تو زندگی ام را بنفش می کنی

سونات مهتاب

برای ادامه ی زندگی چیزهای زیادی لازم نیست. همین که تو باشی، کافیست. من دریا را از خدا قرض می گیرم. خدا پشت پیانو اش می نشیند و سونات مهتاب بتهوون را می نوازد. سیگارش را هم قرض می گیرم. همین که تو باشی، کافیست. بیا حرف نزنیم، نمی دانم چه کار کنیم، اما بیا اصلاً حرف نزنیم. آنقدر می نشینیم که خدا خسته شود، پشت پیانو گراند اش بخوابد. آنقدر می نشینیم که پایمان توی شن های ساحل فرو رود، ریشه بزند. ریشه هایمان را پیوند بزنیم به تمام آدمهایی که پایشان را فرو کرده اند توی شن های ساحل دریا. بیا حرف نزنیم، من هیچگاه شاعر خوبی نبوده ام. نه می خواهم از غروب آفتاب بر افق دریا بنویسم و نه از آواز غمگین مرغان دریایی. همین که تو باشی، کافیست. ساده بگویم، من یک دریا می خواهم، یک سیگار و تو...

 

پ.ن ١: الان که دارم دوباره می خوانم، می بینیم جز دریا و تو و سیگار، یک چیزی کم هست. یک بطری آب معدنی هم لازم است!

 

پ.ن ٢: تو رو خدا میشه چند تا پسر همت کنن و بیان واسم کامنت بذارن. دارم عقده ای می شم از بس هیچ پسری اینجا واسم چیزی نمی نویسه. گمونم یا پسرها سرشون شدید شلوغه و کار و بار دارن، یا اینکه دخترا زیادی بیکارن!

   + محمد حیدری ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات()

...The song for

اینجا هوا همیشه سرد است. پنجره ها را هر وقت که باز کنی، درخت پیرِ همسایه همیشه خشک است. گوشه ی سرد و تاریک اتاق را که نگاه کنی، همیشه Andera Bauer نشسته و با Cello اش، موزیک The Song For Elli را می نوازد. اینجا هوا همیشه سرد است. پنجره ها را هر وقت که باز کنی، باران صورتت را خیس می کند. اینجا سیگارهایش همیشه بوی تلخِ نا می دهد و پیرزن همسایه با عصای خسته اش توی راهرو با پله ها می جنگد. هیچ وقتِ خدا به آخرین پله نمی رسد، انگار صد سال است که خو کرده به جنگیدن با این پله های نا تمام. اینجا کسی آفتاب را نمی شناسد، مردمان ساده ی خیسِ اینجا نور را نمی شناسند و با سلام بیگانه اند. کسی این حوالی آسمان را ندیده، چترهای سیاه بر مردم این شهر حکومت می کنند.

از خانه که بیرون می زنم، ابرها ناشیانه و عجول، بالای سرم می آیند و شروع به باریدن می کنند، به آسمان نگاه می کنم. چترم را شکسته ام. دلم لک می زند برای آفتاب، که بدود پای پنجره، روی هر دیوار، گرم کند درخت پیر همسایه را، دستانم را. پر شوم از نور خالص آسمان، بتابم روی هر دیوار، به هر عابری سلام کنم و کاسه ای نور برای پیرزن همسایه ببرم. من راز چرخش ستارگان را می دانم، از پیرمرد فال فروش سر کوچه زبان مرغ عشق ها را آموخته ام، از درویش خسته ی این حوالی راز دریاها را خوانده ام و با آفتاب دوستی دیرینه دارم. تو را صدا می زنم، تو را صدا می زنم، تو را صدا می زنم، تو را می نویسم، می خوانم، می نوشم، تو را نفس می کشم، می نوشم، می بویم، می نویسم، می کشم، بر دیوار، بر ایوان، بر تار و پود دلم، تو را صدا می زنم، پای هر پنجره، پشت هر دیوار، پس هر کوچه، بیا... بیا و دستت را به من بده، بیا و قلبت را به من بده، سینه ام تاب نفس کشیدن ندارد، بیا و به چشمانم نور بده، به لبانم گرما، بیا و دستت را به من بده، گرمای نفس هایت را به پلک هایم بزن، بیا و خنده هایت را بر دلم حک کن، بیا و سلام باش بر ادامه ی چرخش این دنیا، بیا و نگاه باش بر خطِ ممتد این رویا، بیا و هوا باش برای ادامه ی این زندگی، صدا باش، نفس باش، بیا و راز باش در دل تاریکی شب ها، دستت را به من بده، تو را صدا می زنم، فریاد شو، داد بزن، بیا و بشکن، بساز، بریز، بپاش، بیا و جیغ شو، رنگی بنفش بزن بر دیوار این خانه، بیا و ببار، بتاب، بیا و بمان، بمان، دستت را به من بده، تو را صدا می زنم، تو را نفس می کشم، تو را می نویسم. دستت را به من بده با چمدانی از نور خالص آفتاب و لبخند تو از اینجا می رویم...

   + محمد حیدری ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات()

نیم کیلو پنیر گودای سوییسی و یک ستاره ی دریایی، به همین سادگی!

من کفر نمی گویم، اما باور کنید خدای دوست داشتنی و مهربانِ ما هم کمی در تبارک الله گفتن به خودش اغراق کرد. میدانم حوصله ات سر رفت، خواستی کاری کنی کارستان، اما برادرِ من دنیای قشنگی نساختی. باور کن دنیای خواب هایمان را از این دنیا بهتر ساختی.

آخر شما بگویید من چه کنم که بعضی وقت ها دلم می خواهد پرواز کنم. دلم می خواهد بال هایم را تمیز بشورم، بعد با سشوار خشک شان کنم و یک اسپری آدیداسِ تیم فورسِ مشکی رویشان خالی کنم و حسابی که تمیز و خوشبو شد، بالهایم را به هم بمالم و تا آلپ بروم. چرخی روی آلپ بزنم، برای اسکی باز های سوییسی دستی تکان بدهم، غروب که شد نیم کیلو پنیر گودای سوییسی برایت سوغات بیاورم و برگردم، به همین سادگی!

آخر شما بگویید من چه کنم که پاری وقت ها دلم می خواهد زیر اقیانوس ها پیاده روی کنم. شما که شُش ساختی، چند کاره اش را می ساختی که من بتوانم زیر اقیانوس اطلس پیاده روی کنم، تا درازگودال ماریانا بروم، با مثلث برمودا، مثل فیلمهای عشقی در پیت هندی، مرگ من مکش بازی کنم و آخر شب برایت از سفر یک ستاره ی دریایی قشنگ سوغات بیاورم، به همین سادگی!

می بینی برادرِ من، قشنگ نساختی دنیایت را. باور کن دنیای خواب هایمان را بهتر ساختی. نه بالی دارم برای پرواز، نه پایی برای قدم زدن زیر دریاها، نه سینه ای که اندازه ی یک دویدن بی هوای ساده تاب بیاورد و نه حتی تویی که در ذهنم ساکنی و قدم به دنیای خدا نمی گذاری.

دیشب خواب دیدم که خسته شدی، دفتر حساب و کتابت را بستی و دنیا را به دست من سپردی و رفتی. دو فرشته با آجر و سیمان درِ اینجا نقطه ی ورود به زمین است خوش آمدید، را گِل گرفتند و رفتند. دنیا دیگر هیچ مسافر جدیدی را به چشم ندید، هیچ زنی دیگر مادر نشد. آدم ها را یکی یکی به خاک می سپردیم و دنیا روز به روز تنگ تر می شد. از مسافران این سیاره ی فراموش شده، جز من و تو کسی باقی نماند. تو هم که رفتی، چراغ ها را خاموش کردم، کمی آجر و سیمان آوردم و در خروج از این دنیا را گِل گرفتم، چشمهایم را بستم و پایم را در فضای خالی و سیاه، سقوط گذاشتم...

   + محمد حیدری ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات()

قارئه الفنجان

روز هفتم

 

به پنجره ی اتاق تکیه داده بود و خیابانِ مرده ی شهر را می نگریست. هر از گاهی فنجان قهوه اش را به لبانش نزدیک می کرد و طعم تلخی که شاید کارگرانِ خسته ی برزیلی با دستهای پینه بسته و چشمانی خسته به دانه های قهوه بخشیده بودند، را به رگهایش می بخشید. با خودش گفت براستی این پیامبرانِ سیه چرده ی برزیلی به دانه های قهوه چه می گویند که در دل هر فنجانی رازی به بار می نشیند.

چشمانش را بست. صدای موزیک اتاق را پر کرده بود. زنی که شاید در دهه ی هفتاد به دنیا آمده بود، در دهه ی نود عاشق شده بود، و حالا در این نیمه شبِ روز هفتم صدای فرانسوی اش را در اتاق رها کرده بود و آدم را تا سقف می برد و با سر به زمین می کوبید و آنقدر این کار را انجام می داد که بی هیچ اختیاری خاطرات خاک خورده ی تار عنکبوت بسته، سر باز می کردند. آخرین جرعه ی قهوه اش را که سر کشید، فنجان را روی زیره اش، به طرف خود برگرداند. قدری این پا و آن پا کرد و سپس رو به روی فالگیر پیر نشست. به چشمانِ فالگیر خیره شد و آرام فنجان را به طرف او سراند. فالگیر سیگارش را نیمه سوخته در زیر سیگاری خاموش کرد و آماده شد که راز این فنجان را از سینه ی سوخته ی همان پیامبران برزیلی بشکافد. به دقت به درون فنجان نگریست و لبخند روی لبانش خشکید. چشمانش را ترسی عجیب فرا گرفت. و آرام شروع به سخن گفتن کرد.

پسرم، غمگین مباش. خطِ سرنوشت ات از رازِ دختران دریا تا مویه کنانِ هفت شهر عشق را در سینه دارد. عشق چون شرابی هفت هزار ساله در رگهایت خفته است، تا در صبحی طلایی با صدای غریب کاکایی های دریایی دور، خروشان شود، فوران کند و دریا را به خون بکشاند. قد مات شهیداً، مَن مات فداء للمحبوب. در فنجانت دختری در قصری خوابیده است که نگهبانان از آن شبانه روز محافظت می کنند. راز این قصر این است که هر کس بخواهد به آن وارد شود، به اتاقش راهی بیابد، دستانش را طلب کند و گره از زلفانش بگشاید، در بادها مفقود می شود.

پسرم من به فنجان های بسیاری نگریسته ام، اما هیچ فنجانی را شبیه به فنجان تو ندیده ام. من فنجان های بسیاری را خوانده ام، اما در هیچ فنجانی چون فنجان تو غرق نگشته ام. راهت سخت و دشوار است و هیچکس هیچ نشانی از دخترِ قصرِ هفت دریای دور ندارد. تو همسفرِ بادها می شوی، و صدایت را کاکایی های غریب هر ساله بر دریای خونین مویه کنان تکرار می کنند.

فنجان را برگرداند. از جایش بر خاست و آرام از اتاق بیرون رفت. روی میز در کنار فنجان، روی کاغذی نوشته بود : قد مات شهیداً، مَن مات فداء للمحبوب...

 

پ.ن : عبدالحلیم حافظ ، خواننده ی کلاسیک ارکستر سمفونیک مصر ، با ترانه ای از شاعر بی نظیر جهان عرب، نزار قبانی، موزیکی را به جهان عرضه کرد که صدایش نسل به نسل در سینه ها می پیچد و می خواند : الحب علیک، هو المکتوب یا ولدی...

این نوشته، بی شک تاثیری است که من از آن صدا گرفتم.

   + محمد حیدری ; ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات()

چیزی شبیه به بیوگرافی

روز ششم

من :  زیادی فکر می کنم. تنهایی را به هم صحبتی با خیلی ها ترجیح می دهم. از تلفن، موبایل و اس ام اس نوشتن متنفرم. خودم را شبی، در انتهای کوچه ای شاید، در آغوش کسی شاید، گم کرده ام. رازِ زندگی را رسیدن به جوابِ همین سوال می دانم.

از لابه لای برگهای تاریخ، حسرت به دل چندین نفر ماندم و حسرت به دل چندین نفر گذاشتم.

تازه گی ها فرانسه با کمی شیر را به قهوه ترک ترجیح می دهم و احساس می کنم این باید نقطه ی عطفی در زندگی ام باشد. هر کس در زندگی اش نقطه عطفی دارد، مثل عوض کردن امضاء ها!

کابل را به تهرانی که اخراجیهایش پرفروش ترین فیلم می شود، ترجیح می دهم. حتی حاضرم در بصره ی عراق، شیرِ شتر بدوشم اما اسمی از سریال حضرت یوسف، فرج ا... سلحشور، ده نمکی، کتاب دا، محمدرضا شریفی نیا و مارمولک نشنوم!

راه رفتن با شاعرانِ مرده، چایی خوردن با نویسندگان مرده را دوست می دارم.

بعد از تعطیلات قرار است کارهای مهمِ زیادی را انجام دهم. این وبلاگ سند اش به چشم و ابروی هیچ کسی گره نخورد بنابراین عمر زیادی نخواهد داشت. به زودی بسته می شود. شاید در یک دات کام ی نوشتن را ادامه دهم. خطِ عمر کف دستم کوتاه هست.

 

پ.ن : بی ربط بود، اما دلم می خواست از خودم بنویسم.

   + محمد حیدری ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات()

حافظه ی یک ماهی گلی

روز پنجم

کلافه و بی حال از خواب بیدار شد. حس کوفتگیِ شدیدی در بدنش داشت و اندکی سردردِ تلخ! نگاهی به تُنگ روی طاقچه انداخت، یکی از ماهی گلی ها به روی آب آمده بود و با چشمانی از حدقه بیرون آمده، سقف را نگاه می کرد. ماهی دیگر کنجِ تُنگ آرام گرفته بود. شبِ سختی را پشت سر گذاشته بود. با یک مرده شب را تا صبح سر کردن، قطعا تجربه ی خوشایندی نیست. کوفتگی و سر درد و حالا هم یک ماهی مرده، یعنی می خواهم بگویم که سرما خورده بود!

خودش را به هر سختی که بود، به دستشویی رساند. به صورتِ آدمکِ توی آیینه ی دستشویی زل زد و برایش کمی شکلک در آورد. با گردنی نیمه کج و چشمانی تنگ گفت : بقرصی، می قرصی ها!  وا بدی، وا می دی ها! *

 آبی به صورت اش زد و آب تنگ را خالی کرد و ماهی مرده را بی هیچ تشریفات خاصی روانه ی سطل زباله ی آشپزخانه کرد. ماهی کنج تنگ که تا چند لحظه ی پیش آرام و ساکت بود شروع به جست و خیز کرد و با لبخندی مضحک از این سویِ تنگ به آن سو می رفت. با خودش گفت : کاش ما آدم ها هم حافظه مان اندازه هوش و حواس همین ماهی گلی ها بود! کاش کسی هم خاطراتِ مرده ی ما را توی سطل زباله می انداخت، آبِ تنگ مان را عوض می کرد، با انگشتهایش آرام روی شیشه ی تنگ ضرب می گرفت و ما هم با جست و خیز برایش دُم تکان می دادیم، و اصلاً یادمان هم نمی آمد که همین دیشبِ لعنتی، ماهیِ مرده ای با چشمانِ از حدقه بیرون زده، به سقف خیره شده بود!

کوفتگی و سر درد و حالا هم که یک ماهی مرده، یعنی می خواهم بگویم سرما خورده بود!

 

* : دیالوگی از شب یلدا – کیومرث پور احمد

   + محمد حیدری ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات()

من جدایی نادر از سیمین را لایک میزنم و انگشت وسط ام را به عمو نوروز نشان میدهم

روز چهارم

تاریخ را مردان می نویسند.

تاریخ را حتماً مردان می نویسند که ما قرن هاست آمدن حاجی فیروز و عمو نوروز را جشن می گیریم. و هیچکس قطره اشک های ننه سرما را در روزهای اول بهار نمی بیند که چه بیصدا می رود. همه می گویند : ای وای چه بارانِ بهاری زیبایی!

تاریخ را اگر مردان نمی نوشتند، ما الان بیلاخ هایمان را نشان عمو نوروز می دادیم و هر سال اول پاییز را برای ورود ننه سرما پایکوبی می کردیم، سیگاری می گیراندیم، زیرِ باران می رفتیم و عاشق می شدیم.

   + محمد حیدری ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات()

سلام

روز سوم

ساعت ٢:۵٠:۴۵ نیمه شب. نوشتم :

تمام تبریکهای مزخرف و کسالت بار این لحظه ها را دور می ریزم. اصلِ حرف دلم در این لحظه این است : دوستت دارم.

دوستت دارم، حتی اگر هیچ سالی تحویل نشود، حتی اگر تو هم با این سال تحویل بشوی. من در سلامِ همان شبی که در چشمانت ذوب شدم، می مانم. من قرنهاست که در همان شب متولد می شوم، زندگی می کنم و باز می میرم...

   + محمد حیدری ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات()

سین آخر

روز دوم

توی اتوبوس نشسته ام. چند ساعتی بیشتر به لحظه ی تحویل سال نمانده و من که با هزار بدبختی خودم را به این اتوبوس رسانده ام، می دانم که امسال، لحظه ی سال نو را با تکیه بر شیشه ی سرد اتوبوس تحویل می کنم. به یاد روزهای کودکی می افتم که بابا جان سر سفره ی هفت سین توی دستمان پول می گذاشت و می گفت اگر لحظه ی تحویل سال هر چیزی توی دستتان باشد یا هر کاری انجام دهید، تا آخر سال همانگونه خواهید بود. یک سال درست لحظه ای که صدای ترکیدن توپ بلند شد، من به دستور مامان جان توی حمام بودم. چقدرگریه کردم که مامان خانوم تقصیر شما شد که من امسال باید تا آخر سال را توی حمام بگذرانم. همه خندیدند. خندیدم. سرم را به شیشه ی اتوبوس تکیه دادم و به تو فکر کردم و خندیدم. پیش خودم گفتم پس امسال را باید برای رسیدن به سلامی دوباره، به نگاهی دوباره، به بوسه ای دوباره، به تو ؛ آواره ی جاده ها باشم. باید سفره ی هفت سین را می چیدم. کیفم را روی پاهایم گذاشتم و سین های لازم برای سفره ی تک نفره ی اتوبوسی ام را بررسی کردم. یک ساعت مچی، کتاب سمفونی مردگانِ عباس معروفی، یک پاکت سیگار، یک سینه ی دود گرفته ی پر از هوای عطر تو، سفر هم که بود! هنوز دو سین دیگر برای سفره ام کم بود.

خانم ببخشید، می شه لطف کنید و یک قاچ از اون سیب دستتون رو به من بدید؟

-          : باشه پسرم، الان واست یک سیب پوست می گیرم.

-          : نه یک سیب کامل نمی خوام، فقط اگه لطف کنید همون یک قاچ سیب کافیه. راستش واسه سفره ی هفت سینم می خوام!

خندید و گفت : باشه پسرم. اما اگه یه چیزی ازت بخوام واسم انجام می دی؟

-          : بله، حتماً

-          : لحظه ی تحویل سال، سر سفره ی هفت سین ت واسه من هم دعا بکن. مطمئنم این سفره ت خیلی بالا می ره، خیلی...

گفتم چشم و برگشتم.

سفره ام را نگاه کردم. این واقعاَ بالا می رفت. اما هنوز یک سین اش کم بود و من نمی دانستم چه کنم. چند ثانیه ای به لحظه ی تحویل سال نمانده بود و من هنوز سفره ام یک سین کم داشت برای کامل شدن، برای بالا رفتن. سرم را باز به شیشه ی اتوبوس تکیه دادم و چشمانم را بستم. می دانستم دیگر بالا نمی رود. ناگهان صدای گوشی ام بلند شد. تو زنگ زدی و عکس ت بر شیشه ی سل فون نقش بست. اسم ات را که با خودم تکرار کردم، سفره ام کامل شد. تو سینِ آخر سفره ام بودی. گوشی را جواب دادم و گفتم : سلام عزیزکم. عیدت مبارک.

 

   + محمد حیدری ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات()

چرخ و فلک کهنه ی سبز رنگ سرزمین عجایب

روزاول

در سالهای کودکی، در پارکی از اینجا خیلی دور، به وسعت سرزمین عجایب آلیس، چرخ و فلک کهنه ی سبز رنگی بود که در ازای یک سکه ی درشت دو تومانی، دنیایمان را پر از لبخند و شادی وصف ناپذیری بر مدار ممتدِ تکرار خویش، می کرد. هر شب در سکوت سیاهِ آسمان بی حرکت به افسانه های پریان ماه گوش می داد و صبح ها به انتظار ما خودش را آماده ی گشتن بر مدار تکرار و تکرار می کرد. سکه های درشت دو تومانی اش را که می گرفت، لبخند مضحک اش را تحویلمان می داد و با صدای گوشخراشی سوت زنان دورهایمان را می شمرد. با هر چرخی که می زد، بزرگ و بزرگتر می شدیم. سال اول، سال دوم، سوم... همچنان سوت می زد و می شمرد و ما می چرخیدیم و قد می کشیدیم. دور اول، کودکی، دست در دست هم، دلی به وسعت همان سرزمین عجایب آلیس، خنده و خنده. دور دوم، نوجوانی، نگاه هایی که تلاقی می خورد با نگاه های دخترک همسایه، هیچ دستی، دستی را نمی گرفت، گاهی خنده، گاهی گریه. دور سوم، جوانی، دخترک همسایه رفت، بعد از آن شبی که دیگر چرخ و فلک لذتی نداشت و تصمیم گرفتیم به جایش قدم بزنیم در خلوت خاموش پارک، بعد از آن شبی که تا صبح صدای دعوا و گریه از خانه ی دخترک می آمد، دور سوم، دورِ جوانی، دوری که دخترک همسایه رفت،دورِ تنهایی ها و گریه ها. بعد از آن دور بود که دیگر چرخ و فلک کهنه ی سبز رنگ سالهای کودکی، هیچ وقت لبخند نزد.

و زمین می چرخد، سکه های درشت دو تومانی اش را که می گیرد،سوت زنان می چرخد و دورهایمان را می شمارد. می چرخد بر مدارِ ممتدِ تکرارش، تا ما در هر دور خنده هایمان را با گریه ها عوض کنیم، تا در هر دور دستهایمان پر از تنهایی سرد این روزهای تکرار شود...

   + محمد حیدری ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات()