پنجره
قرن هاست من و این سیگار نیم سوز و این چایی یخ بسته ی روی میز، کنار پنجره نشسته ایم. تولد آغاز نیست، مرگ پایان نیست. من هزار تناسخ را پای همین پنجره گریسته ام. من هزار بار این راه را رفته ام، از پنجره به پرتگاه.
فیزیک یا تاریخ هنر
دو هفته ای می شود که هر شب به خودم قول می دهم که فردایش را، سگ از لانه بیرون نزده و خروس آواز اساطیری سر نداده و این کارگر نژاد تاتاری خانه ی بغلی، که با پتک دانه دانه آجرهای دیوار چسبیده به موال مان را انگاری روی سر من خراب می کند، از آغوش همسر دردانه اش بیرون نزده، یعنی همان حول و حوش نه و ده، از خواب شیرین و عسلی ام بزنم و ناشتا نخورده از سر کوچه بچپم توی سوراخ دم کرده ی مترو و تالاپ و تولوپ برسم تا شوش و بازار مزخرف خنزر پنزر فروش های چینی و بلور و آرکوپال اش و دو تکه چینی شکسته و ترک خورده ی سرویس آبجی السلطان را تاخت بزنم با دو پارچه ی خوش صدا و ترک نخورده از همان فقره ی مذکور. با این حال هر دو هفته اش را تا خر از تب داغ کنِ صلات ظهر خوابیده ام. حتی همین الان هم که این ها را می نویسم قرار معهود بین من و سگ و خروس و کارگر دیوار به دیوار موال مان بسته شده است. به جهت تکرار همین الان ها باید بنویسم که همین الان هم کشف کردم که انسان ها به دو دسته ی بنیادی تقسیم می شوند. دسته ی اول آنهایی که شب هایی که قرار است ده صبح بیدار شوند از شادی در پوست خود تلنبار نمی شوند که به قدِ عید می خوابند و قماش دوم آنهایی که در عزای این مصیبت تحمل ناپذر هستی تا آفتاب نشان کله ی سحر را به قلمفرسایی و ذکر مصیبت می پردازند.
از دیگر اتفاقات این روزهای بنفش زندگی ام، چپیدن توی همان سوراخ بو گندوی مترو و بلیت دو سفره خریدن و خط عوض کردن توی امام خمینی و فشار و انگشت و رد شدن سریع بیلبوردهای تبلیغ انتهای خیابان هشتم و نمایشگاه گل و گیاه و حدیث های بی مصرفی ست که حتی نمی تواند به قد سر سوزنی آن فشار قدسی را کم کند. از این دست جملات قصار همین بس که : خوبترین مردم کسی ست که برای مردم مفیدتر باشد! به دلیل سرعت گرفتن قطار خواندن نام امام برایم سخت می شود. تنها حدیثی که داغ فشار و انگشت را کمی التیام می بخشد، بالای ورودی هر کابین در انتهای خط قرمزی که بالایش نوشته شده لاین شماره ی یک می توان دید : کهریزک. با خواندنش درد انسان آرام می شود و پی می برد که روی کره ی زمین جاهایی بسی سخت تر از متروی تهران نیز وجود دارد. شوش و مولوی و ترمینال جنوب را که رد می کند دنیا آرام تر می چرخد و حتی بعضی روزها بسان معجزه ای الهی جایی برای نشستن نیز پیدا می شود. دلمشغولی این روزها همین راه است و فرو کردن میخ فیزیک و ریاضی توی کله ی کره خرهایی ست که تمام سال را پی لیگ فوتبال و پلی استیشن و فیسبوک بازی بوده اند و حالا به ته سال رسیده می خواهند یک شبه نیوتن و انیشتین را پاره کنند. کار و کاسبی اش هرچند حنجره پاره کن است، اما بدک نیست.
از دیگر کشف های بنفش این روزها، این که به این نتیجه رسیده ام که باید توی یکی از دانشگاه های رویایی پاریس تاریخ هنر بخوانم. البته دو تایی. و البته تر اینکه نه با صنار سه شاهیِ فرو کردن فیزیک به هر جایی. باید معجزتی فرا ذهنی به ثمر بنشیند. در پی تسلسل همین حالا ها، همین حالا هم کشف کردم که آدمیزاد به دو شکل است، یا فیزیک می خواند یا تاریخ هنر.
بعد از اینکه آن زنیکه ی فلان فلان شده را توی همان سال هایی که آدامس کوکا می جویدیم و تلویزیون ناسیونال مان سیاه و سفید بود، روی صفحه ی تلویزیون نشان دادند که تعریف می کرد چطور ساک پر از بمبش را کشکی کشکی توی حرم امام رضا برده و بعد ضامنش را کشیده و بیست دقیقه بعد خروار خروار جنازه روی هم تلنبار کرده، تا به ایستگاه امام خمینی می رسم ترس همه ی وجودم را می گیرد. از بس خر تو خر و هرکی به هرکی است که فکر میکنم هر لحظه زنی با مانتوی کرم رنگ و روسری زرشکی اش دارد ضامن بمب را می کشد. چند روز پیش هم که خبری توی همین مایه ها به بیروزن درز کرد ترس و استرس ام را دو چندان کرده است. از همین جا خدمت دوستانی که توی کیف شان بمب دارند سلام و خسته نباشید عرض می کنم و می خواهم به سمع شان برسانم که پدر آمرزیده ها از نانوای سر کوچه و راننده ی تاکسی محل تان دو بار پرس و جو کنید کرور کرور جاهای خوب خوب نشان تان می دهند که بروید و بترکانید، و گر نه نفله کردن ما بدبخت بیچاره هایی که پول نداریم توی تاکسی بنشینیم و از شیشه اش برای خیابان های تهران خر کیف کنیم و به جایش با یه قران دو زار مثل موش سر توی هر سوراخی می کنیم برای شما چه لذتی دارد. حتی اگر یکی شان هم این را بخواند و متنبه شود، دلم قرص می شود به نترکیدن!
از دیگر اثبات های این روزها اینکه آقا جان کی گفته خاویر باردم خوب است. خاویر باردم خیلی هم بی تربیت و بی شعور و گاو و خر است. اینکه مثلا با ویکی و کریستینا هر دو دوست شد و زن و دوست دخترش توی یک خانه باهاش دم نوش استخدوس می خوردند و در کمال آرامش نقاشی پشت نقاشی می کشید، شاید توی فیلم خوشگل و قشنگ و وای مامانم اینا باشد، اما فی الواقع در حیات و ممات روزگار ما خیلی هم آدم اییش و چندشی می باشد. اصلا به جز پیامبران و امامان ما کی جرات همچین کارهایی ماورایی را دارد؟ اگر ما هم می توانستیم که خب آدم عادی نمی شدیم که! ما هم پیامبری چیزی می شدیم. بنابراین اگر می خواهید من را با خاویر باردم مقایسه کنید فقط در بخش زیبایی شناسی و خوشتیپی این چیزهایش مقایسه کنید!! وگر نه خاویر باردم ویکی کریستینا بارسلونا حاشا و کلا
ادامه می داشت اگر خوابم نمی گرفت...
تنها ایستاده ام در باران
سال هاست که تا می خواهم بنویسمت، ذهنم از هم می پاشد. تنها ایستاده ام در باران. در تابلویی به رنگ بنفش نشسته ای و از تراسی که می رود تا کوچه پس کوچه های شهر باران خورده، مرا می کشی. در بوم سفید رنگی ایستاده ام و تو را می کشم، روی تراسی که می چسبد به سقف آسمان نشسته ای و قهوه می خوری. سال هاست که تا می خواهم بنویسمت، پرتاب می شوم توی کلبه ی جنگلی دوری که هزار سال پیش مادر کوبلن اش را می دوخت. یک ردیف از بالا به پایین، از بالا به پایین. یک ردیف از پایین به بالا، از پایین به بالا. توی همان هزار سال پیش کنارش می نشستم و کلاف رنگ ها را سوا می کردم. بنفش هایش را دزدکی بر می داشتم برای روز مبادا. توی همان هزار سال پیش سیگارهای بابا را بر می داشتم و توی کلبه با تو می کشیدمشان. صدای سوت کتری از خواب بیدارم می کند. صدایت می کنم. سیگاری نیم سوخته توی زیر سیگاری دود می کند. نمی دانم چقدر خواب بوده ام. دستم بوی عطر تو را می دهد، سیگار را تو روشن کرده ای. پشت پیانو نشسته ای و کلیدهایش را فشار می دهی. می گویم نزن! تو که بلد نیستی. با صدای لج درآری می گویی خیلی هم خوب بلدم. آرام می گویم جان عمه ات! نه که روی عمه ات حساس باشی، نه. اما خب داری. خوشحالم که هیچوقت عمه نداشته ام. پدر هم نداشت. بلند می شوم که چایی درست کنم. باران شروع به باریدن می کند. از سقف روی سرم می ریزد. خیس می شوم. تنها ایستاده ام در باران. مادر توی همان هزار سال پیش هر ماه مرا پیش عجوزه های عجیب و غریبی می برد. من از دست های حنا بسته شان می ترسیدم. توی اتاق های پر از دود اسپند پشت میز کوچکی می نشستند و از کتاب های کهنه و چرکمرده شان چیزهایی روی کاغذ می نوشتند و به گردنم می انداختند. مادر گریه می کرد و به خاله خانباجی ها می گفت که جنی شده است. می گفت همیشه گوشه ی اتاق می نشیند و با خود حرف می زند. می گفت جیب هایش همیشه پر ست از کلاف های بنفش و سیگارهای نیمه سوخته. می گفت تا پیدایش می کنیم آنقدر سر و صورتش خیس است که انگار زیر باران بوده. تنها ایستاده ام در باران و در تابلویی به رنگ بنفش تو را می کشم. در تراس نشسته ای و سیگار می کشی. من دور از چشم مادر کاغذ های مثلثی سبز رنگ آن عجوزه ها را باز می کردم. پر بود از خط خطی هایی که آنقدر بد خط بودند، نمی توانستم بخوانمشان. می گفتی این ها را باز نکن، گناه دارد! برای همین است که هیچوقت خوب نمی شوی. سالهاست که تا می خواهم بنویسمت، ذهنم از هم می پاشد، باران می بارد، از کلبه ای جنگلی صدای سوت کتری آبجوش به هوا بلند می شود، مادر گریه می کند، تو توی تراسی که شهر را به آسمان می چسباند نشسته ای و برایم دست تکان می دهی...
خط سفید کنار جاده
صدای رقص تیغه های برف پاک کن در صدای سونات دوئت ویولنسل و پیانو گم می شد. جاده از پشت شیشه به آرامی پر از قطره های باران می شد و بعد، یکباره به شکل اول بر می گشت. کنارم آرام به خواب رفته بودی. ابرها، آسمان را بی خیال شده و تا کناره ی دریا پایین آمده بودند. جاده در تاریکی شب به سختی پیدا بود. یک چشمم به خطِ سفید کناره جاده بود و دیگری به تو. از ابتدای راه آنقدر شاملو خواندی که چشمانت آرام آرام سنگین شد و به خواب رفتی. شیشه را کمی پایین دادم و سیگاری روشن کردم. تمام حواسم را جمع خط سفید کنار جاده و تو کردم. چقدر به هم شبیه بودید. در زندگی ام برای منحرف نشدن از جاده ها، همیشه تو را نگاه کرده ام. برای رفتن به هر راهی، برای رسیدن به هر مقصدی، تو را نگاه می کنم. از سمت راست، جاده ی فرعی باریکی آرام آرام پیدا می شود. راهنما را می زنم و سرعتم را کم می کنم. باید آنقدر آرام بروم که بیدار نشوی. چاله های پر از آب نمی گذارند. چشمانت را باز می کنی و با لبخند می پرسی : رسیدیم ؟
می گویم : رسیدیم...
.
خوشحال بود از حس خواب مرد به روی شانه اش...
مرد پشت میز کهنه نشسته بود. دست های پینه بسته اش به آرامی می لرزید و پاهای خسته اش نای ایستادن نداشت. صورتش شکسته تر و سوخته تر از آن بود که بتوان ردی از شور و تکاپوی سال های جوانی اش را در آن دید. سال ها پیش، یعنی خیلی قبلتر از آنکه سیاهی تمام ورق های تقویم روزگار را بپوشاند، هگل را خوانده بود و به تحول دیالکتیکی تاریخی اش خندیده بود. اما امروز پشت میز کهنه ی وسط اتاق نشسته بود، با دستهایی لرزان و پاهایی خسته. صدای شکستن استخوان هایش زیر چرخ دنده های بی رحم تاریخ، سکوت اتاق را سنگین تر کرده بود. مارکس را پای پنجره ی اتاقی کرایه ای، توی کوچه پس کوچه های جنوب شهر دود کرده بود. سال ها برای انقلاب پرولتاریا مبارزه کرده بود. با رفقایش چه شب ها که توی اتاق های نمور و چرکمرده ی جنوب شهر، پیمان نبسته بودند که نظام سرمایه داری را از بین ببرند. حالا پشت میز چوبی ترک خورده ی اتاقی دود گرفته نشسته بود. حالا می دانست که دیکتاتوری پرولتاریا از دیکتاتوری سرمایه داری سیاه تر است. سال ها بعد فلسفه را پای کتابخانه ی اتاقش به آتش کشید. سال ها بعد وقتی مردم انقلاب کردند به حماقتشان خندید. سال ها بعد پای سکوتش نشست و سیگارش را دود کرد.
مرد پشت میز آهنی زنگزده نشسته بود. دست هایش می لرزید. صورتش از خون پر بود و حفره ی چشم چپ اش چرک کرده بود. هنوز هم سکوت اش پر از صلابت و غرور بود. هنوز هم صدای خورد شدن استخوان هایش سکوت اش را زیباتر می کرد. سیاهی تقویم پر بود از حماقت های همیشگی مردمی که هر شب، دیروزشان را فراموش می کردند و صبح فردایش به خریتی دیگر لبخند می زدند. باید کاری می کرد. نمی توانست ساعت ها پای پنجره بنشیند و با سیگارش بازی کند و دردی را که روی شهر پاشیده شده بود نبیند. دوباره با رفقایش هم پیمان شد. دوستانی که پای هر فریادی، پای هر انقلابی، پای هر شب تاریک سردیی بیصدا جان داده بودند. دوستانی که تنها در خیالش زنده بودند، با کت های چارخانه ی تنگ و شلوار های دمپا گشاد و سیبیل هایی که دود سیگارهای کاغذپیچ شده از کناره هایش بیرون می زد. میز خاک خورده ی توی انباری را دوباره بیرون کشید. همین میز و چند برگ کاغذ و خودکار و سیگارش کافی بود تا بنویسد. و نوشت. حالا پشت میز فلزی سرد وسط اتاق نشسته بود، با دست هایی بسته و پاهایی چرکین و کبود.
زن از سقف اتاق آویزان بود. تمام دردی که یک شهر را سیاه می کرد، روی بدنش نشسته بود اما لب از لب باز نمی کرد. به نفس هایش که خوب گوش می دادی، می شنیدی که چطور زخم و دردش را ذره ذره با نفسش بیرون می دهد. ایستاده بود، کوه تر از مرد ایستاده بود. مرد با یک چشم که به سختی باز می شد به تماشایش نشسته بود. آرام لبخندی گوشه ی لبش نشست. همه ی این سال ها را پا به پای هم آمده بودند. نگاهشان پر بود از خاطرات کلاه های بورژوازی پای ایستگاه های قطار. نگاهشان می رفت تا کافه ی پر از بوی سیگار و قهوه ی وارطان. تا سینما سعدی. تا تئاترهای لاله زار. آرام لبخندی گوشه ی لبش نشست. خون، لرزش لبش را پر کرد و مزه ی شوری روی زبانش نشست. زن به آرامی لبخند زد.
مرد پشت میز نشسته بود. سرش روی شانه ی چپ اش افتاده بود و از شقیقه اش خون و دود به آرامی بیرون می زد. رد خون تا موزائیک های خاکستری کف اتاق می رسید و دلمه می بست. هنوز لبخند از روی لبهایش پاک نشده بود و چشم هایش روی شانه های نحیف زن خشک مانده بود. شاید روی شانه ی زن به خواب رفته بود. زن همچنان کوه بود. با طنابی که گردنش را کبود کرده بود و نگاهش را به خون های دلمه بسته ی روی کف اتاق خشکانیده بود. با آخرین لرزش خفیفش سرش به روی شانه ی سمت چپ اش افتاد و لبخندی روی لبانش نقش بست. شاید خوشحال بود از حس خواب مرد به روی شانه اش، تا ابد...
صد و هفت قدم
ما نه نفر بودیم. توی کلبه ای وسط جنگل های آمازون. تا رودخانه صد و هفت قدم فاصله بود. درست مسافتی که یک زندانی محکوم به مرگ از سلول انفرادی شب آخرش تا پای چوبه ی دار می رود! ما تنها بودیم. می گفتند پدر اینطور خواسته؛ خیلی سال پیش، خیلی پیشتر از آنکه کریستف کلمب روی عرشه ی کشتی اش لم بدهد و در حالیکه پیپ میکشد به خواب برود و بعدترش در خواب و بیداری تصویری مبهم از مجسمه ی آزادی را ببیند و ناگهان فریاد بزند : آمریکا!
ما هشت نفر بودیم. مادر یک روز گرگ و میش مه گرفته ی زمستانی به جنگل زد. تاریکی خانه نفسش را بریده بود. دنبالش دویدیم. صدای زوزه ی گرگ ها توی درختان می پیچید. رد پایش را تا چندین درخت رفتیم و بعد زیر انبوه برف ها ناپدید شد. پدر می گفت به شهر رسیده. دروغ می گفت! پدر را ما پدر نکرده بودیم. می گفتند کار گوسفندانی بوده که کریستف کلمب با خودش آورده. پدر همیشه حرف می زد. حرفهایش اصلاَ قشنگ نبود اما گوسفندان او را دوست داشتند و دموکراسی اش را تحسین می کردند.
(چه بنویسم که هرجور ادامه ی این متن رو بنویسم در این وبلاگ تخته خواهد شد! بقیه ش رو خیلی خلاصه می نویسم)
ما هفت نفر بودیم، وقتی یکی از ما به جای لویی شانزدهم در پلاس دولا رولوسیون گردن زده شد.
ما شش نفر بودیم وقتی کسی در زندان بلفاست پای اعتقادش ایستاد و اعتصاب غذا کرد و جان داد.
ما پنج نفر بودیم وقتی سکوت کردیم
ما چهار نفر بودیم وقتی فریاد زدیم
ما سه نفر بودیم وقتی نوشتیم
ما دو نفر بودیم و تنها بودیم
ما یک نفر بودیم و صد و هفت قدم را شمردیم...
پ.ن : بیشتر از یکماه است که ننوشته ام. غیر از دلمشغولی هایی که این روزها فکر و قلمم را برای بهتر نوشتن گرفته، دلیل چالش برانگیزتر این تعطیلی یکماهه شاید بر می گردد به بحران دهه ها. بحرانی که همه ی ما بدبخت بیچاره های بی آینده با آن دست به گریبانیم. و من این روزها به شدت توی بحران سی سالگی ام. بی هیچ آینده ی مشخصی
قدیمی ترین ترانه های ابی
نشسته ای توی قاب عکس کهنه ی گَل دیوار. پاهایت را توی هوا تاب می دهی و ترانه می خوانی. صدایت از روی دیوار سر می خورد و پخشِ زمین می شود. گِرد اتاق راه می روم. پایم روی صدایت می لغزد. تعادلم از پنجره پرت می شود. می رقصانی ام، می چرخانی ام، می گردانی ام، تا قدیمی ترین ترانه های ابی، که همیشه پر بود از طعم عشق و عسل!
می خندی، نشسته ای کنج اتاق و می خندی، به سیگار لای انگشتانم، به نوشتن هایم، به خیره شدن هایم روی قاب کهنه ی خالیِ سینه ی دیوار. می نویسم ات. چایی هایت عِطر دارچین دارد. بخارش لای انگشتهایت می پیچد، تا زیر پوستم می دود، لای موهایت می رقصد و والس می نشیند روی پنجره. پنجره توی هوا تاب می خورد و می رود، می رود تا قدیمی ترین ترانه های ابی، تا طعم عشق و عسل!
میز بوی تو دارد وقتی چایی و کیک های عصرانه ات روی آن می نشیند. تا لب پنجره می روی و زل میزنی به بازیِ گربه های توی حیاط. لجم می گیرد، حسادت می کنم به همه ی گربه های دنیا. پای پنجره می بوسمت. گربه ها ساکت می شوند و توی دلشان فحشم می دهند. دستم را آرام دور کمرت حلقه می کنم و بیلاخم را نشانشان می دهم. دلم خنک می شود. برمی گردم پشت میز و باز می نویسمت. تو مثل اولین صدای گاز زدنی به یک سیب قرمز، مثل بوی کیک های گردویی عصر در اولین لحظه ی باز کردن فر، تو خود قدیمی ترین ترانه های ابی یی، با طعم عشق و عسل!
شهر کوچک نشسته روی لبانت
شب هایی که می خوابی، برق از سر جهان می پرد و شهرِ کوچکی که نشسته روی لبانت خاموش می شود. جهان در این تاریکی راهش را گم می کند و مورفی وار می خورد به پست مغول ها و هواپیماهای جنگی متفقین. من هراسان پی تقویم می گردم. کتابخانه های شهر در آتش می سوزند، ورق می زنم. هیروشیما روی لبانت از هم می پاشد، ورق می زنم. سکوت مرگباری اتاق را می گیرد. از زیر آوارها داد می زنم، کسی صدایم را نمی شنود. به سختی از زیر دیوارهای فرو ریخته خودم را بیرون می کشم. همه جا تاریک است. روی لبانت راه می روم. یکبار، دوبار، صد بار راه می روم. تقویم را گم کرده ام. روی لبانت سیگار می کشم. تو می خندی. باران می بارد. تقویم کنار تخت افتاده است و من تمام پاییز را کنار پنجره می ایستم. جنگ سرد آغاز می شود، تاب ورق زدن ندارم. از درز پنجره سوز سرما اتاق را می گیرد، پای بخاری را بالا می دهم. شهر خاموش روی لبانت از سرما می لرزد، می بوسمشان. حتی با وجود بوسه های داغ من هم جنگ سرد از روی تقویم کنار نمی رود. دیوار برلین، شهر روی لبانت را به دو شهر کوچک غربی و شرقی تقسیم می کند و من ناچارم تونلی زیر نوار مرگ حفر کنم. آخر من در این شهر، آشنای هزار ساله دارم.
پ.ن 1: این یک "متن دو صدایی" است. کلمه "متن دو صدایی" رو دقیقاَ خودم ساختم. یعنی این یک نوشته ی دو نفره است. تمام ایده ها و کلمه هایش از شخص دیگریست و من فقط آن را کمی مرتب کرده ام. در هر صورت این کلمه را یاد بگیرید : این یک متن دو صدایی ست.
کیوسک تلفن زرد رنگ شیشه ای
خوابم نمی برد. بی تو خوابم نمی برد. برای بار هزارم است که روی تخت غلت می زنم. به راست، به چپ، دمر، به پشت، خیره می شوم به سقف، به شعله ی نیمه پیدای بخاری، به صدای تیک و تاک ساعت، به پنجره. خوابم نمی برد. چشمانم را می بندم و دستم پیِ یافتن دستانت، تخت را بالا و پایین می کند. خسته که می شود همان گوشه کنار ها خوابش می برد. بلند می شوم و پای پنجره سیگاری روشن می کنم. توی خیابان هیچ خبری نیست، برف رد پاهای به جا مانده از روز را دوباره پر کرده و شهر مثل شب های گذشته یکدست سفید است. کیوسک تلفن گوشه ی چهارراه هم مثل خانه ی اسکیموها سفید شده است. دلم می خواهد فردا که برف ها آب شدند، به شکل قدیمش برگردد، یک کیوسک تلفن زرد رنگ شیشه ای. نوستالژی اش تا سگ کشی می کشاندم. باید نامه ای برای شهرداری بنویسم و بخواهم که کیوسک های تلفن را دوباره زرد کنند، با یک اتاقک شیشه ای که در داشته باشد. گوش ندادند، یک انقلاب زرد راه می اندازم، نمی توانم ساکت بنشینم و این کیوسک های سبز رنگِ بدقواره ی نیم متریِ بی در و پیکر را تماشا کنم. کاش لااقل سکه می خوردند! توی خیابان هیچ خبری نیست، آسمان هم در سکوت برف ها نشسته است. شب هایی که باران می بارد، آسمان پر از سر و صدا می شود. اصلا باران موسیقی دارد. چیزی شبیه ریتم والسی از پیانو و ویلنسل. باران زاییده ی شادیِ خداست و رقص انگشتهایش بر پیانو. اما شب های برفی سرشار از سکوت است. اصلا برف سکوت دارد. برف دلتنگی خداست پای پنجره ی رو به خیابانش و رقص دود سیگارش در تاریکی. سیگارم که تمام می شود به تخت بر می گردم. دستم بی اختیار پی یافتن ات تخت را قدم می زند، خسته که می شود همان گوشه کنارها خوابش می برد. خوابم نمی برد. هزار بار دیگر غلت می زنم. به پشت، به راست، به چپ، دمر، خیره می شوم به تیک و تاک ساعت، به سقف، به رقص شعله ی بخاری، به پنجره. بلند می شوم و شال و کلاه می کنم. پله های راهرو را کورمال کورمال پایین می روم و به خیابان می زنم. پیاده رو از این پایین سفیدتر است. بچه گربه ای کنار خیابان در خودش لول شده است. تکه ای از ساندویچ ناهارم را که سهم هر شبش است از جیب پالتویم بیرون می کشم و کنارش می گذارم. می گویم خانم طلا شام امشب ات همبرگر است. اسمش را خانم طلا گذاشته ام! غذایش را که می خورد، جان می گیرد. با هم راه می افتیم و از خیابان رد می شویم، به گوشه ی چهارراه که می رسیم، شروع می کنم به پاک کردن برف های روی کیوسک تلفن. آرام آرام رنگِ زرداش پیدا می شود. در کیوسک را باز می کنم و با خانم طلا داخل اش می شویم. تا صبح را آنجا می خوابیم...
غروبِ یک روز برفیِ اتفاقی
باید نوشتن را تمام کنم! باید درِ این دکان را تخته کنم و از کاغذهای سفیدی که روی میز مانده، موشک های کاغذی بسازم و از پنجره ی اتاق، برای گربه ی همسایه پرتاب شان کنم. باید نیمه شبی کابوس وار از مدار خواب هایم بیرون بزنم و از کشوی بالایی یخچال، شناسنامه ام را بردارم و صفحه صفحه بجومشان. باید غروب کشدار جمعه ای بارانی شال و کلاه کنم و تمام خیابان ها را قدم بزنم و از روی اسم هایشان، اسم جدیدی برای خودم دست و پا کنم. باید سرم را بیست و پنج دقیقه توی مایکروفر بگذارم و با صد و هشتاد درجه ی فارانهایت گریل اش کنم تا حافظه اش از تو پاک شود. باید روزی وسط تماشای شصت باره ی کیل بیل، بلند شوم و موهایم را از ته بتراشم، سیبیل بگذارم، کلاهِ بافت مشکی ام را به سر بچپانم و به خیابان بزنم. بعد دست راستم را اتفاقی توی تاکسی جا بگذارم و به خانه برگردم. باید تمرین کنم که کارهایم را دیگر با دست چپ انجام بدهم، مثلاً یک امضای تازه برای اسم جدیدم. باید دو رشته سیم برق به دلم بزنم تا شکلاتی ترین خاطراتش بسوزد. باید بیست و پنج دقیقه زیر دوشِ آب سرد گریه کنم تا همه ی این باید ها به هم ربط پیدا کنند و من از تو پاک شوم، یا تو از من. باید هفت شبِ تمام مست کنم و هر شبش را مست و پاتیل با سایه ام دوئل کنم و هر شبش را یادم برود که اسلحه ام را سمت راستم که دستی ندارد نبندم و هر شبش را از سایه ام بمیرم و هر شبش را بمیرم و هر شبش را بمیر و هر شبش را و هر شب و هر... تا پاک شوم من از من. باید توی یکی از همین انجمن های ترک اعتیاد عضو شوم و روی برگه ی ثبت نام اش جلوی کلمه ی " داشتن اعتیاد به : " اسم تو را بنویسم. باید چهل شبانه روز خودم را به تخت زنجیر کنم تا شیرینی بوسه هایت از لبانم پاک شود، صدای خنده هایت از گوشهایم بیرون بزند، عطر ات از خونم بِپَرد. باید پاک شود همه ی تو از من، همه ی من از تو، همه ی من از من. آنوقت می شود دوباره غروبِ یک روز برفیِ اتفاقی، از پشت شیشه ی بخار گرفته ی کافه ای، تو را دید و بی هوا عاشق ات شد. می شود در کافه را باز کرد و کنار میز ات ایستاد و گفت : خانم، شما چقدر شبیه رویاهای من هستید!
من و گاوهای اسپانیا
شالِ قرمز ات دیوانه ام می کند، و این همه ی داستان است. داستانی که چند روز است نمی توانم بنویسمش. اصلاً بگذار کلمات کم بیاورند، فرار کنند، یا خیابان های خاکستری، هزاران هزار سال کش بیایند. بگذار کلماتم تکراری شوند، یا نه! اصلاً بگذار خودم هم تکرار بشوم زیر دست و پای مردم دود گرفته ی شهر! بگذار این داستان نوشته نشود یا مثلاً شاعری پای چند کلمه ی ناتمام دیوانه شود. تنها بگذار که بنویسمت. مهم نیست که پر از تکرار و تکرار شود، هر روز که این خیابان را قدم بزنی، می نویسم ات. از زیر سنگ هم که شده، کلمه جمع می کنم و به پایت می ریزم. رنگ ات می کنم. رنگی ات می کنم. هر بار که این خیابان را قدم بزنی، سطل سطل رنگ به پایت میریزم. و اینگونه است که شالِ قرمز ات دیوانه ام می کند.
شالِ قرمز ات دیوانه مان می کند. من و گاوهای اسپانیا! همین که از پشت سایه های چرکین و خمیده ی عابران، ریش ریشه های شال ات به زمین می رسد، پیاده رو ها را خون می گیرد. سایه ها کنار می روند. تو با لوندی تمام تاب می خوری و گاوهای خشمگین سر به دیوار می کوبند. من کلاهِ مکزیکی ام را سر می گذارم. پر از حس داغ و تند سالسا می شوم. Malaguena salerosa را فریاد می زنم. در خون می رقصیم. سالسا. گفته بودم شالِ قرمز ات دیوانه ام می کند، نه! دیوانه مان می کند. من و گاوهای اسپانیا!
شال قرمز ات
شال قرمز ات دیوانه ام می کند! خودم را می گویم.
شالِ قرمز ات دیوانه مان می کند! خودم و گاوهای اسپانیا را می گویم.
شالِ قرمز ات دیوانه شان می کند! تمام کره خر هایی که توی خیابان به تو زل می زنند را می گویم.
شالِ قرمز ات همه را دیوانه می کند.
پ.ن : به پریماه : چیزی که نوشته بودی رو خوندم و به حرفهات خیلی فکر کردم. از اونجایی که نه اثری از وبلاگ داشتی و نه ایمیلی نه چیزی، مجبورم که اینجا واسه ت جواب بنویسم. من توی نوشتن به خلق تصویر خیلی علاقه دارم و خب برای اینکار informative نوشتن خیلی بهم کمک می کنه. باهات موافقم که چند وقته تصویرها و کلیدهایی که به خواننده می دم اون زایش رو بوجود نمی آره. مثل همین متن نیمه کاره ی بالا! اینها رو بیخیال، باز هم به حرفهات فکر می کنم. و آخر اینکه مرسی از وقتی که واسه م گذاشتی و نوشتی
پ.ن : قول هایی که هر دفعه می دم رو بیخیال بشید و فراموش کنید. این قول جدید و آپدیت را گوش کنید : قول می دم این متن رو نیمه کاره ول نکنم و بنویسمش!! بمیره هرکی الان پوزخند زد!
عطر تنت
عطر تنت اینجا پیچیده، روی مبل ها، لای قاب عکس ها، پشت برگ های تقویم کنار میز، روی عقربه های ساعت اتاق، که با هر ضربه ی ثانیه اش طوفانی از عطرت برپا می کند. عطر تنت اینجا نشسته، لا به لای گرد و خاک این میز کهنه، زیر فرش ها، روی تار عنکبوت گوشه ی سقف، با هر ضربه ی پای عنکبوت ها، بارانی از عطرت توی اتاق می بارد. تقویم ورق می خورد، ثانیه ها می کوبند، عنکبوت ها به رقص می نشینند، من از عطرت آبستن می شوم.
عطر تنت اینجا خانه کرده، لای تار و پود لباس هایم، توی زیر سیگاری، پای این سیگارهای نیمه سوخته، که در هر کامشان انبوهی از عطرت را در هوا می پراکنند. من پای هر کام، در رقص هر دود، از عطرت آبستن می شوم. کلمات روی انگشتانم نطفه می بندند و روی بخار پنجره به بار می نشینند.
فردا رهگذرانِ همیشه ی این خیابان کلمات خیس خورده ی پنجره ای را زیر لب زمزمه می کنند :
اتاقم هوایش را با تو قسمت کرده
تو را هر لحظه نفس می کشم
دود می کنم
دود می کنم
دود می کنم...
دم و بازدم
دلم می خواهدت. دلم هر لحظه می خواهدت. تو فکر کن مثل همین دم و بازدم. تا هوا را جلوی بینی ام جمع می کنم و آماده ی تو فرستادنش می شوم، طوفانی لا به لای پره های بینی ام شروع می شود. دستم را به ریشه ی سفت و محکم یکی از مو های دماغم می گیرم تا باد مرا نبرد. تمامی ندارد این طوفانِ سرد و وحشی. زور می زنم تا دستم از آن ریشه جدا نشود. باد سرد، همه ی وجودم را کرخت می کند، دستانم بی حس می شود و پرتاب می شوم.
توی شش هایم پر از عطر توست. انگاری یک شیشه ادکلن YSL را اینجا خالی کرده اند. به تمام در و دیوارش هم عکسهایت را آویزان کرده اند. دلم می خواهد یک دلِ سیر توی این گالری بنشینم و عکسهایت را تماشا کنم. از سوراخِ بالای سرم هنوز هوای سرد، تو می آید و راه رفتنم را سخت می کند. عکس ها کامل نیستند، یکی فقط عکسی از لبهایت است، با رژ لبی صورتی و نیمچه خنده ای. یکی دیگر عکسی از چشمهایت، بی هیچ خط و خال اضافه ای. سیگاری روشن می کنم و با خود فکر می کنم کاش تو هم اینجا بودی. کاش می توانستم یکبار تو را به این گالری دعوت کنم. اینجا هیچ چیزش برای من نیست، هر چه که هست، همه هوایی از تو دارد. انگاری از روز الست اینجا را به نام تو سند زده اند. تمام دل و روده ام را سکوت عجیبی می گیرد. نه هوایی تو می آید و نه از طوفان خبری ست. دلم می خواهدت، تنگ ات می شود. یکباره دیوارها شروع به لرزیدن می کنند. عکس ها یکی یکی به زمین می افتند و همه جا در هم می پیچد. دیوارها شروع به حرکت می کنند و جلو می آیند. دست و پایم زیر این همه فشار خورد می شود. تنگ می شود. تنگ تر می شود. لعنتی دلم تنگ ات می شود! گردبادی شروع می شود و همه چیز را با خودش بالا می کشد. دلم نمی خواهد از اینجا بروم. اینجا همه چیزش مرا یاد تو می اندازد. روی زمین دراز می کشم و دستم را لای پرزها فرو می کنم. سعی میکنم از جا کنده نشوم. پاهایم توی هوا آویزان می ماند. سر و ته می شوم. دست هایم نای ماندن ندارد. کنده می شوم. از بینی ام بیرون می افتم. هنوز هم عطرت را حس می کنم. انگاری یک شیشه YSL را اینجا...
دلم می خواهدت. دلم هر لحظه می خواهدت. تو فکر کن مثل همین دم و بازدم...
لارا فابیان و عباس قادری
رسالت من شاید همین باشد، که اندازه ی عشقم را به لارا فابیان، برای ملت فرانسه بیان کنم! و شروع این اتفاق از دیروز بود.
بسی سرگردان و بی هدف توی خیابان ها قدم می زدم که صدای پسرک مو بور، که تلاش می کرد برای خود و دوستش تاکسی بگیرد توجهم را جلب کرد. "غ" گفتنهایش گوشهایم را تیز کرده بود. باید کاری می کردم. بی اختیار جلو رفته و گفتم :can I help you? مو بورتَرَک نگاهم کرد و گفت : " دغبند" و باز ادامه داد که : " مونتاین دغبند " We want to go to da'gh'band! خنده ام گرفته بود. راننده های تاکسی فکر می کردند این بیچاره ها دربستی می خواهند، اما اینها نمی فهمیدند دربستی دیگر چه کوفتی ست. تنها می خواستند به دربند برسند! گفتم : Where are you from? جوابش را می دانستم ها! اما حال می کردم که بشنوم : France گفت : France! همین بود! بله خودش بود! من باید به اینها حالی می کردم که لارا فابیان را دوست دارم. گفتم : Do you know lara Fabian? عجب سوال احمقانه ای! خب معلوم است که می شناسند. چرا نشناسند! مثل این می ماند که من بروم گینه بیسائو و طرف از من بپرسد : دو یوو نو عباس قادری؟! چشمانش برقی زد و خندید و گفت : Yea! گفتم : I love her very very much! درستش هم همین بود باید دو تا very می چسباندم تنگِ هم. حتی بیشتر از اینها باید می گفتم اما دو تا برای بار اول کفایت می کرد! شانس آورد که نگفت : می توو! وگر نه دندان هایش را خورد می کردم. نمی شد که اول بسم اللهِ رسالتم، یک مو بور از راه برسد و با من شریک شود. فقط خندید. یعنی طوری خندید که انگاری همان دمت گرم می شد. من هم اگر توی گینه بیسائو می بودم به آن سینه سوخته ی عباس قادری می گفتم بابا ایول، دمت گرم!
تازه گرم شده بودم و می خواستم Je t'aime برایشان بخوانم. یا Adagio یا حتی Je suis malade اما انگاری کلافه شده بودند و می خواستند به "دغبند" برسند! جلدی جلوی یک تاکسی خالی را گرفتم و گفتم : رییس دربستی تا دربند چقدر می گیری؟ گفت : رییس خودتی! هشت تومان. گفتم : دمت گرم. به همان مو بورتَرَک گفتم : Eight thousand و با چشم و ابرو حالی اش کردم که اِی بدک نیست، برو. دست دادند و کمال تشکر و امتنان را به جا آوردند و رفتند. وقت رفتن یادم رفت بگویم هشت تا از آن خمینی سبز ها به تاکسی بدهد و از آن آبی ها ندهد! فقط دعا می کردم که راننده تاکسی آدم باشد و آن بیچاره ها را شانزده هزار تومان پیاده نکند! بعدترش باز یادم افتاد نکند بیچاره ها مثلاً جرج واشنگتنی، آبراهام لینکلنی، ژاک شیراکی، سارکوزی ای چیزی به جای خمینی توی جیبشان باشد، که در اینصورت به طرز اسفناکی سر کیسه می شدند. به هر حال همه چیز را به دست سرنوشت سپردم. باز پیچیدم سمت پیاده رو و سیگاری به آتش کشیدم. خوشحال بودم. رسالتم آغاز شده بود و حالا از جمیع بلاد فرانس، دو نفر بودند که می دانستند من به قدِ دو تا Very لارا فابیان را دوست دارم. حتی بیشتر!
نظرات()
