بوی بارون، قهوه، سیگار

قدیمی ترین ترانه های ابی

نشسته ای توی قاب عکس کهنه ی گَل دیوار. پاهایت را توی هوا تاب می دهی و ترانه می خوانی. صدایت از روی دیوار سر می خورد و پخشِ زمین می شود. گِرد اتاق راه می روم. پایم روی صدایت می لغزد. تعادلم از پنجره پرت می شود. می رقصانی ام، می چرخانی ام، می گردانی ام، تا قدیمی ترین ترانه های ابی، که همیشه پر بود از طعم عشق و عسل!

می خندی، نشسته ای کنج اتاق و می خندی، به سیگار لای انگشتانم، به نوشتن هایم، به خیره شدن هایم روی قاب کهنه ی خالیِ سینه ی دیوار. می نویسم ات.  چایی هایت عِطر دارچین دارد. بخارش لای انگشتهایت می پیچد، تا زیر پوستم می دود، لای موهایت می رقصد و والس می نشیند روی پنجره. پنجره توی هوا تاب می خورد و می رود، می رود تا قدیمی ترین ترانه های ابی، تا طعم عشق و عسل!

میز بوی تو دارد وقتی چایی و کیک های عصرانه ات روی آن می نشیند. تا لب پنجره می روی و زل میزنی به بازیِ گربه های توی حیاط. لجم می گیرد، حسادت می کنم به همه ی گربه های دنیا. پای پنجره می بوسمت. گربه ها ساکت می شوند و توی دلشان فحشم می دهند. دستم را آرام دور کمرت حلقه می کنم و بیلاخم را نشانشان می دهم. دلم خنک می شود. برمی گردم پشت میز و باز می نویسمت. تو مثل اولین صدای گاز زدنی به یک سیب قرمز، مثل بوی کیک های گردویی عصر در اولین لحظه ی باز کردن فر، تو خود قدیمی ترین ترانه های ابی یی، با طعم عشق و عسل!

   + محمد حیدری ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات()

شهر کوچک نشسته روی لبانت

شب هایی که می خوابی، برق از سر جهان می پرد و شهرِ کوچکی که نشسته روی لبانت خاموش می شود. جهان در این تاریکی راهش را گم می کند و مورفی وار می خورد به پست مغول ها و هواپیماهای جنگی متفقین. من هراسان پی تقویم می گردم. کتابخانه های شهر در آتش می سوزند، ورق می زنم. هیروشیما روی لبانت از هم می پاشد، ورق می زنم. سکوت مرگباری اتاق را می گیرد. از زیر آوارها داد می زنم، کسی صدایم را نمی شنود. به سختی از زیر دیوارهای فرو ریخته خودم را بیرون می کشم. همه جا تاریک است. روی لبانت راه می روم. یکبار، دوبار، صد بار راه می روم. تقویم را گم کرده ام. روی لبانت سیگار می کشم. تو می خندی. باران می بارد. تقویم کنار تخت افتاده است و من تمام پاییز را کنار پنجره می ایستم. جنگ سرد آغاز می شود، تاب ورق زدن ندارم. از درز پنجره سوز سرما اتاق را می گیرد، پای بخاری را بالا می دهم. شهر خاموش روی لبانت از سرما می لرزد، می بوسمشان. حتی با وجود بوسه های داغ من هم جنگ سرد از روی تقویم کنار نمی رود. دیوار برلین، شهر روی لبانت را به دو شهر کوچک غربی و شرقی تقسیم می کند و من ناچارم تونلی زیر نوار مرگ حفر کنم. آخر من در این شهر، آشنای هزار ساله دارم.

 

پ.ن 1: این یک "متن دو صدایی" است. کلمه "متن دو صدایی" رو دقیقاَ خودم ساختم. یعنی این یک نوشته ی دو نفره است. تمام ایده ها و کلمه هایش از شخص دیگریست و من فقط آن را کمی مرتب کرده ام. در هر صورت این کلمه را یاد بگیرید : این یک متن دو صدایی ست.

 

   + محمد حیدری ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات()

