تو زندگی ام را بنفش می کنی

جغدی نیمه مست بر شاخه ی خشکیده

و من اینجا، ایستاده ام بر آخرین مدارِ این کهکشان ِ بی انتها. دست در دست ستاره هایی که با یک انگشت اشاره ات جان می گیرند و بر دستهایت بوسه می زنند؛ طواف می کنم حلقه ی گیسوانت را

جهان در شبِ بوسه ی پروانه ها بر خطِ خیال تو، در هم می پیچد و هستی خلاصه می شود در گوشه ی نیمه باز پنجره ی اتاقت. تنها جغدی نیمه مست بر شاخه ی خشکیده، یک تنه با صدای غمگین اش، پیوند می زند عالم هستی را به آخرین مدارِ این کهکشان بی انتها. خورشید از هُرم گرمای لبانت، ذوب می شود و قطره قطره شهدش را بر زبانم می چکاند. دریا انعکاس نگاهت را بر تنِ خویش، تاب نمی آورد؛ قیام می کند. من وضو می گیرم، لباس اِحرام می پوشم و در صفِ آخرین مدارِ این کهکشان، طواف می کنم گوشه ی نیمه باز پنجره ی اتاقت را. با آوای پروانه های دشتِ شقایقِ ماه، یکصدا می شوم و سعیِ صفا و مروه می کنم کوه های سینه ات را. مُشتی از قطره های باران را در دست می گیرم و بر شیشه ی اتاقت می کوبم . هفت شهرِ عشق را در خوابِ هفت ساله ات زیر پا می گذارم و اینک، نشسته در کنار تخت، این تنِ خسته را قربانی دل ات می کنم و روحم را در کالبد جغدی نیمه مست بر شاخه ی خشکیده، نگهبانِ شبهای بی چراغ و خاطره ات می کنم.

   + محمد حیدری ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات()

ترانه ای غریب از آواز کولیان کویری

هر شب کسی در من حلول می کند که راز چشمانت را از نغمه های کولیانِ کویری شنیده است. هر شب پیامبری بر آستان دلم می نشیند که راز چشمانت را از آوای فرشته های ایستاده در سیاهی مطلق آسمانها شنیده است. هر شب باران نرم نرمک بر شیشه ی اتاقم می زند و دلتنگی های خدا را به وقت خوابیدنت برایم می خواند. من هراسان از خواب می پرم. دستانم اما به خواب رفته، چشمانم هم. در دلم آشوبی برپا می شود. صدای کولیانِ کویر از در و دیوار خانه بلند می شود. باران هم با آنها یکصدا می شود. اسم تو را می خوانند و بر طبل می کوبند. سایه ی کولیان بر دیوارها می رقصند. از پنجره ها آتش زبانه می کشد. فرار می کنم، می خواهم به گوشه ی اتاق پناه ببرم. پاهایم اما به خواب رفته، چشمانم هم. آتش همه جا را می گیرد. می رقصد و با سایه ی کولیانِ کویری یکی می شود. همه اسم تو را می خوانند. از غارها صدای فرشته ای به گوش می رسد. آرام در گوشم نجوا می کند که : بخوان! آتش ها با سایه ها یکی می شوند و بر طبل هاشان می کوبند که : بخوان! من اما زبانم به خواب رفته، چشمانم هم. زل می زنم به عکس چشمانت، قطره ی اشکی آرام از کنارِ گونه ام راهش را باز می کند، خودش را به لبانم می رساند. شور است و داغ، اما خاموش می کند التهاب سینه ام را. آرام می شوم. اسمت را صدا می زنم. تو می آیی. با یک دستمالِ سفید، گوشه ی تختم می نشینی و آرام عرق پیشانی ام را می گیری. لیوان آب را از دستت می گیرم. چشمانت اما سیرابم می کند. فرشته ای گوشه ی اتاق نشسته و لبخند زنان اسم تو را می خواند. باران نرم نرمک بر شیشه می زند. به چشمانت زل می زنم و با صدای ترانه ای غریب از آواز کولیان کویری به خواب می روم...

