن مثل عهد صفویه پول نذارید توی پاکت، یا بستنی خوری چینی یا ست کیف و کمربند و ادکلن و اینجور مزخرفات. چیزهای خیلی بهتری وجود داره که من یکیش رو واستون میگم، بقیه ش رو خودتون کشف کنید. شراب بخرید! 40-50 تومان خرج کنید یه شیشه شراب فرانسوی سگ مصب بخرید بذارید تو یه پاکت خوشگل و کادو بدید. یاد بگیرید دیگه بابا! به قرآن دنیا هی داره میره جلو ما هی تو دوره شاه عباس موندیم!

پ. ن 4 : چون پی نوشت سوم طولانی شد، این پی نوشت را خالی میذارم استراحت کنید.

پ.ن 5 : سیگار دیویدف کشیدید؟ یا خدا!

پ.ن 6 : داریوش و اصلانی تو دبی کنسرت گذاشتن. اگه از خواننده های وبلاگ من هستید به اون کنسرت نرید. چون من هر شب شدیدا دعا میکنم شب کنسرت سقف بیاد پایین، بمبی بترکه یا هر اتفاقی که باعث بشه همه اونجا بمیرن. کنسرت داریوش و اصلانی وقتی من توش نباشم باید همچین بلایی سرش بیاد!

پ.ن 7 : پدر یکی از دوستام مریضه، واسه ش دعا کنید زودتر خوب شه.

پ.ن 8 : به محسن چاوشی : محسن جون مادرت اینقدر گند نزن به کارات. ببین محسن تو هر آت و آشغالی بخونی من هی بازم میگم دوست دارم. اما خداوکیلی دیگه اینقدر داری تر می زنی که نمیدونم چطوری جمع و جورت کنم! بابا تو یه وقتی می خوندی : بانوی من تو در من، سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی... کفتر چاهی من، تنگ بی ماهی من... گفته بودم اگه دلت گرفته س، کنج دلم جا واسه ی دلت هست... حالا هی بشین تر بزن!

پ.ن 9 : نمیدونم دخترا چرا وبلاگ می نویسن؟ دختر که نباید بنویسه یا بخونه یا آشپزی کنی یا هر کاره دیگه ای. دختر فقط باید ساز بزنه. اصلا ساز رو خدا خلق کرده که دخترا بزنن. پیانو، ویلنسل. یه کار دیگه هم باید بکنه، کیک بپزه. همین دو تا کار! اصلا من عاشق دختری ام که هی زرت و زرت کیک بپزه و ویلنسل بزنه

پ.ن 10 : بیکارید چرت و پرت های من رو می خونید؟

   + محمد حیدری ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات()
← صفحه بعد صفحه قبل →