کیوسک تلفن زرد رنگ شیشه ای

خوابم نمی برد. بی تو خوابم نمی برد. برای بار هزارم است که روی تخت غلت می زنم. به راست، به چپ، دمر، به پشت، خیره می شوم به سقف، به شعله ی نیمه پیدای بخاری، به صدای تیک و تاک ساعت، به پنجره. خوابم نمی برد. چشمانم را می بندم و دستم پیِ یافتن دستانت، تخت را بالا و پایین می کند. خسته که می شود همان گوشه کنار ها خوابش می برد. بلند می شوم و پای پنجره سیگاری روشن می کنم. توی خیابان هیچ خبری نیست، برف رد پاهای به جا مانده از روز را دوباره پر کرده و شهر مثل شب های گذشته یکدست سفید است. کیوسک تلفن گوشه ی چهارراه هم مثل خانه ی اسکیموها سفید شده است. دلم می خواهد فردا که برف ها آب شدند، به شکل قدیمش برگردد، یک کیوسک تلفن زرد رنگ شیشه ای. نوستالژی اش تا سگ کشی می کشاندم. باید نامه ای برای شهرداری بنویسم و بخواهم که کیوسک های تلفن را دوباره زرد کنند، با یک اتاقک شیشه ای که در داشته باشد. گوش ندادند، یک انقلاب زرد راه می اندازم، نمی توانم ساکت بنشینم و این کیوسک های سبز رنگِ بدقواره ی نیم متریِ بی در و پیکر را تماشا کنم. کاش لااقل سکه می خوردند! توی خیابان هیچ خبری نیست، آسمان هم در سکوت برف ها نشسته است. شب هایی که باران می بارد، آسمان پر از سر و صدا می شود. اصلا باران موسیقی دارد. چیزی شبیه ریتم والسی از پیانو و ویلنسل. باران زاییده ی شادیِ خداست و رقص انگشتهایش بر پیانو. اما شب های برفی سرشار از سکوت است. اصلا برف سکوت دارد. برف دلتنگی خداست پای پنجره ی رو به خیابانش و رقص دود سیگارش در تاریکی. سیگارم که تمام می شود به تخت بر می گردم. دستم بی اختیار پی یافتن ات تخت را قدم می زند، خسته که می شود همان گوشه کنارها خوابش می برد. خوابم نمی برد. هزار بار دیگر غلت می زنم. به پشت، به راست، به چپ، دمر، خیره می شوم به تیک و تاک ساعت، به سقف، به رقص شعله ی بخاری، به پنجره. بلند می شوم و شال و کلاه می کنم. پله های راهرو را کورمال کورمال پایین می روم و به خیابان می زنم. پیاده رو از این پایین سفیدتر است. بچه گربه ای کنار خیابان در خودش لول شده است. تکه ای از ساندویچ ناهارم را که سهم هر شبش است از جیب پالتویم بیرون می کشم و کنارش می گذارم. می گویم خانم طلا شام امشب ات همبرگر است. اسمش را خانم طلا گذاشته ام! غذایش را که می خورد، جان می گیرد. با هم راه می افتیم و از خیابان رد می شویم، به گوشه ی چهارراه که می رسیم، شروع می کنم به پاک کردن برف های روی کیوسک تلفن. آرام آرام رنگِ زرداش پیدا می شود. در کیوسک را باز می کنم و با خانم طلا داخل اش می شویم. تا صبح را آنجا می خوابیم...

   + محمد حیدری ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
comment نظرات()

غروبِ یک روز برفیِ اتفاقی

باید نوشتن را تمام کنم! باید درِ این دکان را تخته کنم و از کاغذهای سفیدی که روی میز مانده، موشک های کاغذی بسازم و از پنجره ی اتاق، برای گربه ی همسایه پرتاب شان کنم. باید نیمه شبی کابوس وار از مدار خواب هایم بیرون بزنم و از کشوی بالایی یخچال، شناسنامه ام را بردارم و صفحه صفحه بجومشان. باید غروب کشدار جمعه ای بارانی شال و کلاه کنم و تمام خیابان ها را قدم بزنم و از روی اسم هایشان، اسم جدیدی برای خودم دست و پا کنم. باید سرم را بیست و پنج دقیقه توی مایکروفر بگذارم و با صد و هشتاد درجه ی فارانهایت گریل اش کنم تا حافظه اش از تو پاک شود. باید روزی وسط تماشای شصت باره ی کیل بیل، بلند شوم و موهایم را از ته بتراشم، سیبیل بگذارم، کلاهِ بافت مشکی ام را به سر بچپانم و به خیابان بزنم. بعد دست راستم را اتفاقی توی تاکسی جا بگذارم و به خانه برگردم. باید تمرین کنم که کارهایم را دیگر با دست چپ انجام بدهم، مثلاً یک امضای تازه برای اسم جدیدم. باید دو رشته سیم برق به دلم بزنم تا شکلاتی ترین خاطراتش بسوزد. باید بیست و پنج دقیقه زیر دوشِ آب سرد گریه کنم تا همه ی این باید ها به هم ربط پیدا کنند و من از تو پاک شوم، یا تو از من. باید هفت شبِ تمام مست کنم و هر شبش را مست و پاتیل با سایه ام دوئل کنم و هر شبش را یادم برود که اسلحه ام را سمت راستم که دستی ندارد نبندم و هر شبش را از سایه ام بمیرم و هر شبش را بمیرم و هر شبش را بمیر و هر شبش را و هر شب و هر... تا پاک شوم من از من. باید توی یکی از همین انجمن های ترک اعتیاد عضو شوم و روی برگه ی ثبت نام اش جلوی کلمه ی " داشتن اعتیاد به : " اسم تو را بنویسم. باید چهل شبانه روز خودم را به تخت زنجیر کنم تا شیرینی بوسه هایت از لبانم پاک شود، صدای خنده هایت از گوشهایم بیرون بزند، عطر ات از خونم بِپَرد. باید پاک شود همه ی تو از من، همه ی من از تو، همه ی من از من. آنوقت می شود دوباره غروبِ یک روز برفیِ اتفاقی، از پشت شیشه ی بخار گرفته ی کافه ای، تو را دید و بی هوا عاشق ات شد. می شود در کافه را باز کرد و کنار میز ات ایستاد و گفت : خانم، شما چقدر شبیه رویاهای من هستید!

   + محمد حیدری ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
comment نظرات()

من و گاوهای اسپانیا

شالِ قرمز ات دیوانه ام می کند، و این همه ی داستان است. داستانی که چند روز است نمی توانم بنویسمش. اصلاً بگذار کلمات کم بیاورند، فرار کنند، یا خیابان های خاکستری، هزاران هزار سال کش بیایند. بگذار کلماتم تکراری شوند، یا نه! اصلاً بگذار خودم هم تکرار بشوم زیر دست و پای مردم دود گرفته ی شهر! بگذار این داستان نوشته نشود یا مثلاً شاعری پای چند کلمه ی ناتمام دیوانه شود. تنها بگذار که بنویسمت. مهم نیست که پر از تکرار و تکرار شود، هر روز که این خیابان را قدم بزنی، می نویسم ات. از زیر سنگ هم که شده، کلمه جمع می کنم و به پایت می ریزم. رنگ ات می کنم. رنگی ات می کنم. هر بار که این خیابان را قدم بزنی، سطل سطل رنگ به پایت میریزم. و اینگونه است که شالِ قرمز ات دیوانه ام می کند.

شالِ قرمز ات دیوانه مان می کند. من و گاوهای اسپانیا! همین که از پشت سایه های چرکین و خمیده ی عابران، ریش ریشه های شال ات به زمین می رسد، پیاده رو ها را خون می گیرد. سایه ها کنار می روند. تو با لوندی تمام تاب می خوری و گاوهای خشمگین سر به دیوار می کوبند. من کلاهِ مکزیکی ام را سر می گذارم. پر از حس داغ و تند سالسا می شوم. Malaguena salerosa را فریاد می زنم. در خون می رقصیم. سالسا. گفته بودم شالِ قرمز ات دیوانه ام می کند، نه! دیوانه مان می کند. من و گاوهای اسپانیا!

   + محمد حیدری ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات()

شال قرمز ات

شال قرمز ات دیوانه ام می کند! خودم را می گویم.

شالِ قرمز ات دیوانه مان می کند! خودم و گاوهای اسپانیا را می گویم.

شالِ قرمز ات دیوانه شان می کند! تمام کره خر هایی که توی خیابان به تو زل می زنند را می گویم.

شالِ قرمز ات همه را دیوانه می کند.

 

پ.ن : به پریماه : چیزی که نوشته بودی رو خوندم و به حرفهات خیلی فکر کردم. از اونجایی که نه اثری از وبلاگ داشتی و نه ایمیلی نه چیزی، مجبورم که اینجا واسه ت جواب بنویسم. من توی نوشتن به خلق تصویر خیلی علاقه دارم و خب برای اینکار informative نوشتن خیلی بهم کمک می کنه. باهات موافقم که چند وقته تصویرها و کلیدهایی که به خواننده می دم اون زایش رو بوجود نمی آره. مثل همین متن نیمه کاره ی بالا! اینها رو بیخیال، باز هم به حرفهات فکر می کنم. و آخر اینکه مرسی از وقتی که واسه م گذاشتی و نوشتی

پ.ن : قول هایی که هر دفعه می دم رو بیخیال بشید و فراموش کنید. این قول جدید و آپدیت را گوش کنید : قول می دم این متن رو نیمه کاره ول نکنم و بنویسمش!! بمیره هرکی الان پوزخند زد!

   + محمد حیدری ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات()

عطر تنت

عطر تنت اینجا پیچیده، روی مبل ها، لای قاب عکس ها، پشت برگ های تقویم کنار میز، روی عقربه های ساعت اتاق، که با هر ضربه ی ثانیه اش طوفانی از عطرت برپا می کند. عطر تنت اینجا نشسته، لا به لای گرد و خاک این میز کهنه، زیر فرش ها، روی تار عنکبوت گوشه ی سقف، با هر ضربه ی پای عنکبوت ها، بارانی از عطرت توی اتاق می بارد. تقویم ورق می خورد، ثانیه ها می کوبند، عنکبوت ها به رقص می نشینند، من از عطرت آبستن می شوم.

عطر تنت اینجا خانه کرده، لای تار و پود لباس هایم، توی زیر سیگاری، پای این سیگارهای نیمه سوخته، که در هر کامشان انبوهی از عطرت را در هوا می پراکنند. من پای هر کام، در رقص هر دود، از عطرت آبستن می شوم. کلمات روی انگشتانم نطفه می بندند و روی بخار پنجره به بار می نشینند.

فردا رهگذرانِ همیشه ی این خیابان کلمات خیس خورده ی پنجره ای را زیر لب زمزمه می کنند :

اتاقم هوایش را با تو قسمت کرده

تو را هر لحظه نفس می کشم

دود می کنم

دود می کنم

دود می کنم...

   + محمد حیدری ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات()

دم و بازدم

دلم می خواهدت. دلم هر لحظه می خواهدت.  تو فکر کن مثل همین دم و بازدم. تا هوا را جلوی بینی ام جمع می کنم و آماده ی تو فرستادنش می شوم، طوفانی لا به لای پره های بینی ام شروع می شود. دستم را به ریشه ی سفت و محکم یکی از مو های دماغم می گیرم تا باد مرا نبرد. تمامی ندارد این طوفانِ سرد و وحشی. زور می زنم تا دستم از آن ریشه جدا نشود. باد سرد، همه ی وجودم را کرخت می کند، دستانم بی حس می شود و پرتاب می شوم.

توی شش هایم پر از عطر توست. انگاری یک شیشه ادکلن YSL را اینجا خالی کرده اند. به تمام در و دیوارش هم عکسهایت را آویزان کرده اند. دلم می خواهد یک دلِ سیر توی این گالری بنشینم و عکسهایت را تماشا کنم. از سوراخِ بالای سرم هنوز هوای سرد، تو می آید و راه رفتنم را سخت می کند. عکس ها کامل نیستند، یکی فقط عکسی از لبهایت است، با رژ لبی صورتی و نیمچه خنده ای. یکی دیگر عکسی از چشمهایت، بی هیچ خط و خال اضافه ای. سیگاری روشن می کنم و با خود فکر می کنم کاش تو هم اینجا بودی. کاش می توانستم یکبار تو را به این گالری دعوت کنم. اینجا هیچ چیزش برای من نیست، هر چه که هست، همه هوایی از تو دارد. انگاری از روز الست اینجا را به نام تو سند زده اند. تمام دل و روده ام را سکوت عجیبی می گیرد. نه هوایی تو می آید و نه از طوفان خبری ست. دلم می خواهدت، تنگ ات می شود. یکباره دیوارها شروع به لرزیدن می کنند. عکس ها یکی یکی به زمین می افتند و همه جا در هم می پیچد. دیوارها شروع به حرکت می کنند و جلو می آیند. دست و پایم زیر این همه فشار خورد می شود. تنگ می شود. تنگ تر می شود. لعنتی دلم تنگ ات می شود! گردبادی شروع می شود و همه چیز را با خودش بالا می کشد. دلم نمی خواهد از اینجا بروم. اینجا همه چیزش مرا یاد تو می اندازد. روی زمین دراز می کشم و دستم را لای پرزها فرو می کنم. سعی میکنم از جا کنده نشوم. پاهایم توی هوا آویزان می ماند. سر و ته می شوم. دست هایم نای ماندن ندارد. کنده می شوم. از بینی ام بیرون می افتم. هنوز هم عطرت را حس می کنم. انگاری یک شیشه YSL را اینجا...

دلم می خواهدت. دلم هر لحظه می خواهدت. تو فکر کن مثل همین دم و بازدم...

   + محمد حیدری ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات()

لارا فابیان و عباس قادری

رسالت من شاید همین باشد، که اندازه ی عشقم را به لارا فابیان، برای ملت فرانسه بیان کنم! و شروع این اتفاق از دیروز بود.

بسی سرگردان و بی هدف توی خیابان ها قدم می زدم که صدای پسرک مو بور، که تلاش می کرد برای خود و دوستش تاکسی بگیرد توجهم را جلب کرد. "غ" گفتنهایش گوشهایم را تیز کرده بود. باید کاری می کردم. بی اختیار جلو رفته و گفتم :can I help you?  مو بورتَرَک نگاهم کرد و گفت : " دغبند" و باز ادامه داد که : " مونتاین دغبند "  We want to go to da'gh'band! خنده ام گرفته بود. راننده های تاکسی فکر می کردند این بیچاره ها دربستی می خواهند، اما اینها نمی فهمیدند دربستی دیگر چه کوفتی ست. تنها می خواستند به دربند برسند! گفتم : Where are you from? جوابش را می دانستم ها! اما حال می کردم که بشنوم : France  گفت : France!  همین بود! بله خودش بود! من باید به اینها حالی می کردم که لارا فابیان را دوست دارم. گفتم : Do you know lara Fabian? عجب سوال احمقانه ای! خب معلوم است که می شناسند. چرا نشناسند! مثل این می ماند که من بروم گینه بیسائو و طرف از من بپرسد : دو یوو نو عباس قادری؟! چشمانش برقی زد و خندید و گفت : Yea! گفتم : I love her very very much! درستش هم همین بود باید دو تا very می چسباندم تنگِ هم. حتی بیشتر از اینها باید می گفتم اما دو تا برای بار اول کفایت می کرد! شانس آورد که نگفت : می توو! وگر نه دندان هایش را خورد می کردم. نمی شد که اول بسم اللهِ رسالتم، یک مو بور از راه برسد و با من شریک شود. فقط خندید. یعنی طوری خندید که انگاری همان دمت گرم می شد. من هم اگر توی گینه بیسائو می بودم به آن سینه سوخته ی عباس قادری می گفتم بابا ایول، دمت گرم!

تازه گرم شده بودم و می خواستم Je t'aime  برایشان بخوانم. یا Adagio یا حتی Je suis malade اما انگاری کلافه شده بودند و می خواستند به "دغبند" برسند! جلدی جلوی یک تاکسی خالی را گرفتم و گفتم : رییس دربستی تا دربند چقدر می گیری؟ گفت : رییس خودتی! هشت تومان. گفتم : دمت گرم. به همان مو بورتَرَک گفتم : Eight thousand و با چشم و ابرو حالی اش کردم که اِی بدک نیست، برو. دست دادند و کمال تشکر و امتنان را به جا آوردند و رفتند. وقت رفتن یادم رفت بگویم هشت تا از آن خمینی سبز ها به تاکسی بدهد و از آن آبی ها ندهد! فقط دعا می کردم که راننده تاکسی آدم باشد و آن بیچاره ها را شانزده هزار تومان پیاده نکند! بعدترش باز یادم افتاد نکند بیچاره ها مثلاً جرج واشنگتنی، آبراهام لینکلنی، ژاک شیراکی، سارکوزی ای چیزی به جای خمینی توی جیبشان باشد، که در اینصورت به طرز اسفناکی سر کیسه می شدند. به هر حال همه چیز را به دست سرنوشت سپردم. باز پیچیدم سمت پیاده رو و سیگاری به آتش کشیدم. خوشحال بودم. رسالتم آغاز شده بود و حالا از جمیع بلاد فرانس، دو نفر بودند که می دانستند من به قدِ دو تا Very لارا فابیان را دوست دارم. حتی بیشتر!

   + محمد حیدری ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات()

رابطه ی مادر هاج زنبور عسل و لین چان دلاور

بچه که بودم، یا بچه تر که بودم، یا حتی دقیق تر از این ها، نمی دانم چند سال پیش، توی مدرسه، وسط زنگ تفریح، از سر بیکاری، یا شاید هم به هر علت دیگری که معلولش را الان نمی دانم، شعری می خواندیم با این مضمون که : در سال هزار و نهصد و بیست/ رفتم خونه مون دیدم زنم نیست/ گفتم زن عمو زنمو ندیدی؟/ گفت خاک تو سرم شوهر منم نیست/

آن زمان ها درست نمی فهمیدیم که چرا زن عمو در جواب ما خاک بر سر خویش می کوبد یا می پاشد یا حالا هرچی. یعنی واضح تر بخواهم بگویم اینکه، آن زمان ها مثل بچه های این زمان ها نبودیم که مو را از ماست می کشند و شب تا صبح و صبح تا شب پای سریالهای ماهواره ای با این دوبله های افتضاح می نشینند و با انواع و اقسام ادوات و ابزار آلات حجم دهنده و افزایش دهنده و کوتاه کننده آشنایی دارند؛ وگر نه قطعاً پی می بردیم که توی گمشدن بستگان باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد. ما تهِ ته اش مثلاً هاج زنبور عسل می دیدم که اتفاقاً او هم در پی یافتن مادرش بود و خب فکر می کردیم قطعاً زن ما هم مثل مادر هاج رفته عسلی چیزی بیاورد و بعد بادی طوفانی چیزی آمده و راهِ خانه را گم کرده است. یا مثلاً ته هیجان تلویزیون های سیاه سفیدمان جنگجویان کوهستان بود که اتفاقاً  آنجا، لین چان هم از خانه و کاشانه اش بیرون زده بود و خب باز هم قطعاً فکر می کردیم که عموی ما هم مثل لین چانِ دلاور برای برپایی عدالت و این خزغبلات ترک خانه کرده است. سلطان و شبان و پاییز صحرا و آیینه عبرت و اوشین و هانیکو را هم می دیدیم اما الان دقیقاً نمی توانم ارتباط منطقی و محکمی بین این سریال ها و ترانه ی مذکور بیابم، لذا به همان مادر هاج و لین چان اکتفا می کنم. بماند که سال های متمادی به طول انجامید تا کشف کنیم که خب مگر مادر هاج پیشتر از این ها هم برای جمع آوری عسل نمی رفته، توی راه برگشت به خانه هم مگر باد و طوفان و صاعقه نمی آمده، پس چرا قبل تر ها راه خانه اش را گم نمی کرده و از آنطرف هم مگر لین چان خودش دست پرورده ی حکومت فاسد نبوده، چطوری می شود کسی یک شبه هوس عدالت پروری کند. سال ها طول کشید تا شاخک هایمان جنبید و روی این اتفاقات بس عجیب تحقیق و تفحص کردیم و نرم نرمک پی بردیم که ای دل غافل، داستان از این قرار بوده که مادر هاج توی راه برگشت به خانه از سر کوچه ای لین چان را می بیند و لین چان هم که خب خوشتیپ و خوش قد و بالا و اینها بوده و مادر هاج هم که خلاصه غم بی شوهری و از این چیزها، خلاصه لین چان می گوید هاجیه خانم ( یعنی همون مادر هاج) چه مینی ژوپ زرد خوشگلی، چه موهای خرمایی شماره ی  5-0 مارک اورئال زیبایی و چه ظرف عسل شیرینی و ایکی ثانیه بشینی از سر خیابون نون بربری خاشخاشی می گیرم با عسلت بزنیم تو رگ و خلاصه مادر هاج هم همچین، نیست که زنبور بوده، از آدم ماهیچه ای و چهار شانه خوشش می آمده و خلاصه از این حرف ها. تهِ ته ماجرا هم بعد از مخ زنی و عسل خوری کار به دکتر دکتر بازی کشیده و آخرش هم فرار و تمام!

اما حالا شما همین ترانه را برای بر و بچه های امروز که بخوانی، برایت تفسیر می کنند که آقا جان داستان از این قرار است که مهند رفته توی اون خانه ی ساحلی اش و به زن عمویش سمر گفته، زن عمو پَ نهال کجاس؟ سمر هم جواب داده ای بابا بی خیال عدنان بیگ هم گم و گور شده. و تازه اینجاست که پی می بری ده- بیست سال است که گول خورده ای و کلاه سرت رفته که فکر کردی زن ات با عمو در رفته و از این حرف ها. چون این ها با هم پدر و دخترند و حالا حال کرده اند پدر-دختری یک مسافرتی چیزی بروند. تازه می فهمی که آقا ماجرا اینجاست که تو و زن عمو ات اینجا چکار می کنید؟! اینجوریاست که ما هر ساله می فهمیم سال به سال چقدر کلاه ها سرمان رفته و ما خبر نداریم که نداریم!

   + محمد حیدری ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات()

بن بست بهروز

تمام راه را دویده بود. نفسش بالا نمی آمد، سینه اش می سوخت. آب دهانش را تند و تند قورت می داد و سعی می کرد نفس هایش را عمیق تر بکشد. کسی توی تاریکی داد زده بود : اینوقت شب اینجا چه غلطی می کنی، و او دویده بود. اول از این سمت خیابان به آن سمت، بعد میدان را دور زده و انداخته بود توی سراشیبیِ تند کوچه، یکی دو باری کله کرده بود و بعد پله های ردیف شده ی سمت راست کوچه را دیده بود. از روی نرده ی تا کمر، پریده و رسیده بود به پله ها. ریز و تند تمامشان کرده بود و پیچیده بود توی کوچه ی سمت راستی. فکر می کرد نباید فقط به سمت راست مغز و دست و پایش اعتماد می کرده و باید یک کوچه به چپ، یک کوچه به راست می کرده، برای همین خواست باز هم بدود. رگ پای راستش گرفته بود و نفسش بالا نمی آمد. دستش را روی ساق پایش کشید و از روی شلوار چند تار مو را محکم کشید. هنوز ول نکرده بود. پاچه اش را بالا داد و این بار چند تار مو را بیشتر و محکمتر. تیری تا مغزش رفت، پای راستش جفتکی زد و شل شد. بذاق دهانش تند کار می کرد و هر چه تف می کرد باز توی دهانش آب جمع می شد. نباید می ایستاد شروع کرد به راه رفتن. کوچه تاریک و تاریکتر می شد. بن بست بهروز. همچین چیزی توی ذهنش نقش بست. از آن پلاک های فلزی آبی و سفید رنگ که بن بست هایش به خط نستعلیق نوشته شده و بهروزش هم شبیه فونت بی- لوتوس است و زیرش هم توی یک ستاره ی پنج پر نوشته شده منطقه ی یازده! نمی دانست این یکی واقعاً خیالبافی ست یا وقتی پله ها را تند و ریز پایین آمده و سمت راست پیچیده آنرا دیده. از دور صدای رامپ و رومپ پوتین ها را می شنید. کارش تمام بود، این را وقتی فهمید که به ته کوچه رسید. بن بست بهروز. تندی دیوار ها را پایید. کوتاهتر از این حرف ها بود که با یک شیرجه دستش به تاج دیوارها برسد. شش ماهش نشده بود که جنگ و بمب و میگ های عراقی از شهر فراری شان داده بود. پنیر های محلی تب مالتی جان مادرش می اندازند که او دیگر رنگ شیر مادرش را نمی بیند. بعد از آن شیر خشک خور می شود. از همان قوطی های زرد رنگی که رویش نوشته بود پیامبر اکرم (ص) : اساس اسلام بر پاکیزگی است. از آن قوطی ها همین جمله را یادش مانده. توی تاریکی شب کسی داده زده بود : پدر سوخته، اینوقت شب اینجا چه غلطی می کنی و او در رفته بود. نشست و تندی کیفش را باز کرد. جزوه هایش را به سرعت ورق زد. جز یک مشت فرمول های شیمی و چند رابطه ی ریاضی چیزی نداشت. با این حال تصمیم گرفت برای محکم کاری هم که شده آن ها را بخورد. فرمول ها و رابطه ها یکی یکی با بذاق دهانش خیس می شدند و نرم پایین می رفتند. زیپ پشتی کیفش را کشید. پر از قبض های پرداخت نشده ی آب و برق و نفت و گاز و هوا بود. قرار بود نفت و گاز و آب و برق را مجانی سر سفره ها بیاورند، با این حال وقتی برای فکر کردن به این چیزها را نداشت؛ حالا یک مشت قبض پرداخت نشده روی دستش مانده بود که خطرناک بود. اگر دستگیر می شد او را به جرم این ضربه های مهلکی که به پایه های نظام زده بود، محکوم می کردند. آب و برق را اول خورد و بعد گاز را پایین داد. هر چه نباشد قبض گاز سنگین تر و نفس گیر تر بود. یادش افتاد چند ماهی هم شده که شارژ ساختمان را نداده. دلش می خواست گریه کند. نمی دانست بغض کرده یا جزوه ها و قبض های بدهکاریش راه گلویش را گرفته. باز کیف اش را گشت، چیزی نمانده بود. حالا دیگر سبک شده بود و مهم نبود که کسی از توی تاریکی سرش داد بزند : آی مرتیکه این وقت شب اینجا چه غلطی می کنی. بلند شد و لنگان لنگان به راه افتاد. به سر کوچه نرسیده بود که کسی داد زد : آهای اخوی، یک لحظه تشریف بیار اینجا! کجا داری میری این وقت شب؟ دارم میرم خونه... اینجور وقت ها نمی دانست باید ته حرفش را با چه تمام کند. حاجی، اخوی، برادر، جناب. دو نفر دیگر هم که سوار موتور بودند از دور پیدایشان شد. حالا سه نفری لنگش را باز کرده بودند و بازرسی اش می کردند. خیالش راحت بود که همه ی مدرک جرم هایش را از بین برده. کارت دانشجویی اش تا از جیب پالتویش روی زمین افتاد، سه نفری با باتوم به جانش افتادند.

   + محمد حیدری ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات()

سیگارهای سر پای تا کون سوخته

زیر سیگاری ام پر شده است. آنقدر که دیگر جایی برای تکاندن خاکستر سیگارم ندارد. چند روزی ست که برای خاموش کردن ته سیگار ها، باید آن ها را سر پا روی میز بگذارم تا جان بکنند و به فیلتر برسند و خاموش شوند. بعد لاشه ی فیلتر را لای بقیه ی لاشه ها به زور بتپانم. موبایل، روی میز شروع به لرزیدن می کند. جوابش را نمی دهم. نه که نخواهم جواب بدهم، در واقع کسی با من کاری ندارد. آدمهای اطرافم، هر از گاهی که ویار صدای رضا یزدانی می کنند، زنگ می زنند و صدایش را از پشت گوشی ام می شنوند. ارضایشان می کند! زیر سیگاری هشت ضلعی شیشه ایم روی میز افتاده و کمرش زیر سنگینی سیگارهایِ تا کون سوخته، خم شده است. کاری از دستم بر نمی آید. لبه ی نیم پله ای آشپزخانه را برای این ساخته اند که آبی که روی کف سرامیک ها جمع می شود، سمتِ هال سر ریز نشود. یا شاید برای آن است که نتوانم آنجا بروم و زیر سیگاری را خالی کنم. یا شاید تر آنکه، دستم به قرص های توی کابینت نرسد. از سایه ی درخت چنار پیر همسایه که همیشه روی پنجره ی اتاق می افتاد، خبری نیست. شاید دیشب طوفانی چیزی آمده و او را با خود برده است. یا شاید ریشه اش محکم تر از پیِ این خانه بوده و من پرتاب شده ام توی کویری، صحرایی! یا شاید تر اینکه، توی ماشین زمانی چیزی افتاده ام و رفته ام به روزگاری که هنوز کسی توی حیات خانه اش برای کسی، چنار نمی کارد! نه که حالا این روزگار کسی برای کسی چنار بکارد، نه! این روزها کسی برای کسی حتی تره هم خورد نمی کند؛ چنار که دیگر جای خود دارد. ویلچرم را سمت پنجره هل می دهم، تا هم جواب سوالم را بیابم و هم سیگاری که کرمش را فکر کردن به ماشین زمان و طوفان و چنار و تره توی سرم انداخته، دود کنم. صدای قیژ و ویژ چرخ هایش آدم را یاد همان لوکوموتیوهای دهه ی هفتاد فنلاندی می اندازد، بس که سر و صدا دارد. از وقتی که روغن چرخ را هم کنار جعبه ی قرص ها، توی کابینت آشپزخانه گذاشته اند، راه نمی رود که نمی رود. تازه شبیه خودم شده است. به سختی خودم را به پای پنجره می رسانم و با کتاب شعر عرفان نظرآهاری، که آنرا همیشه روی لبه ی پنجره می گذارم، دستگیره ی پنجره را بالا می کشم. روزی که آن را کادو گرفتم طول بلندش برایم عجیب بود. لت و پار و دو تا یکی خواندمش و بعد آن را روی لبه ی پنجره گذاشتم تا بتوانم هر وقت دلم خواست پنجره را باز کنم و به چناری که سالها پیش کسی برای کسی کاشته، زل بزنم. نه طوفانی در کار بود و نه حتی ماشین زمانی. بیخ و بن اش را زده بودند و کارگری داشت روی زخمِ چنار، سیمان می مالید. که هوس نکند جوانه بزند. یا حتی اگر هم هوس جوانه زدن کرد، سرش به سیمان سرد بخورد و بفهمد که کارش تمام شده و فاتحه اش را خوانده اند. دلم گرفت. پنجره را بستم و سمت میز رفتم. زیر سیگاری را روی پاهایم گذاشتم و ویلچر را سمت آشپزخانه هل دادم. به لبه ی نیم پله ای که رسیدم، دستم را به ستون دیوار تکیه دادم و آرام تن بی جانم را سمت سرامیک های کف آشپزخانه وا دادم. دستانم را شل کردم و با کون، مثل سیگارهای عمودی نشسته ام روی میز، روی سرامیک ها نشستم. سینه خیز و کشان کشان زیر سیگاری را تا سطل آشغال توی کابینت رساندم.

اینجا هم میشه زیرسیگاری رو خالی کنم و برگردم تو اتاق!

هم میشه در سطل آشغال رو که وا می کنم، یه صداهای عجیب غریبی بیاد و نور چراغ خاموش و روشن بشه و من توی ماشین زمان برم و پرتاب بشم توی فضا و برم به زمانی که کسی واسه کسی چنار می کاشته!

هم میشه زیر سیگاری رو خالی نکنم و برم سمت کابینتی که قرص ها توشه و قرصی کوفتی بندازم بالا و باز اینجا دو قسمت می شه : یا سر بذارم و بمیرم. یا برم بخوابم!

هم میشه دست به قرص ها نزنم و برم روغن چرخ بیارم و چرخهای ویلچرم رو روغن کاری کنم و حسابی که توپ شد، برم دور اتاق هی بچرخم!

هم میشه...

شایدم هیچکدوم از اینا نشه و یه چیز دیگه بشه...

   + محمد حیدری ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات()

چهل و هفت ساعت

روی تخت دراز کشیده ای. پتو ی آبی رنگی تا بالای سینه ات را پوشانده و دستهایت نیمه باز روی آن افتاده است. با انگشت اشاره، شیار کف دست ات را لمس می کنم. می خواهم تا آخرِ خط عمرِ کف دست ات را بروم... کنارت، روی تخت، نشسته ام و به لبخند محوی که روی لبانت نقش بسته نگاه می کنم. می ترسم از بوسیدنش، مبادا که لبخندِ زیبایش پاک شود. تنها دلم می خواهد که صدایم کنی. نوزده ساعت است که نشسته ام و به لبانت زل زده ام، که صدایم کنی. موهایت کمی تاب خورده و بهم چسبیده روی بالش ریخته اند. می ترسم از بوییدن شان، مبادا که عِطر شیرینش پاک شود. شماره ات را می گیرم و چشم هایم را می بندم. موبایل، روی میز کنار تخت شروع به لرزیدن می کند. نفسم را توی سینه حبس می کنم شاید از پشت گوشی، تنها یکبار اسمم را صدا کنی. هیچ معجزه ای اتفاق نمی افتد. چشم هایت به آرامی به خواب رفته و تنها لبخند محوی روی لبانت نقش بسته است. بیست و دو ساعت است که نشسته ام و به گودی بی روح چشمانت زل زده ام، که تنها برای لحظه ای باز شود و من باز توی سیاهی آن غرق شوم؛ گویی هزاران سال است که به خوابی عمیق فرو رفته است. بیست و چهار ساعت است که پیر شده ام. پیرتر از هر اتفاقی که بتوانم خودم را تا پای آینه بکشانم و بی تو بودن را لا به لای سپیدی موهایم ببینم. خم می شوم و به آرامی گونه هایت را می بوسم، شاید باز پر شود از خونی که بعد از هر بوسه ات زیر آن می دوید. خشک تر و بی روح تر از آن است که با بوسه هایم زنده شود؛ تنها از آن ها گودی بی جانی باقی مانده است. سی و هفت ساعت است که کنارت روی تخت نشسته ام و تو رفته ای. چندین بار سعی کردم که دستم را روی زانوام بگذارم و بلند شوم، نتوانستم. نه می توانم کنارت دراز بکشم و به خواب بروم و نه می توانم از تخت جدا شوم. قرار ما این نبود، که تنها بروی، که چهل و دو ساعت کنارت باشم و حتی یکبار صدایم نکنی. چشمهایت را باز کن، من هزار سال هم که بگذرد اینجا می نشینم تا نگاهم کنی، حتی یک پلک. اصلاً بیا حالا یک قراری با هم بگذاریم. من چشمهایم را می بندم و بعد، تو دستم را فشار بده. انگشتهایم را لمس کن و فقط کمی آن را فشار بده، همین! چهل و هفت ساعت است که تو اینجا دراز کشیده ای و من رفته ام. چهل و هفت ساعت است که پیرتر از آن شده ام که کمر راست کنم. کاش می توانستم گریه کنم، عده ای با سر و صدای زیاد تو را روی دست گرفته اند و می برند. عده ای هم در حال کندن زمین اند. من دورتر از آن ها ایستاده ام و رفتن ات را نگاه می کنم. سر و صدایشان تمامی ندارد. چند باری از زمین بلندت می کنند و باز بر زمین می گذارند و چیزهایی می گویند. من همچنان از دور نگاهت می کنم. رویت خاک می ریزند. آنقدر که زمین باد می کند. نمی گذارم گم ات کنند. سمتت می دوم و خاک ها را بر می دارم. خاکش هنوز آنقدر سفت نشده که دستم نتواند به تو برسد. زمین را می کنم، آنقدر می کنم تا به تو برسم... از این فکر وحشت می کنم. روی تخت دراز کشیده ای و لبخند محوی روی لبانت نقش بسته. نمی گذارم کسی از من جدایت کند. با هم می مانیم، همین جا. آرام کنارت دراز می کشم و دستت را توی دستم می گیرم. لبانت را می بوسم، لبخندش پاک نمی شود...

   + محمد حیدری ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات()

کنتراست رنگ ها

همه چیز از آن عکس لعنتی شروع شد. بعد من به مامان گفتم که باید واسه رضا یه جشن... تا رسیدم خونه شیوا زنگ زد و گفت... می خوام یه پالتوی قرمز بگیرم که سِت بشه با... میای پنج شنبه با هم بریم... نشسته ای و یکریز حرف می زنی. به این فکر می کنم که دیوارهای خانه را رنگ زیتونی بزنم، عجیب به رنگ صورتی لبانت می آید! بلند می شوم و از اتاق، دوربینم را می آورم.

نه! همه چیز از آن دیوارِ لعنتی شروع شد. بعد به مامان گفتم واسه رضا... رسیدم خونه شیوا زنگ زد و ... یه پالتوی قرمز سِت بشه... میای پنج شنبه... تو آمدی و یکریز حرف زدی. به این فکر کردم که لبانت را صورتی کنم، عجیب به رنگ زیتونی نشسته بر دیوار، می آمد. بلند شدم و از اتاق، دوربینم را آوردم.

همه چیز از آن بارانِ پنج شنبه ی لعنتی شروع شد. ایستاده بودم و نگاهت می کردم. بی هیچ حرفی، دور می شدی. پشت سرت، آدم ها و خیابان ها خاکستری می شدند و عجیب به رنگ قرمز پالتو ات می آمد. رفتن ات هم کنتراست رنگ ها را حفظ کرده بود.

   + محمد حیدری ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات()

...

ستاره ها اعدامیان ظلمت

به خاک اگر چه می ریزند

سحر دوباره بر می خیزند...

 

پ.ن : سیزده سال پیش. اول آذر... 

   + محمد حیدری ; ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات()
← صفحه بعد