   + محمد حیدری ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات()

روزی از جنس درخت گل ابریشم

154 سالِ پیش بود. از خواب که بیدار شدی توی دلت آشوبی برپا بود. صدایی از درونِ دلت فریاد می زد. صدایی که مثل بقیه ی صداها نبود، جنس داشت. صدایی از جنسِ زن.

154 سالِ پیش بود. روز هشتم مارس سال 1857. صدایت فریادی بود که از دلِ روزهای تاریک و سردِ تاریخِ نکبت بار زمین، سر برآورده بود. ایستادی و نترسیدی. فریاد زدی و نترسیدی. سینه ات را سپر باتوم ها و گلوله ها کردی و باز هم نترسیدی...

و اینک دنیا به پاسداشت صدای فریادت، قیام کرده و در دفتر تقویم اش می نویسد روزِ هشتم مارس، روز جهانی زن.

( امروز را به همه ی زنانی که برای رسیدن به حقِ برابری و آزادی تلاش می کنند تبریک می گویم. و امیدوارم روزی برسد که این جمله ها از قالبِ شعاری خارج شده و در دل و ذهنمان به باور بنشینند.)

   + محمد حیدری ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات()

مسیح و خدا و خرما

بیایید همه گی زانو بزنیم و دست به دعا برداریم، تا مسیح ظهور کند. دنیا پر از مرده هایی شده که فقط نفس می کشند و حرفهای مرا نمی فهمند. دنیا پر از خاطراتی شده که شب ها از پس هر کوچه خنجر می کشند و آدم ها را سر می برند. دنیا پر از خاطراتی شده که بی صاحب توی خیابان ها پرسه می زنند و در عزای صاحبان شان، خرما تعارف می کنند...

ما به دمِ مسیحاییِ مسیح نیاز داریم، تا بیاید و بدمد در کالبدِ بی جانِ صاحبانِ خاطراتِ بی صاحب. نسل خرما ها را منقرض کند. بر سر هر چهار راه درخت سیب ی بکارد...

بیایید همه گی زانو بزنیم و دست به دعا برداریم، تا مسیح ظهور کند. در کالبدِ بی جانِ خدا بدمد، تا دوباره زنده شود، جان بگیرد، بهشت و دوزخ و گزمه هایش را بی خیال شود، پایین بیاید و سیبی بخورد، تا زمینی بشود. آنوقت یک میلِ بافتنی و کاموا دستش بدهیم تا برای هزار سالی که خواب بود و این همه آدمِ بی دل آفرید، دل ببافد!

بیایید همه گی زانو بزنیم و دست به دعا برداریم.

   + محمد حیدری ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات()

آخرین برف دهه ی هشتاد

از خانه بیرون می زنم. وقت تنگ است. مگر می شود آخرین برفِ دهه ی هشتاد از قرن چهاردهم هجری شمسی ببارد و تو در خانه بمانی؟

از خانه بیرون می زنم، خیس می خورم زیر آخرین برفِ دهه ی هشتاد و به روزهایی فکر می کنم که توی تقویم ام  همگی به اسم تو سند خورد. ورق می زنم روزهای تقویم را، روز درختکاری و تو. روز جهانی میراث فرهنگی و تو، حتی روز مادر هم، و تو. روز ولنتاین و تو، روز تولد و تو، حتی همه ی روزهای بی اسم هم، و باز هم تو. خیس می خورم زیر آخرین برف و دنبال دفترخانه ای می گردم که ثبت کند و سند بزند همه ی روزهای نیامده ی دهه ی نود را به نام تو، حتی اگر نباشی. حتی اگر جا مانده باشی توی دهه ی هشتاد! راستی کجای این خیابان گم شدی؟ کدام روز بود که جا ماندی؟ کدام دهه بود؟ کنار هم راه می رفتیم. تند و تند، من از روزهای نیامده می گفتم و رویا می بافتم. فقط چند قدم از تو جلو بودم، چشمهایم را بسته بودم و به دهه هایی فکر می کردم که قرار بود با تو ساخته شود. تو نبودی، دستم گرم نبود، صدای نفسهایت دیگر شنیده نمی شد. چشمهایم را که باز کردم دیگر نبودی! تو جا ماندی توی دهه های قرون وسطی...

تو جا ماندی توی دهه های قرون وسطی و من قرن هاست که آخرین برفِ هر دهه را به اسم تو سند می زنم و مرور می کنم روزهای تقویم ام را. روز درختکاری و تو، . روز جهانی میراث فرهنگی و تو، حتی روز مادر هم، و تو. روز ولنتاین و تو، روز تولد و تو، حتی همه ی روزهای بی اسم هم، و باز هم تو...

   + محمد حیدری ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات()

بازی به سبک انقلاب مخملی

به دعوت دوستی عزیز مفتخر به بازی وبلاگی گشته ایم. البته در گذرِ قرن ها، تاریخ به خوبی نشان داده که اینگونه بازی ها صرفاً یک بازیِ ساده نیست، بلکه یک انقلاب مخملی ست که زیر و رو و بالا و پایین آدم را روی دایره می ریزد!

و اما سوال بازی : سه تا از پیش پا افتاده ترین لذت های زندگی تون رو نام ببرید.

1-     کتاب خواندن. ( الان دارم کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد از آنا گاوالدا را می خوانم. پیکر فرهادِ عباس معروفی و دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتمِ سلینجر هم برنامه ی هفته ی آینده ام را تشکیل می دهد.)

2-     تئاتر دیدن. ( هفته ی پیش فاوست را به کارگردانی حمیدرضا نعیمی دیدم و ابرهای پشت حنجره ی رضا گوران و دو نمایش از حسن معجونی هم برنامه های این هفته و هفته ی آینده ام خواهد بود.)

3-     خوابیدن. ( توضیح نمی خواد که! بی نظم ترین دانشجویی هستم که می توانید تصور کنید)

 

همه ی دوستانی که اینجا می آیید و می خوانیدم را به این بازی دعوت می کنم. فقط در قسمت نظرات برایم بنویسید که دعوت را قبول کرده اید، تا بخوانم لذت های پیش پا افتاده ی زندگی تان را!

 

پ.ن : برای وبلاگ موزیک گذاشتم. من عاشق این آهنگ ام، یعنی ببینید عاشقِ عاشق به معنای واقعی کلمه، ها! نظرتان را بگویید.

 

   + محمد حیدری ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات()

یک خنده ی بی هوا و یک چاییِ خوش عِطر دمِ غروب

رو به روی هم نشسته ایم. چشم در چشم و دست در دست، روی سرامیکِ سردِ شطرنجی خانه ی خوابهایمان. مثل همیشه تو روی خانه ی سفید و من، خانه خرابِ این خانه های سیاه! شده ای فیلِ سفید این داستان و دنیا زیر و رو شود پایت به هیچ خانه ی سیاهی باز نمی شود و من، سربازِ بی تفنگی که توی خانه ی سیاه اسیر شده.

خوابیدیم. دست در دست و سینه به سینه ی هم. خوابیدیم تا در خانه ی خوابهایمان دنیایی بسازیم که برج ایفل اش تهِ همین خیابان ولیعصرِ خودمان باشد. غروب به غروب از کافه تمدن که بیرون زدیم کنار برج ایفل یک دلِ سیر گریه کنیم برای فیل های سفیدی که توی خانه های سیاه راهشان نمی دهند! خوابیدیم تا در خانه ی خوابهایمان مردمانی بسازیم که دنیا را رنگ کنند و بی اراده ی ما شعر ببافند و تنِ دنیا کنند. به احترام هر بوسه ای دست از کار بکشند و کلاه شان را از سر بردارند. خوابیدیم تا به یک خنده ی تو دنیا پر شود از بارانِ بهاری، ژاپن کارخانه هایش خراب شود و به جایش هزاران هزار هکتار باغِ گیلاس بروید تا شکوفه های گیلاس اش را هر روز صبح به موهایت پیوند بزنم. فرانسه را بکوبیم و به جایش هزاران کافه بسازیم، اسپانیا را صاف کنیم تا دنیا سِن کم نیاورد برای شبها رقصیدن! و ایتالیا را خصوصی اش کنیم برای رسیدن به هُرم گرمایِ گسِ همآغوشی.

بافتیم، ساختیم، پیوند زدیم، کوبیدیم، دوباره ساختیم، رقصیدیم و هزار باره ساختیم، اما خانه ی خوابهایمان چیزی را کم داشت. چیزی که هر چه ساختیم، حتی شبیه اش هم نشد. قهوه های فرانسه ی رویاها تلخ نبودند! طعمِ تلخِ واقعیت! دنیای خواب فقط یک مسخِ شیرینِ بی هویت بود. ما را یک خنده ی بی هوا و یک چاییِ خوش عِطر دمِ غروب، پشت میز چوبی کهنه ی کنار پنجره کافی بود.

و حالا نشسته ایم رو به روی هم. چشم در چشم و دست در دست، رویِ سرامیکِ سردِ شطرنجی خانه ی خوابهایمان. رازِ بیداری از این خواب، کشته شدن است در این بازی. تو فیلِ سفیدِ این داستان و من سربازِ خانهِ خراب این خانه ی بن بستِ سیاه...

 

پ.ن 1 : این نوشته شاید بشود گفت الهامی بود از داستان کریستوفر نولان و آخرین فیلم اش Inception . یا شاید بشود گفت مثلاً برداشتِ آزاد. شاید هم نشود گفت الهام و برداشت آزادی بوده از کریستوفر نولان! اما ایده ی خواب دیدن و به خواب رفتن و بعد در خواب کشته شدن تا دوباره رسیدن به دنیای واقعی را از او گرفتم. گفتم اینجا اعلام کنم تا اون دنیا سر پل صراط دست به یقه ی این اجنبی ها نشویم!

پ.ن 2 : به شدت تمایل خود را برای برقراری هر نوع رابطه ی عاشقانه، غیر عاشقانه، خواهر برادری، مادر فرزندی، جاست فرندی، صمیمی، مثبت، منفی و هر نوع رابطه ی دیگری، اعلام می داریم با کسی که بتواند مثل مامان جانمان لوبیا پلوی نفس درست کند. از اونا که ته اش سیب زمینی می چینند و بوی دارچین می دهد!

   + محمد حیدری ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات()

داستان مردی که روح نداشت!

« هگل در جایی می گوید : همه ی وقایع و شخصیت های بزرگ تاریخ جهان از نو، به شکلی ظاهر می شوند. وی فراموش کرده اضافه کند : بارِ اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی. »

بله مارکسِ عزیز! تو راست می گویی، این داستان بارِ اول ش تراژدی ست و بارِ دوم کمدی. و من صورتِ کمدیِ ژان والژان م. که اینک اینجا ایستاده ام، در یک صبحِ پاییزیِ خورشید نزده یِ نیمه سردِ ماه اکتبر، با چمدانی در دست و پالتویی نیمه پوسیده، در خیابانی که مقصد اش نامعلوم است راه می روم. راه می روم و به این فکر می کنم که جوانی ام به پای کدام نانِ ندزدیده، گم شد. این نوزده سال را به پای کدام نانوا، توی سیاهچاله های این شهر ریختم. راه می روم و به تو فکر می کنم ای اسقفِ اعظم کلیسای این شهر! و به چشمانت، که خواب را از چشمانم ربود. من چشمانت را دزدیم و تو در مقابل پاسبان ها، آنها را به من بخشیدی و من روحم را به تو!

من صورتِ کمدیِ ژان والژانم که در صبحِ سرد ماه اکتبر با چمدانِ کهنه ای در دست و یک جفت چشم زیبای نقره ای! توی خیابانهای این شهر پرسه می زنم. و به تو فکر می کنم که بازرس ژاورِ دلم شده ای و کوچه به کوچه و خیابان به خیابان مرا می پایی تا دستِ آخر به زندانم بیافکنی. من از روزِ اولِ این قصه، زندانی تو بوده ام ای بازرس ژاورِ این شهر!

من همزادِ مضحکِ ژان والژانم که راه افتاده ام توی این شهر تا بابا فوشلووان های به زیر گاری افتاده را نجات بدهم و تو کوزتِ زیبای این شهری که چشمانت توان بلند کردن یک سطلِ آب را هم از من می گیرد.

مارکسِ عزیز، من در تضادِ بین نیمه ی پرولتاریایی ژان والژانی و نیمه ی بورژوازیِ شهردار مادلنی ام چنان گیر کرده ام که نمی دانم صورتِ تراژدی این قصه ام یا صورتِ کمدیِ آن! تو که آخرِ این قصه را خوب می دانی، پس قلم و کاغذت را بردار و این نمایشنامه را اینگونه بنویس :

داستان مردی که روح نداشت!

من : ژان والژان

تو : اسقفِ اعظم – بازرس ژاور - کوزت

   + محمد حیدری ; ٤:٠٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات()

والعصر ها و ولیعصرها

کسی از دور صدا زد :

والعصر. اِن الانسان لفی خُسر.

قسم به زمان، که انسان ها در زیان اند. و من گفتم قسم به ماهی های قرمزِ تنگ لب طاقچه ی اتاق بی بی و قسم به قلم های خوش نویسیِ آقا جان و خنده هایش به وقتِ آب بازی ما پای همان حوض قدیمی و قسم به چادر نمازِ بی بی که تا آن را سر می کرد، دنیای بزرگ مان همان زیر چادر سفیدِ خوش عطر بی بی می شد و قسم به تمامی والعصر ها که من در زمان گم شده ام. و قسم به این زمان، که من دلم تنگِ آن زمان شده است. آقا جان، به انگشتری عقیق ات قسم که دنیا رنگ آبی فیروزه ای ش را گم کرده است. بی بی بانو به همین قوطی کنسروهای آش رشته و قورمه سبزی و... قسم که دنیا بوی آش نذری های ات را کم دارد.

کسی از قرن ها پیش صدا زد والعصر. و من می گویم قسم به رخوتِ خیابان های این شهر، و قسم به ولیعصر و به دخترکی که کنار پیاده روی سرد اش مشق می نوشت و قسم به نگاهش که کابوس شب هایم شده و قسم به والعصرها و به ولیعصرها که من در زمان گم شده ام. و قسم به فرهاد که از پشت پیانو اش خواند : زمان در من خواهد مُرد و من بر زمان خواهم خفت...

از آسمان ندا آمد قسم به زمان و من به زمین نگاه کردم. به زمین قسم، به همین زمینی که قبرستان امامزاده طاهرش را رو در روی خیابان پنجم نیویورک گذاشتم، قسم که من در زمین گم شده ام. من در زمان گم شده ام. من در زمین گم شده ام. و کسی در سیاهی مطلق زمان و در برهوت بی انتهای زمین سرش را به زیر انداخته و راه می رود. راه می رود و در سرش غوغایی ست از والعصرها، ماهی گُلی ها، انگشتری عقیق، بوی عِطر نذری، قوطی کنسرو، چشمان دخترک خیابان ولیعصر، پدربزرگ می خندد، فرهاد می خواند من دلم سخت گرفته ست از این میهمان خانه ی مهمان کُشِ روزش تاریک، کسی از نیویورک اف- ورد هایش را مرور می کند، احمد شاملو از امامزاده طاهر می خواند دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوست ات دارم، و باز هم والعصر و تنهایی انسان ها، والعصر و لفی خُسر ها، والعصر و ولیعصر ها...

   + محمد حیدری ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات()