تو زندگی ام را بنفش می کنی

قدیمی ترین ترانه های ابی

نشسته ای توی قاب عکس کهنه ی گَل دیوار. پاهایت را توی هوا تاب می دهی و ترانه می خوانی. صدایت از روی دیوار سر می خورد و پخشِ زمین می شود. گِرد اتاق راه می روم. پایم روی صدایت می لغزد. تعادلم از پنجره پرت می شود. می رقصانی ام، می چرخانی ام، می گردانی ام، تا قدیمی ترین ترانه های ابی، که همیشه پر بود از طعم عشق و عسل!

می خندی، نشسته ای کنج اتاق و می خندی، به سیگار لای انگشتانم، به نوشتن هایم، به خیره شدن هایم روی قاب کهنه ی خالیِ سینه ی دیوار. می نویسم ات.  چایی هایت عِطر دارچین دارد. بخارش لای انگشتهایت می پیچد، تا زیر پوستم می دود، لای موهایت می رقصد و والس می نشیند روی پنجره. پنجره توی هوا تاب می خورد و می رود، می رود تا قدیمی ترین ترانه های ابی، تا طعم عشق و عسل!

میز بوی تو دارد وقتی چایی و کیک های عصرانه ات روی آن می نشیند. تا لب پنجره می روی و زل میزنی به بازیِ گربه های توی حیاط. لجم می گیرد، حسادت می کنم به همه ی گربه های دنیا. پای پنجره می بوسمت. گربه ها ساکت می شوند و توی دلشان فحشم می دهند. دستم را آرام دور کمرت حلقه می کنم و بیلاخم را نشانشان می دهم. دلم خنک می شود. برمی گردم پشت میز و باز می نویسمت. تو مثل اولین صدای گاز زدنی به یک سیب قرمز، مثل بوی کیک های گردویی عصر در اولین لحظه ی باز کردن فر، تو خود قدیمی ترین ترانه های ابی یی، با طعم عشق و عسل!

   + محمد حیدری ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات()

شهر کوچک نشسته روی لبانت

شب هایی که می خوابی، برق از سر جهان می پرد و شهرِ کوچکی که نشسته روی لبانت خاموش می شود. جهان در این تاریکی راهش را گم می کند و مورفی وار می خورد به پست مغول ها و هواپیماهای جنگی متفقین. من هراسان پی تقویم می گردم. کتابخانه های شهر در آتش می سوزند، ورق می زنم. هیروشیما روی لبانت از هم می پاشد، ورق می زنم. سکوت مرگباری اتاق را می گیرد. از زیر آوارها داد می زنم، کسی صدایم را نمی شنود. به سختی از زیر دیوارهای فرو ریخته خودم را بیرون می کشم. همه جا تاریک است. روی لبانت راه می روم. یکبار، دوبار، صد بار راه می روم. تقویم را گم کرده ام. روی لبانت سیگار می کشم. تو می خندی. باران می بارد. تقویم کنار تخت افتاده است و من تمام پاییز را کنار پنجره می ایستم. جنگ سرد آغاز می شود، تاب ورق زدن ندارم. از درز پنجره سوز سرما اتاق را می گیرد، پای بخاری را بالا می دهم. شهر خاموش روی لبانت از سرما می لرزد، می بوسمشان. حتی با وجود بوسه های داغ من هم جنگ سرد از روی تقویم کنار نمی رود. دیوار برلین، شهر روی لبانت را به دو شهر کوچک غربی و شرقی تقسیم می کند و من ناچارم تونلی زیر نوار مرگ حفر کنم. آخر من در این شهر، آشنای هزار ساله دارم.

 

پ.ن 1: این یک "متن دو صدایی" است. کلمه "متن دو صدایی" رو دقیقاَ خودم ساختم. یعنی این یک نوشته ی دو نفره است. تمام ایده ها و کلمه هایش از شخص دیگریست و من فقط آن را کمی مرتب کرده ام. در هر صورت این کلمه را یاد بگیرید : این یک متن دو صدایی ست.

 

   + محمد حیدری ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات()